ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 125

نوشین سعی می کرد خیلی آروم حرف بزنه تا ناصرو بیش از این حساس نکنه . حالا اون وناصر مثل دو تا آدمی بودن که هر کدوم یه سر طنابو می کشیدن ولی هیشکدوم شانس پیروزی رو نداشتن .مگر این که یکی از اونا به زمین می خورد . حس می کرد در این جا اونی که زورش بیشتره نمی تونه دلشو به پیروزی خوش کنه . مهم اینه چه کسی استقامتش بیشتره .  نوشین حس می کرد که می تونه شکیبا تر باشه . و امیدشو از دست نده . ولی یه چیزی اونو نگران می کرد و اون این که خشم و عصبانیت و جنون ناصر اونو وادار نکنه که دست به دیوونگی هایی بزنه ..
-عزیزم نادر من می ترسم . می ترسم که اون بلایی بر سرت بیاره ..
-مگه من مرده ام . دست و پا چلفتی که نیستم . اون اگه خیلی مرد صفته بیاد از رو در رو با هام بجنگه ببینه که چه جوری سر و تهشو یکی می کنم .
-فدات شم اگه تو بمیری منم می میرم . ..
 نوشین هنوزم شرم خاصی رو در عشق ورزیش به نادر احساس می کرد . دوست داشت زود تر از شوهرش ناصر جدا شه تا با آرامش بیشتری بتونه با نادر باشه .. بهش بگه دوستت دارم عاشقتم . هنوز حس عجیبی داشت . با این که با تمام وجود خودشومتعلق به نادر می دونست ولی اینو هم می دونست که جامعه این جور نمی پسنده و در شرایطی که زن و مرد هر دو شون خطا کار و خیانتکار باشند زن رومحکوم می کنه .
-نادر دوستت دارم .  می خوام زود تر از این وضع خلاص شم .. نمی دونم چیکار کنم . -نوشین .. در فوتبال یه اصلی هست که میگن بهترین دفاع حمله هست .. ولی این جا فعلا فوتبال و میدون فوتبال نیست . بعضی وقتا باید آماده باشی برای دفاع . ببینی طرف چه جوری حمله می کنه . با چشایی باز و هوشیارانه همیشه منتظر باشی . فقط منتظر یک نقطه ضعف اون باش . ولی نوشین نمی دونم چه جوری بهت بگم .. من ترسم واسه یه چیز دیگه ایه ..
-از چی عزیزم
-از این که تو با ناصر آشتی کنی . از این که .. نمی دونم چه جوری بگم ..
نوشین می خواست فریاد بزنه.. سر نادر داد بکشه که چرا از این فکرا می کنه . چرا هنوز به اون اعتماد نداره .. از طرفی از این می ترسید که ناصرو حساسش کنه .  به مرز جنون رسیده بود .. با همون صدای آروم گفت باشه نادر ازت انتظار نداشتم که در مورد من و عشق من این طور فکر کنی. یعنی تو منو این جوری دیدی ؟ این جور حس کردی ؟ یعنی من این قدر بدم ؟ فکر می کنی من یک زن هوسبازم که چند روز اومدم توی بغلت تا بتونم تلافی خیانت شوهرمو کرده باشم وحالا که اعصابم آروم شد برم سمتش ؟ چرا این جور قضاوت می کنی ؟ نکنه خودت می خوای تنهام بذاری .. 
-بس کن نوشین ..  من واسه همین موضوع دارم آتیش می گیرم . دارم دیوونه میشم .. -نادر به منم حق بده . هنوز شوهرمه ... منو در چهار دیواری حبس کرده و میگه نباید بری بیرون .. میگم خونه پدرمه ..میگه برات خونه می گیرم . اگه بهش اجازه بدم همچین کاری بکنه دیگه  از اینی که هست زندونی تر میشم . من می میرم .. فکر می کنی بهش اجازه میدم که به بدنم دست بزنه .. من می میرم اگه بخواد همچین کاری بکنه . اون روز روز مرگ منه که اگه اون تن منو در اختیار خودش بگیره . من دیگه به اون هیچ وابستگی ندارم . این تعهد ..این قرار داد  اجتماعی که بین ماست برای من پوسیده . من نمی خوام قلاده ای رو گردنم باشه به نام تعهد از دواج بین من و اون . من می خوام از اون جدا شم . نوشین به شدت اشک می ریخت ..
-نوشین متوجه نمیشم چی داری میگی ..
 -نمی تونم حرف بزنم . اون دیوونه هر لحظه ممکنه درو بشکنه بیاد داخل . من تامین جانی ندارم .
-همش تقصیر منه ... من نمی خوام سرت بلایی بیاد . اگه دوست داری از زندگیت برم بیرون بگو ..
 -خیلی دیوونه ای .. من اونو حالا خوب می شناسم . اون تا بوی خون به مشامش نرسه دست بر دار نیست . اون به این سادگی ها رضایت نمیده . مگه تو دلت می خواد که من از زندگیت برم بیرون ؟ دوست داری این جوری شرمنده وجدانت نباشی که یک زنو عاشق خودت کردی و تا به این جا رسوندی و حالا توپو میندازی به زمین اون ؟
 -تو منو این جوری شناختی ؟ اگه من حالا دخالتی نمی کنم به خاطر اینه که شرایط خیلی سخت تر میشه
-من که از تو انتظاری ندارم . نگران خودتم . ....
 صبح شد و ناصر همچنان دور و بر نوشین بود ..
-تا کی می خوای به این بازی خودت ادامه بدی .
 -خوشم میاد نوشین که تو رو این جوری در هم و عصبی می بینم . من نمی ذارم آب خوش از گلوت پایین بره . دست از سرت بر نمی دارم .  مگر این که بمیرم تا تو با اون پسره باشی . تو هنوز منو نشناختی ..
 -چرا خوب شناختمت وقتی اون دفعه یه عده رو فرستادی سراغ نادر و اونو نا جوانمردانه کتکش زدند . فکر کردی من نمی دونم کار خودته ؟
-آفرین مادام مارپل . سیستم اطلاعاتی تو هم خیلی قویه .. نمی دونستم تو هم گماشته داری ..
-من دوستت ندارم .. دیگه نمی خوامت . ازت متنفرم . بدم میاد .. حالمو به هم می زنی  -فکر کردی من دوستت دارم ؟ دلم می خواد سر به تنت نباشه . ولی تو زن منی عزیزم . تو که می دونی یک  مرد باید از زنش مراقبت کنه . بهش نفقه بده . الان من اگه بذارم از این خونه برم و ترکت کنم تو نمیگی چه شوهر نامردی دارم ؟ واسه همین مرام و مردانگی هاست که پیشت موندم . وگرنه می خوام بری به درک .. بری به گور سیاه .. با همین دستام گردنتو فشار بدم خفه ات کنم تا روح از بدنت خارج شه .. ولی نترس .. تا زمانی که اون آشغالو نکشتم تو رو نمی کشم . ناصر حرفش حرفه ... حالیت شد ؟ پس می تونی خوشحال باشی . وقتی خبر مرگ عشقتو شنیدی اون وقت خودت میای پیش من و ازم می خوای که بکشمت .. یا شایدم خودت این کارو کردی .. اگرم تو رو به حال خودت بذارم دق می کنی می میری .. خیلی حال میده قیافه ات رو دیدن وقتی که خودم خبر مرگ نادرو بهت برسونم . .... ادامه دارد ..... نویسنده ..... ایرانی