ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 17

فروزان نگاه خاصی بهم انداخت و چیزی نگفت . خیلی دلم می خواست معنای نگاهشو بخونم . شاید داشت به من می گفت که فقط همین یک بار بوده که با هام بوده . شاید داشت به من می گفت که بی خود دلمو خوش نکنم . اون فقط یک راهی بوده برای تلافی و احساس آرامش از این که  تونسته خودشو آروم کنه که اگه فریب خورده می تونه فریب بده .. 
- تو چه احساسی داری .. بگو چه احساسی داری ؟
فروزان : هیچی برو می خوام تنها باشم .
-مطمئنی ..
 فروزان : گفتم برو .. دست از سرم بردار . تو به خواسته ات رسیدی . پس تو دیگه چی میگی تو دیگه چی می خوای .  یک زن تا مجبور نشه دست به این کاری که من زدم نمی زنه ..
شونه هاشو گرفتم ..
-فروزان تو چشام نگاه کن . فکر می کنی همه زنا مثل تو ان .؟ که خوب باشن و زندگیشونو دوست داشته باشن ؟
 فروزان : به نظرت این کار درستی بود که من کردم ؟
-شاید کار درستی نبوده باشه ولی اشتباه هم نبود . اینو آینده به خوبی نشون میده . و اگه بخوای من در کنارت می مونم و نشونت میدم .
فروزان : نمی خوام . من نه تو رو می خوام نه سپهرو می خوام . نه زندگی رو .. وقتی که اومد بهش میگم که دیگه نمی خوام باهاش زندگی کنم . بهش میگم چقدر پسته .. میگم ازم جدا شو هر غلطی که دوست داری انجام بده ..
 دلم هری ریخت پایین .
 -فروزان تو بهم قول دادی صبر کن شاید همه کارا درست شه .  صبر کن ...
 البته این قصدو نداشتم  که بازم از وجود اسفندیار استفاده کنم . می ترسیدم دیگه لو برم . حکم یه دزدی رو داشتم که واسه بار دوم می ترسه . میگن آدم یه کاری رو که بکنه عادت مبشه واسش ولی خیلی ها بر این اعتقادن که دزدی و کار خلاف این طور نیست . ممکنه نسبت به اون عمل و انجامش احساس شرم نکنن ولی از این که دیگران بفهمن دچار استرس و نگرانی خاصی هستن . وای اگه اون به سپهر می گفت چی می شد . آبروم می رفت . من نمی خواستم دوستی من با اون نابود شه از بین بره .. و نمی خواستم که خود فروزانو هم از دست بدم . در بد وضعیتی گیر کرده بودم . بازی خطر ناکی رو شروع کرده  که درش مونده بودم . .باورم نمی شد این همونی باشه که چند ساعتی رو برهنه در آغوش من سپری کرده باشه . یعنی همه چی یک رویا بوده ؟ خواب و خیال ؟ نسبت با بقیه دخترا و زنایی که باهاشون سکس داشتم یه همچین حس و حالی نداشتم . اونا در مقابل من احساس ضعف می کردن .می تونستم این اعتماد به نفسو داشته باشم که بازم با اونا باشم . بار دوم خیلی راحت تر از بار اول تسلیم من می شدند . دیگه چیزی واسه باختن نداشتن . اما فروزان طوری رفتار می کرد که انگار ملکه منه .. ملکه منی که غلامشم . ولی می خواستم که عشق اون باشم . عشقی که نمی دونستم آخرش منو به کجا می رسونه .
-احساس تنهایی نمی کنی ؟نمی خوای پیشت بمونم ؟
فروزان : گاهی می بینی یه آدمی هزار نفر دورشو گرفتن ولی احساس تنهایی زیادی می کنه . می تونم برم خونه داداشم .. خیلی دوست دارم از سپهر جدا شم و بر گردم تهرون .. این جا رو دوست دارم ولی خاطره خوبی ازش ندارم .
 -منم این جا رو دوست دارم . من و سپهرکل فک و فامیلا و خونواده مونو گذاشتیم و اومدیم این جا .. تا یه روزی که کار و بار مون گرفت برگردیم به شهرمون ولی شایدم هیچوقت بر نگشتیم . دیگه الان مثل یک قرن دو قرن پیش نیست که نشه به راحتی از شهری به شهر دیگه رفت ..
فروزان : برای من دیگه هیچی مهم نیست . مهم نیست که اون در مورد من چی فکر می کنه . اون از من چه انتظاری داره .من نمی خوام . شاید  دیگه خیلی بریدم .
-باشه فروزان هرچی تو بخوای .. هرچی تو بگی .. من میرم . اگه احساس تنهایی کردی بهم بگو . می تونم هم صحبت خوبی واست بشم . قول میدم بهت دست نزنم .
 فروزان : چیزی عوض نمیشه .. آب  رفته رو نمیشه به جوی برگردوند . پستی دیگه درجه ای نداره . یه آدمی که پست بشه دیگه پسته ..
-ولی آینده چی ؟ علت همه این ناراحتی ها چی ؟
 فروزان : ما آدما عجولیم .. چرا این جوری بهم زل زدی فرهوش ؟  بازم می خوای بهم بگی که دوستم داری ؟ مگه نمی دونی که دیگه از شنیدن این حرفا حالم داره به هم می خوره ؟
از پیشش رفتم . به امید این که بازم صدام کنه .. حتی روز بعد هم این کارو انجام نداد . ناهارو با هم خوردیم .منتظر بودم که منو بازم دعوت به سکس کنه . کاری کنه که آروم شه . می خواستم این بار بازم داغ تر از دفعه قبل باشم . سنگ تموم بیشتری واسش بذارم .. سپهر بر گشت . نگران و ناراحت .. وقتی ازش پرسیدم عاشق شدی ..چیزی نگفت . قرار بود سه تایی مون بریم به سر کشی از بعضی ساختمونا . ولی اون من و فروزانو با هم فرستاد . خودش حوصله نداشت . ..
 -دیشب چه طور بود ؟
 سکوت کرد و حرفی نزد . دلم نمی خواست سپهر با همسرش  کاری کرده باشه . فروزانو  واسه خودم می خواستم . مال خودم می دونستم .
-فروزان این چیه پات کردی ؟  اینو یه سری از مسافرین قرتی لب دریا می پوشن .آحه اینم شد وضع ؟  اینو حتی وقتی مراسم مهمونی بپوشی دیگه مردا چشم ازش نمی گیرن . حداقل وقتی از ماشین پیاده میشی مانتو تو در نیار ..تو با این کارات چی رو می خوای ثابت کنی ؟ سپهر چیزی بهت نگفت ؟
 فروزان : اولا ربطی به تو نداره .. بعدش این که شوهرم  توعالم خودشه . اصلا به من چیکار داره ..
-واسه چی داری این کارا رو می کنی ؟ با کی داری لجبازی می کنی . من نمی تونم این اجازه رو بهت بدم که این جوری بگردی ..
 فروزان : ما که نمی خوایم بریم داخل شهر یا در یک مکان عمومی پیاده شیم .
- عزیزم آخه آدم آدمه .یعنی یه مرد به دیدن اینا تحریک میشه
فروزان : خب بذار بشه . تو اینا رو از کجا می دونی ؟ ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی