ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 19

رفتارمژده کمی عجیب به نظر می رسید . خیلی عصبی میومد . یا شایدم داشت به چیزی فکر می کرد و من نمی دونستم که چیه .یعنی حدسش برام مشکل بود . پزشک قبلی زیاد بهم گیر نمی داد ولی اون از همون اولش خیلی جدی بر خورد می کرد .منم کمی عجول بودم . باید صبر می کردم ببینم اون چی توکله اش می گذره . یعنی اون با من مدارا نمی کنه ؟اون از سکس با من لذت برده . اون خوشش اومده . من یقین دارم . می دونم . می دونم .. چرا مثل غریبه ها با من رفتار می کنه . حتی وقتی که کسی پیش ما نیست ..
-آقای شاهانی . من دارم میرم به قسمت درمانگاه تا از بیماران ویزیت کنم .  قبل از این که من برم تو باید یه گزارشی از وضعیت بیمارانی که تازه تشکیل پرونده  دادن تهیه کنی . فکر کنم  بخش مناسب تو نیست و باید از یک نفر دیگه به جای تو استفاده کنم .
 -به خاطر چی ..
 -یک پزشک وظیفه داره مسئولیتشو به نحو احسن انجام بده . بیمار به ما اعتماد می کنه .  وظیف انسانی ما حکم می کنه که ما تلاش کنیم که با کیفیتی مطلوب کارمونو انجام بدیم . محیط برای این نیست که ما دلمون برای همکارمون بسوزه که قبلا شاید باهاش آشنایی مختصری داشتیم . ما باید دلمون واسه بیمارامون بسوزه ..
 هاج و واج نگاش می کردم .. یعنی این همون زنیه که من چند بار وارد خونه شون شدم ؟ باهاش سکس کردم ؟ شاید خواهر دو قلوش باشه . ولی مگه میشه هر دو تاشون یه اسم داشته با شن . حتما اون مژده این مژده نیست .. ولی نه خودشه ..  زیر گوش چپش رو صورتش یه خال کوچولوی سیاه دیدم .. نه این خود خودش بود .. انگاری وقتی هم که منو دید یه چند کلمه ای هم گفت که نشون می داد منو شناخته . حافظه ام قاطی کرده بود . نمی تونستم به چیزی فکر کنم . چند بار دل دل کردم که باهاش صمیمی تر شم ولی نمی دونستم چرا حس می کردم که ممکنه برام شر درست کنه . دو تایی مون رفتیم به اتاقی بزرگ که به عنوان مطبش در بیمارستان در نظر گرفته شده بود .  به محض این که تنها گیرش آوردم و دونستم که نگاهی تعقیبمون نمی کنه بالاخره دلم طاقت نیاورد و گفتم مژده خودتی ؟ خیلی جدی گفت پس می خواست کی باشه ؟
-تو خونه ات دو تا سگ داری ؟
-ببینم  شما چطور دوره پزشکی عمومی رو تمومش کردی .. به چشات شک داری ؟
 بد جوری عصبی بود . نمی دونستم چی شده ؟
-ببخشید من حرف اشتباهی زدم ؟
-من در کارم خیلی جدی هستم . با هر کسی هم نمی تونم کار کنم .
-مگه من دارم چیکار می کنم خانوم دکتر .
خونم به جوش اومده بود . عوضی زیر کیر من خوابیده بود حالا زبونش هم دراز بود .
-من دوست ندارم یک آدم بی مسئولیتی که به کمک دیگران خودشو تا این جا بالا کشیده و معلوم نیست هدفش چیه بشه دستیار من .
می خواستم با دستای خودم خفه اش کنم ولی به این فکر کردم که باید چند سال دیگه هم درس بخونم و زیر دست همینا هم ادامه بدم. چند تا از واحد امو هم باید با این نسناس پاس می کردم .. یعنی این همونه ؟ دو سه ساعتی رو در کنارش نشستم و اونم  چند تا مریضو ویزیت  کرد .... از اون جایی که بیمارستان تحت نظارت دانشگاه و وزارت علوم بود کلی دانشجو هم اومده بودن تا مثلا تحقیق بکنن . منم برج زهر مار و عین کشتی غرق شده ها  به چهره مژده نگاه می کردم ولی اون سعی می کرد نگاهشو به نگاه من ندوزه .. وقتی یک بار دیگه همه جا خلوت شد و من و اون تنها موندیم دیگه خواستم از دستش در برم .
-اگه اجازه می فرمایید من برم ..
-آقای شاهانی من دستیار شل نمی خوام ..
 -می تونم به عنوان یک شخص خارج از رابطه استاد شاگردی یه حرفی بزنم ؟
-بفر مایید آقای شاهانی اگه مودبانه باشه ایرادی نداره ..
 -من شاید آدم وابسته ای نباشم .. شاید دوستان زیادی داشته باشم چه دختر و چه پسر خیلی کارا کرده باشم .. ولی هیچوقت خودمو به خاطر چیزی که هستم گم نکردم و نخواستم که دو رنگ و دورو باشم و خیلی چیزا رو فراموش کنم . هر بار هم که حس کردم ممکنه باعث شکستن قلب کسی بشم ازش فاصله گرفتم ..
-به نظرشما من آدمی ریا کارم ؟ اقای دوکتور..
با یه لحنی واژه دکتر رو کشیده بود که متوجه شدم داره منو دست میندازه باورم نداره .
-خودت چی فکر می کنی مژده ..
-بس کن آقای شاهانی ...
 لبامو گاز می گرفتم تا بهش نگم خفه شو ...
-خانوم دکتر اعصاب و روان .. فکر نکنم کاری از دست خودت واسه خودت بر بیاد ولی من اگه جای تو بودم یا می رفتم خارج یا این که  حودمویه یه پروفسور نشون می دادم تا  رو اعصاب و روانم کار کنه . چون از همه این مریضایی که امروز دیدی روانی تری ....
سرمو انداختم پایین و بدون خداحافظی ازش دور شدم و از بس ناراحت بودم و حواسم پرت بود داشتم با همون یونیفورم و لباس از بیمارستان خارج می شدم .. دقایقی بعد با خبر شدم که دکتر مژده گفته از فردا حق اومدن به بخش اعصابو ندارم و بهتره فقط در همون قسمت اورژانس فعالیت کنم .. حس کردم کمی تند رفتم . ولی اونم مقصر بود . نصف واحد هامو با اون داشتم . باید تحقیق می کردم .. گزارش کار می نوشتم . یه سری به بخش زدم ... محبوبه و منصوره و محبوبه و شیما رو دیدم .. خیلی ناراحت بودن .. سیما مادر شیما هم اومد جلو ... -آقای دکتر من نمی دونم این خانوم با خودش قهره .. هرچی بهش می گم  از وقتی که شما این جایین انگار یه شفای عمومی نازل شده و همه از شما راضین نمی خواد قبول کنه .. حرف خودشو می زنه .. بقیه پرستارا هم یکی یکی میومدن جلو و می گفتن کاری می کنیم که مجبور شه تو رو بر گردونه وگرنه همچین عاصیش می کنیم که اگه از این شهر و دیار نفرستیمش حداقل از این جا رو دکش می کنیم . یه چند تا بیمار زن دیگه هم که یه ناخنک هایی بهشون زده بودم بهم قول همکاری داده بودن .. من باید روی اونو کم می کردم .. دکتر روانی ... صبح زیر من خوابید و حالا که ار گاسمش کردم میاد و این رفتارو باهام می کنه . اصلا فکرشو نمی کردم مژده بیاد و یه روزی بشه استاد دانشگاه من و منو از عشق و حالم توی بخش اعصاب و روان بیمارستان دور کنه . هرچند مژده تنها پزشک اون جا نبود ولی استاد و استاد یار من بوده .. و به اصطلاح من زیر دست اون بودم . حس می کردم تحقیر شدم .. دوست داشتم دور از همه زنا و دخترا برم خونه و یه آرام بخش بخورم و بخوابم . دوست داشتم از تمام زنان و دختران دنیا فرار کنم. خودمو رسوندم خونه و بدون توجه به حرفای مامان شهلا و آبجی شبنم که می پرسیدند چی شده شهروز! خودمو انداختم روتختم . حتی یادم رفت که آرام بخش بخورم ولی ازبس خسته بودم نفهمیدم کی خوابم برد ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی