ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 17

به حرکتم ادامه دادم . چشمان زیبای مژده .. صورت لطیفش و موهای پریشونش آتیش به جونم زده بود . باورم نمی شد که اون تا این حد رو من اثر گذاشته باشه . خیلی آروم و با لذت کسشو هدف گرفته بودم . دوست داشتم خیلی آروم بکنمش . اون ازم می خواست که سرعتمو بیشتر کنم. ولی صدای نیازش در تمنای هوس و احساس من گم شده بود . باورم نمی شد که تا این حد لذت برده و تونسته باشم خیلی ها رو فراموش کنم . اصلا همه رو فراموش کنم و به اون بیندیشم ..
-مگه با تو نیستم عزیزم . من از اون زنا نیستم . از اون دخترا نیستم که هر هفته یه دوست می گیرن . متوجه شدی ؟   من و تو تفاوت سنی داریم .. چرا باهام این جوری می کنی ..
 اون نمی دونست که من غرق تن خوش پوست و بکر اون شدم . فکر کنم همون یک بارسکسی هم که داشت طرف نتونسته خوب حال کنه و حال بده ..
 -مژده  دوست نداری که توی عالم خودم باشم ؟
-نمی دونم نمی دونم فقط اینو می دونم که دنیای تو پس از این که از این جا رفتی با دنیای من تفاوت می کنه . یعنی این تفاوت به وجود میاد ..
 نمی فهمیدم چی داره میگه . فقط اینو می دونستم که می خوامش .  نه فقط برای یک بار .. بلکه برای چند و چندین بار . می دونستم این اونی نیست که به این آسونی ها ازش سیر شم . واسه این که اون جوری که اون می خواد بکنمش دیگه سعی نکردم ببوسمش . بدنمو آوردم بالاتر .. دستامو گذاشتم رو سینه های درشتش ..
-آخخخخخخخخ کسسسسسم کسسسسسسم . حالا شد یه چیزی . حالا شد اون چیزی که من می خواستم و می خوام . پاهای کشیده شو به دو طرف باز کرده بود . لطافت بدنش و پاهاش لحظه به لحظه بیشتر آتیشم می داد .. .
-فشارش بگیر .. سینه هامو کبودش کن .. شهروز ..
-نههههههه نههههههه من این کارو نمی کنم .
-بهت میگم انجامش بده .. من تنهام . مردی که پیش من نیست . خواهش می کنم ..
 -نگاه کن . انگشتامو که می ذارم روش ..  اثر لک و خون یه چند ثانیه ای می مونه .
 -بذار بمونه . آخخخخخخخ عمر شب کوتاهه  .. عمر زندگی کوتاهه ..
 نمی دونستم مژده داره از چی میگه . فقط می دونستم داره از زندگی و قشنگی هاش میگه .. آدم که دیر به دیر سکس داشته باشه بایدم مث اون قاطی کنه .  حرکاتش نشون می داد که تجربه ای درسکس نداره . گاه زیر چشمی بهم نگاه می کرد . می خواست بدونه که تا چه حد لذت می برم . . تازگی و سرخی و سفیدی ورم بالای کسش منو کشته بود . خیسی کسش روی کیر من در اثر ضربه های سریع و شدید غلیظ و سفت شده بود .. لباشو باز کرده نشونم می داد که چقدر عطش لبهامو داره ولی من فاصله لبامو با صورتش حفظ کرده تا به همون صورت بهش حال بدم .
-دوستت دارم دوستت دارم مژده ..
مژده طوری لبخند می زد که بی شباهت به خنده نبود . لبخندی حاکی از یک ناباوری . می خواست بهم بگه حرفامو باور نمی کنه . شاید می دونست که من جو گیر شدم و از روی هوسه که این حرفا رو می زنم .  مچ دستشو گرفته و انگشتاشو به ناگهان و بعد دونه به دونه می ذاشتم توی دهنم و میکشون می زدم . این جوری هم هوس اون زیاد می شد هم هوس خودم ..
-آههههه نهههههههه چیکارم کردی . دیدی دیوونه آخرش کار خودتو کردی . واسه چی تو مگه نمی دونی من واست خیلی بزرگم ..
نزدیک بود بگم اگه واسه من بزرگی مسئله ای نیست خوشبختانه گشاد نیستی .. که فوری یادم اومد حساب مژده از خیلی از زنایی که تا حالا دیدم جداست . وقتی اون لبای خوشگلشو باز می کرد و دندونای مروارید نشونش مشخص می شد حس می کردم که داره می خنده . دوست داشتم اون دندونا رو ببوسم . اون چشاشو خیلی آروم باز و بسته می کرد ..تا این که دستاشو گذاشت رو دو تا گوشام و همچین اونا رو کشید که صدای حرکت غضروفای گوشمو می شنیدم . انگاری ارگاسم شده بود . نمی دونستم باید چیکار کنم ولی قفلم کرده بود و در همون حالت در اوج هوس با چند جهش پی در پی آبمو توی کس تنگ و آبدار مژده خالی کردم ..
 -روم بخواب .. بخواب .. بخواب ..
 چشاشو بست و قبل از این که آروم روش بخوابم به خواب رفته بود . گونه ها  و کناره های صورت و گردنشو می بوسیدم . لحظاتی بعد برای لحظاتی نگاهمونو به هم دوختیم ..
 -شهروز اگه کار داری می تونی بری
-فکر کردی من از اون مردایی هستم که کارم تموم شد عزیز دلمو فراموش می کنم ؟
راستش دوست داشتم یک سرویس هم با کونش بر نامه  داشته باشم که دیگه موقعیتی نبود که حرفشو بزنم ..
-نه من اصلا همچین فکری نمی کنم .
-دیگه کی می تونم ببیمنت مژده ؟
-هیچوقت
 -چرا مگه من حرف بدی زدم ؟ کار بدی کردم ؟
-نه
-پس چیه ؟
-من نمی خوام عادت کنم . خوبه سالها . .خیلی سالها پیش تا حالا ...
-وخیلی سالهای بعد .. این چه فلسفه ایه که تو داری .. این نیاز توست . نیاز من ..
 -تو برام از نیاز صحبت نکن . گفتی که کلی دختر دور و برت رو گرفتن . امروز صبح داشتی با یکی از اونا این دور و برا مانور می دادی فکر نکن من حالیم نبوده .. 
-اون همکلاسم بود ..
-همکلاسی دوست دختر آدم نمیشه ؟
-مژده بهش حسودیت میشه ؟
 در خالی که قهقهه می زد گفت من حداقل ده سال از اون دختر بزرگترم .  حق حسادت ندارم .
کمی آروم گرفت و با حزن خاصی گفت ..
-  این اولین و آخرین سکس من با تو بود ... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی