ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 59

افسانه : من که یک زنم از تماشای این بدنهای داغ به و خوشگل به هیجان اومدم . وای  به این که اگه مردا این جا بودن .. چی می شد ؟
 صفیه : صحبت اون نامردا رو نکن که از  شنیدن اسم مرد حالم به هم می خوره . من تازه امروز معنای لذت زندگی رو فهمیدم .
 صغری : مادر به فدات اگه می دونستم که  که این کار حالتو ردیف می کنه زود تر اقدام می کردم . باید ممنون آتنا خوشگله خودمون باشیم که واقعا گل کاشته و دست گلش درد نکنه .
-خواهش می کنم صغری جون . خدا به باعث و بانی این مجلس توفیق بده که ما رو کنار هم گرد آورده ..
 پس از چند تا تعارف همگی تن به آب سپردیم شورت و سوتین ها و ساک دستی هامونو کنار ساحل انداختیم و رفتیم داخل آب . دیگه شلوغ بازی زنا و سر به سر هم گذاشتن  شروع شده بود ..
 صفیه : مامان جون نکن توی گوشم آب میره
-فدات شم دختر سوسول من .. نازتو بخورم .
 کبری از پشت خودشو چسبوند به صفیه ..
اون طرف هم مهین و شهناز مشغول بودن . افسانه هم رفته بود پیش کتایون و رکسانا و مهسا و مهشید کنار هم بوده و من و نفیسه و نغمه هم با هم حال می کردیم . این طور نبود که کسی به حریم دیگری تجاوز نکنه و.. افسانه خطاب به من گفت..
 خوب با بزرگان می پلکی و ما زیر درستها رو فراموش کردی ..
 قبل از این که من جوابی بدم نفیسه گفت :
-افسان جون ما کوچیک شما هستیم . اگه تو نبودی .. همون اولش معلوم نبود چه بلایی بر سر عشق من آتنا جونم میومد .
 -اووووووهههههه خانوم نفیسی .. نفیس جون یادت باشه که اون عشق منم هستا ..
 -بر منکرش لعنت .
 رو کردم به  افسانه و نفیسه گفتم دو تایی تون حسابی دارین شرمنده ام می کنین .  چه جوری از خجالتتون در آم . -کاری نداره  میگن آدم خوبی می کنه پوشیده بمونه بهتره ..
 اینو نغمه گفته بود .. فوری منظورشو گرفتم . چهار تایی مون  توی آب ایستاده کمی خودمونو خم کرده به هم چسبیدیم . دستامونو گذاشته بودیم لای پای یکی دیگه .هر قسمت از بدن طرفمونو که لمس می کردیم با هاش بازی می کردیم . با این که داخل آب کمی خنک به نظر می رسید ولی گرمای لذت بخش  هوا که می رفت یواش یواش غروب برش حاکم بشه همه مونو سر حال کرده بود .
-نفیس جون این جا منطقه حفاظت شده هست ؟
-آره مگه نمی بینی ما سر بازای از کس و کون گذشته داریم از این یه تیکه آب دفاع می کنیم .
 چشامو بسته بودم .  یه دستی رو توی کسم حس می کردم . کف دستی که چهار تا انگشتشو از کناره ها فرو کرده بود توی کسم و به آرومی اونا رو توی کس حرکت می داد . سرمو بالا گرفته دیدم این معاون اون وقتای زندان بوده که داره این کارو با من انجام میده . همون نغمه زیبا .. شایدم وقتی که من نبودم نغمه و نفیسه با هم لز می کردن . ولی اینو می دونستم اگرم با هم این کارو می کردن من اولین نفری بودم که با نفیسه این کارو انجام دادم وگرنه اون کلی مقدمه نمی چید که بتونه با من باشه . از چشای اون زن مظلوم آتیش می بارید . منم دستمو به سمت کسش گرفته و انگشتامو فرو کردم اون داخل .. بدنمون مور مور شده بود .. یه لحظه دو تایی مون با هم لرزیدیم . باید یه حرکتی می کردیم .. حرکات موجی رو تنمون حالتمونوبه هم می زد .ما نزدیکی ساحل بودیم ولی کمی رو به جلو حرکت کردیم .
 نفیسه : بچه هامراقب باشین زیاد به طرف جلو حرکت نکنین .
این صغری و کبری با اون هیکلشون چه زوری داشتن . آخه اونا بچه های دریا هم بودن دیگه . می دونستن چه جوری با آب کنار بیان . خوب موقعی هم تنمونو زده بودین به آب . دیگه آفتاب جونی نداشت که پوست خوشگل ما رو بسوزونه . مهسا که رفته بود سمت کاملیا   در حال آب پاشی  رو کرد به همگی و گفت بچه ها این قدر خودتونو خسته نکنین فکر بیرون آبو هم بکنین .  هر کی اون جا بگه من خسته ام ولش نمی کنم ..
 کبری : خانوم جان این که نمیشه ما همه خودمونوخسته کنیم و تو الف بچه بخوای سرمون شیره بمالی .. صغری ! مهین ! شهناز! دستور شماره یک پیش به سوی سوژه .. یک آن چهار تاییشون رفتن سمت مهسا اونو گرفتن و توی آب از این سو به اون سو پرتش می کردن ..
-ولم کنین ..
 مهشید : دخترم خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
 -مامان من که همرنگم چیز بدی که نگفتم ..
 دست از سر مهسا که بر داشتن اون دیگه جونی نداشت . رفتم سمت اون و شروع کردم به ور رفتن با تن و بدنش  -چیه دختر اذیت شدی ؟
-نه ولی خیلی کیف داد ..
 -ببینم یه وقتی پیش اینا نگی اون وقت  کاری می کنن که دوباره کیف کنی ..
 لبامو گذاشتم رو لبای مهسا .. کاملیا هم خودشو رسوند به من ..  اون هیچوقت حس قشنگی رو که بهش داده بودم از یاد نبرده بود . می گفت تو امید به زندگی و آینده رو بهم بر گردوندی . اون از پشت من خودشو بهم چسبوند . من حالا بین مهسا و کاملیا قرار داشتم .  این همه خانوم خوشگلو که آدم می دید دیوونه می شد . ما زنا هم گاهی خیلی حریص میشیم . اصلا نمی دونستم با کدومشون حال کنم . دست هر کسی از این بر و بچه ها رو تنم قرار می گرفت لذت بود و هیجان .. صمیمیت و همبستگی .. دلم می خواست ما همین گروه همیشه پیش هم می بودیم و یه دوره هایی با هم می داشتیم ..... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی