ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 58

چقدر این لحظه های آشنا رو دوست داشتم . لحظاتی که منو به یاد زندان مینداخت ولی با این تفاوت که حالا داشتم لذت آزادی رو می چشیدم . خوشی و احساسی که اونو با چیزی در این دنیا عوضش نمی کردم . شاید بودن با بهنام و این که می تونم از شوهرم لذت ببرم مسئله اش فرق می کرد . من با یه حس رفاقت خودمو در اختیار افسانه و نفیسه گذاشته کارم به این جا کشیده بود .. دوست داشتم نفیسه زود تر ارضام کنه تا افسانه بتونه خودشو به ما برسونه . نفیسه هر کاری رو  بدنم انجام می داد . من از تکرار های اون خوشم میومد . لذت می بردم  . در یه حالت قمبلی و یه استیل سگی نشستم و زانو هامو گذاشتم رو زمین ..  این بار به افسانه گفتم بیاد به سمت من . نفیسه کونمو از دو سمت بازش کرد و زبونشو روی کس و کونم می کشید و افسانه هم از روبرو لباشو گذاشته بود رو لبام . حالا دو تایی شون داغ داغم کردم بودن . یه دست نفیسه و یه دست افسانه دوتا سینه ها ی منو در چنگ خودشون گرفته بودن . صدای آهنگ و سر و صدای بقیه زنان هم به خوبی شنیده می شد اما همه اینا واسه من حکم لالایی رو داشت . دلم  می خواست طوری فریاد بزنم که صدام ساختمونوبلرزونه . افسانه ازپهلو زیرم دراز کشید و با کمی بالا تر آوردن سرش شروع کرد به میک زدن سینه هام . و دیدم که صفیه هم اومد سمت ما ..
-دختر تو که پیش مامانت بودی صفی جون ..
 -وقت وسیعه مهتاب خوشگله من . خیلی دلم می خواد پیش تو باشم .
-خوش می گذره ؟
-چه جورم  .. حاضر نیستم این لحطاتو با  چیز دیگه ای عوضش کنم . خوشحالم .. می دونم وقتی هم که برگردم خونه می تونم پیش مامانم بخوابم . چه حس خوب و قشنگیه ..
-حالا بیکار نشین .. اوووووووخخخخخخ ببین این دو تا چه جوری دارن به من حال میدن ؟ تمام تلاششون اینه که کارمو یه سره کنن . پس بیا تو هم شریک جرم اونا شو . دارن منومی کشن و تو هم کمکشون کن که زود تر منو بکشن ..
نفیسه : هر کی تو رو بکشه من خودم می کشمش ..
-فعلا که تو و افسانه دارین منو می کشین ..
-پس تو کی می خوای قصاص کنی ؟ بگو کی ؟
-وقت گل نی ..
لبامو باز کردم .. با این که کمرم کمی درد گرفته خسته شده بودم ولی از صفیه خواستم که لباشو بیکار نذاره . لبای داغ صفیه رو رو لبام حس می کردم و بعدش اونم دیگه حسابی وارد شده بود که چیکار کنه . نفیسه که قسمت کون منو ضبطش کرده بود . افسانه هم که سینه ها و شکم منوداشت و مونده بود صفبه که اونم لبها و  کمر منو در اختیار خودش قرار داده  بود . کف دو تا دستشو گذاشته بود روکمرم و به آرومی نوازشم می کرد و.. مالشم می داد .. پوست تنم داغ کرده بود .. افسانه از زیر به کسم چنگ انداخته و نفیسه هم انگشتاشو کرده بود توی کس و کونم و با لباش کپلامو گازش می گرفت . من اگه در همچین وضعیتی رو زمین قرار می داشتم تا حالا صدفعه ارضا شده بودم .. یک آن سه تایی شون سرعت گرفتن .. و من حس کردم هر لحظه دارم میرم بالاتر .. بالا بالا بالاتر ... ازابر هم بالاتر .. به جایی رسیدم که حس کردم از ابرش داره بارون میاد .. کونمواز پشت به طرف دستای نفیسه حرکت می دادم تا متوجه شه که باید با حرکات بیشتر و تند تری تو ی کسم فرو کنه . زبونمو به خوبی می دونست . خوشم میومد که اون و افسانه به خوبی می دونستن که چی می خوام . صفیه هم کارش عالی بود ولی تجربه می خواست تا مثل اون دو تا سریع بگیره . دو تا دستامو می زدم به زمین . نوک سینه هام اسیر لبهای افسانه شده بود .. لبای صفیه رو گاز می گرفتم .. دیگه مشتی بر زمین نزدم .. خودمو کاملا شل کرده بودم تا این سه تا زن منو به حال خودم ول کنن . وقتی نفیسه و افسانه ولم کردن تا رو زمین دراز شم صفیه هم لباشو از رو لبام ورداشت . رو زمین ولو شدم چشامو باز کردم تا ببینم چه خبره . مهشید و رکسانا و مهسا هم چه جور رفته بودن توی حس ...
کتی : بچه ها اگه می شد رفت کنار ساحل و یه جای بی درد سری پیدا می شد که دسته جمعی مون لخت می گشتیم و حال می کردیم عالی می شد .
 نفیسه : آره ولی شاید واسه شنا کردن کمی دیر شده باشه . فکر اون جاشم کردم . یه جایی رو سراغ دارم که همین نزدیکیه .. اونو دیگه محدوده حفاظت شده قرار دادم واسه خودمون . فقط بچه ها  زیاد جلو نرین .. شنا رو بذارین واسه بعد . فعلا ما خودمون بریم اون جا حال کنیم .
 شهناز : کسی اون طرفا نمیاد ؟
 -جراتشو نمی کنه .. دو طرفش یه حالت بسته داره .. یه طرفش که دریاست و سمت دیگه اش رو هم که یه کاریش می کنیم .. فقط زود باششن  بجنبین .. گل گفتی کتی .. وقت غروب کمی خنک تر میشه .. خورشید و دریا قشنگ تر میشه .. سرخی خورشید و کبودی دریا .. تنمونوسرخ سرخ می کنه . اون وقته که آتیش رو آتیش قرار می گیره . همه همدیگه رو می سوزونن .
 یه چند قدمی که از خونه دور شذیم  رسیدیم به حایی که دورشو چادر کشیده بودن ..
نفیسه : کسی جرات نمی کنه بیاد این جا .. من میگم اول بریم تنی به آب بزنیم و بعدش  بر گردیم این جا و وقتی که ماسه های داغ می خوان خنک شن و ستاره ها درآن ,  توی بغل هم باشیم .
افسانه : بد فکری نیست ..
 مهین : من که تا صبح همین جا توی بغل عشقم دراز کش میشم .
 نفری یه ساک دستی همراهمون بردیم .
کبری : انگاری داریم میریم کوه نوردی .. 
صغری : چی ؟ کون نوردی ؟ .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی