ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو , عروس و مادر شوهر 3

سحر فقط به این فکر می کرد که بتونه از اون دو نفر جلو بزنه . ساناز سعی داشت خودشو زیاد به این مسئله دلخوش نکنه . سانازبا کف دستاش طوری می زد به کون سپیده که حسابی سرخش کرده بود ..
 سحر : مامان فدات شم .. جووووووووون .. چه مامان خوشگل و خوش بدنی ! دیگه همیشه هر وقت که بخوای همین جوری بهت حال میدم .
 کیمیا : دخترا این قدر بهم فشار نیارین نفس مامان بند اومده ..
 سپیده : چی شده سحر هنوز هیچی نشده گرفتی مامان خودت کردیش ؟
سحر: چه ایرادی داره ..  استاد به این خوبی داریم چرا نتونه جای مامان ما باشه .. ووووووووییییییی .. حال دادن به مامان استاد خودش نوعی حال کردنه ..
 کیمیا : هر طوری صدام می زنین بزنین . فقط امشب پیش این پسره کامبیز سعی کنین جدی تر باشین .. آخخخخخخخ سحر جون فدات چه خوب بهم حال میدی ..
کیمیا وقتی خودشو از حالت دمر به شکل طاقباز در آورد تازه حس کرد که می تونه سه تایی شونو با هم داشته باشه .. لاپاشو باز کرد و سحر فوری رفت به سمت کسش .. سپیده هم اومد طرف سینه هاشو قسمت شکمش .. ساناز هم لباشو گذاشت رو لبای کیمیا ... سه تایی شون رقابت سختی رو با هم داشتن که کیمیا هم به خوبی متوجه این موضوع شده خنده اش گرفته بود . البته اون خودشم  از کار سحر راضی بود هم این که از خونواده متشخص تریه و درس خون تر هم هست و به رسم و رسومات اجتماعی آشنایی بیشتری داره . مهم تر از اینا هم این بود که خیلی راحت می تونست بهش حال بده و با نقاط حساس بدن اون و چگونگی حال دادن به اون آشنایی بیشتری داشت . همین حالا که کسش اسیر لبای سحر شده بود حس می کرد که خیلی زو د داره به ار گاسم می رسه .. لباشو از هوس رو لبای ساناز حرکت می داد و اون دختر هم فکر می کرد که به خاطر اونه .. ساناز هم با هیجان  بیشتری لبای کیمیا رو می بوسید .. دست کیمیا رفته بود رو سر سپیده  که در حال میک زدن سینه هاش بود .. کیمیا مرتب از این پهلو به اون پهلو می غلتید ..  امروز دیگه دخترا زیاد با هم ور نمی رفتن .. سحر هیچوقت تا به این حد و با لذت کس استادشو نلیسیده بود . با اشتها داشت اونو می خورد .. یه حس عجیبی نسبت به کامبیز پیدا کرده بود .. از طرز صحبت و اون حالت نگاش خیلی خوشش اومده بود . می خواست هر طوری شده تصاحبش کنه . و حمایت یک مادر قدرتمند رو با خود داشتن مهم ترین عاملی می تونست باشه که در این راه کمکش کنه . دستای کیمیا به  سر سحر نمی رسید وگرنه دوست داشت دستشو می ذاشت پشت سر سحر تا فشار اونو بر کسش زیاد تر کنه .. چی می شد که هر سه تای این دخترا می شدن عروسش . با این که در این سالها با خیلی ها بود که از این سه تا هم بیشتر به اون حال می دادن ولی به یه سنی رسیده بود که حس می کرد با دخترایی که خیلی کم سن تر از اونن خیلی حال می کنه و به محبت اونا نیاز داره .  حس می کنه که جوون شده . سپیده در یه حالتی قرار گرفته بود که ساناز بازم دستشو فرو کرد توی کسش .. . سپیده فوری صداش در اومد ..
-ساناز تو حواست هست ؟ چند دقیقه پیش هم دستت رو فرو کردی توی کسم ترسیدم که پرده مو پاره کنی حواست باشه زیاد فرو نکنی .. اصلا با روش بازی کن .. کامبیزهم  مثل بیشتر مردای ایرونی از دخترای آکبند خوشش میاد ..
ساناز : درسته که ما آکبندیم ولی با هم جنسامون خیلی حال کردیم .
 کیمیا داشت به این فکر می کرد که در مدت تدریسش با دانشجویان زیادی هم بوده که دختر نباشن . حال کردن با اونا خیلی بیشتر سرحالش می کرد .. چون می دونست می تونه علاوه بر لذت بردن به اونا هم فوق العاده حال بده . حالا انگشتای ساناز تا یه حدی که خارج از استاندارد نباشه رفته بود توی کس سپیده ..
کیمیا : شما دو تا دختر حواس سحر جونو پرت نکنین ..
سحر سرعتشو زیاد کرد ... در حال میک زدن بینی خودشو به قسمت بالای کس کیمیا می مالید و صورتشو هم مرتب به کشاله های رون پای استادش می زد ..
-آیییییییی نههههههههه سحر جون .. خوبه خوبه .. دلم .. واااااییییی دلم ..
ولی سحر می دونست که نباید ولش کنه ...
-روشو بمالون .. روی کسمو .. فشارش بگیر ..
دخترای دیگه اومدن کمک .. کیمیا رفت به عالم خلسه و اوج لذتش ... هنگام ارگاسم احساس آرومی داشت .. شروع یک ریزش گرمو از زیر ناف و دور کسش حس می کرد . دیگه نفهمید چی شده ..فقط دو ساعت دیگه رو با هم بودند و کیمیا بر گشت خونه ... وقتی برگشت کامبیزو دید .. پسرشو که یه یک ماه و نیم می شد که اونو ندیده بود .. -مامان کجایی تو .. این جوری منتظرم بودی ؟
-من الان منتظرت نبودم . فکر می کردم واسه شب میای ..
 -می خواستم غافلگیرت کنم . این همه راه منو کشوندی که سه تا دخترو بهم نشون بدی . ولی فکر نمی کنم ازشون خوشم بیاد ..
مادر در حالی که پسرشو در آغوش کشیده بود گفت
-چه طور با اطمینان این حرفو می زنی
-آخه من دوست دارم یکی زنم شه که با بقیه فرق داشته باشه ..
 -میگم انگار اون طرفایی که تو هستی هوا خیلی گرمه ..
 -یعنی فکر می کنی من قاطی کردم مامان ؟
-عزیزم سه تا دخترن که یکی از یکی بهتر .. حالا من رو یکی شون نظر خاص دارم ولی دوست ندارم بی عدالتی شه . می خوام خودت اونا رو ببینی هر کدومشو قبول کردی عروس من و عروس تو شه ..
-مامان! من تا چند ماهی اون طرفا کار دارم .. نمی تونم زنمو ببرم زیر دست و پای من بپلکه .. کار و زندگی من مشخص نیست . قرار داد دارم ..
 -همه این دخترا با شرایط تو ساز گارند ..
 -مامان اگه قبول نکردم هیشکدومشونو تو نباید گیر بدیا ... ببینم این جوری ازم استقبال می کنی ؟ تازه از راه رسیده رو همش داری واسش از زن گرفتن میگی ..  می دونی بزرگترین اسیر دنیا کیه ؟ بد ترین اسارت دنیا ؟ اینه که یه مردی خودشو اسیر زنی بکنه ... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی