ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 201

زری فقط رنگ می داد و رنگ می گرفت ..   با این که حسابی باهاش ور رفته بودم تا از خجالتش کم کنم ولی اون هنوز احساس غریبی داشت .  جاوید  یه پاشو انداخت رو پام و یه پهلو کرد و بدنشو به بدن من چسبوند .. یه پهلو کردم تا اون دو نفرو ببینم .. زری داشت به روبرو نگاه می کرد . و همین حالتو هم فرزان گرفته بود . زری وقتی حس کرد من دارم نگاش می کنم اونم نگاهشوبه نگاه من دوخت . با اشاره دست حالیش کردم که این قدر سرد نباش و بجنب .. .. دختر عموم لباشو گاز می گرفت . هنوز باور نداشت که داره چیکار می کنه . خواستم زیر گوش جاوید یه زمزمه هایی کنم که به فرزان بگه ولی دیدم اگه خودم زمزمه کنم خیلی بهتره .
-آقا فرزان اگه یه حرفای خصوصی با زری خانوم دارین می تونین تشریف ببرین اتاق خواب ... ما بعدا خدمت می رسیم ..
 یه دستمو گذاشتم جلو دهنم و یه دست دیگه رو جلودهن جاوید که صدای خنده مون زری رو ناراحت نکنه . فرزان که خبره این کار بود دست زری رو گرفت و برد .. کمی نگران بودم که کارشون به کجا می کشه . حالا که زری خودش خواسته باید هر طوری شده کارش تموم میشد تا دیگه این قدر به خودش ننازه . هر چند من و اون این تفاوتو داشتیم که شوهرش بار ها و بار ها بهش خیانت کرده بود ولی من  آدم بی مرامی بودم و شاید هر بلایی که بخواد سرم بیاد حقم باشه ولی خوب که فکر می کردم اصلا معنا نداره که بدی رو با بدی جواب بدیم .. خوبی و بدی ما که  در مقایسه با اعمال سایر آدما نباید سنجیده شه ..
-جاوید عزیزم .. باید ببخشی که وجود زری باعث شده اون جوری که دوست داریم امشبه رو تا حالا حال نکنیم .
جاوید : عیبی نداره ولی جور دیگه ای داریم حال می کنیم .. در عوض یادت باشه که یک سکس ضربدری و دسته جمعی و دو به یک و از این بر نامه ها روهم باید پیاده کنیم ..
-بذار اول برادری ثابت شه و این زری خانوم بیاد توی خط اون وقت بقیه ماجرا رو اون جوری که دوست داریم پیش می بریم . من نگرانم که نکنه این دختره گند بزنه
جاوید : این فرزانی که من می شناسم ..
 -جاوید بیا بریم داخل . ..
دو تایی مون  وارد اتاق خواب شدیم .. روی تخت جا برای ما دو تا هم بود .. کار اون دو نفر خنده دار بود . مثل دو تا عاشق و معشوقی که دختره با پسره  قهر کرده باشه .. فرزان دستشو به طرف زری می برد و اونم خیلی آروم اونو کنار می زد  .. فقط بلوز زری طوری بود که از بالا تا پایین و از وسط دگمه داشت و تمام دگمه هاش باز شده بود .. معلوم بود فرزان تلاش زیادی کرده تا این کارو انجام بده .. پسر دو طرف بلوز زری رو کنار می زد و نیمتنه  برهنه زری و سوتین و سینه و شکم لختش مشخص می شد و اون یا دستشو می ذاشت جلو سینه اش   یا دو تیکه بلوزشو از دو طرف به هم می رسوند و خودشو می پوشوند ..  لبامو گذاشتم رو لبای جاوید و گفتم یه چند دقیقه ای اگه بهم اجازه میدی من برم زری رو آماده اش کنم . اون دیگه خیلی داره بچه بازی در میاره . خودش دوست داشت و می خواست حال کنه ولی انگار جنبه شو نداره داره زیادی خودشو لوس می کنه . یه نگاهی به جاوید انداخته و اون با اشاره من متوجه شد که باید فضای اون جا رو عوض کنه . خود منم دیگه هر چی داشتمو از تنم در آوردم و به این طرف و اون طرف پرت کردم .. فقط شورتو گذاشتم که جاوید بعدا ازپام درش بیاره .. زری چشاش گرد شده بود . ولی من رفتم بالا سرش و دستمو گذاشتم زیر چونه اش و سرشو آوردم بالا و در جهت مخالف لباش لبامو گذاشتم رو لباش . یه بوسه وارو ولی چسبون .. چشای گرد شده اش هم دیگه بسته شد . حالا دستای فرزان آزادی عمل بیشتری داشت ..  زری رفت مقاومت کنه و دستاشو حرکت بده مزاحم کار فرزان شه ولی من در حال بوسیدن اون همچنان دستاشو نگه داشتم .. فرزان هم پاهاشو انداخته بود رو پاهای زری .. سوتینشو باز کرد اونم از من یاد گرفته بود . از حرص اون سوتین رو به سمتی پرت کرد . ظاهرا زری رو باید این جوری آماده اش می کردیم . نمی شد گفت سکس زوری .. بعضی یخ ها به این سادگی آب نمیشن . از اون جایی که لبای زری رو قفل کرده بودم فرزان لباشو گذاشت رو سینه زری .. دیگه نمی تونستم متوجه شم که چه جوری داره اون سینه ها رو میکشون می زنه فقط همینو متوجه بودم که پس از این کار فرزان سرعت حرکت لبای زری رو لبای من هم بیشتر شده بود و یه جورایی نشون می داد که از این کار فرزان داره لذت می بره . فرزان سرعتشو زیاد کرده بود . دستای زری رو همچنان  محکم نگه داشته تا فرزان به کارش ادامه بده .. خیلی دلم می خواست صورتمو از رو صورت زری بر می داشتم و حالتشو می دیدم . یه لحظه زیر چشمی یه نگاهی به روبروم انداختم دیدم جفت سینه های زری مشخصه .. واااااایییییی فرزان رفته بود پایین تر ..
 جاوید : داداش کمک می خوای ما بیاییم .
 فرزان : تو برو به کار خودت برس ..
جاوید : تا از ستاد فرماندهی سرلشگر فرزانه دستور صادر نشه من آماده باشم ..
 -پس آماده باش ,باش تا صبح دولتت بدمد ..
 ظاهرا فرزان  داشت رو دامن زری کار می کرد .. در این فکر بودم که بالاخره چی میشه  که همزمان با بالا گرفتن سرم دیدم یه چیزی  خورد به سقف و اومد افتاد رو تخت .. این پسره عجب چیزی بود .دامن زری رو پرتش کرده بود . لبامو از رو لبای زری برداشتم ..  تا بتونم بهتر شاهد جریان باشم .. زری چشاشو بست سرشو یه پهلو کرد می خواست نشون بده که چقدر ناراحته . فرزان شورت زری رو  تا زانو پایین کشید ..
جاوید : تا آخر درش بیار ..
ولی فرزان به کس زری امون نداد . دهنشو گذاشت روی اون کسی که خیلی هم تازه نشون می داد و منم حسابی برقش انداخته بودم ..
زیر گوش زری گفتم دختر آبروی ما رو نبر خودت خواستی ما که زورت نکردیم . هر کاری جنبه می خواد ..
دستامو گذاشتم رو سینه هاش و لبامو رو لباش و فرزان هم کسشو می خورد . حس کردم کمی آروم تر شده و یواش یواش داره نرم و نرم تر میشه .... ادامه دارد .. نویسنده .... ایرانی