ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو, گل دیگران 51

-نمی دونم شما فکر کردین هدف من از مصاحبت با شما چیه ؟
-نیازی نیست که در این مورد فکری بکنم .
-شما همیشه با مخاطبتون این جور بر خورد دارین ؟
-اگه مثل اجل معلق بخوان بیفتن به سر آدم شاید
 -نوشیدنی چی میل دارین براتون بیارم ؟
 -بهتون نمیاد که میزبان باشین . تازه این جور که رسم پذیرایی نیست .
 -شما یه گوشه دور از دیگران نشسته شاید خیلی ها متوجهتون نشن .
-مگر اونایی که سمت داروغگی و بر قراری امنیت رو دارن . نکنه فکر کردین من می خوام این جا بمب بذارم .
-شاید . البته اونو که کار گذاشتین . اگه بدونین چه جوری منو ترکوندین .
-من فکر کنم شما از اون طرف مجلس ترکیدین .
-شما خاکم کردین .
 -چی می خواستی واسم بیاری ..
-چی می خوای .. بستنی ..آب میوه .. گیلاس ..
 ویدا داشت به اون جوون و چشای آتیشی اون نگاه می کرد . یه لحظه سرشو خم کرد و به بلوز سینه چاکش نگاه کرد که  نیمی از سینه هاشو مشخص کرده بود . اون پسر درست به همون نقطه چشم دوخته بود . ویدا با این که حسابی توسط ناصر آب بندی شده بود ولی از این طرز نگاه پسر خوشش نیومد . نمی دونست ماندانا کجا رفته . دوست داشت زود تر بیاد و اونو از هم صحبتی با این پسر نجات بده . در حرکات و رفتار اون یه چیزایی می دید که اصلا خوشش نمیومد . درست شبیه به رفتارها و حرکات مردایی بود که دوست داشتن با اون باشن . با اون حال کنن . مثل هفته قبل که در عروسی ناهید اون اتفاقا واسش افتاد و کارو به جایی رسوند که به شوهرش رامین خیانت کنه . هر چند از این کارش پشیمون که نبود  هیچ لذت هم برده  شنبه هم با ناصر قرار گذاشته بود که بره به آپار تمانش . اگه دو سه هفته پیش و یا شاید تا همین هفته پیش در چنین شرایطی قرار می گرفت از این که مردی با نگاهی هیز این چنین بهش خیره بشه به خاطر هیز بودنش اعصابش به هم می ریخت ولی حالا به خاطر گستاخی اون و این که حس می کنه خیلی راحت می تونه جلب توجه کنه اومده بود به سمتش اعصابش خرد بود .  اون همین حالاش دو مرد در زندگیش بوده که باهاش همبستر شده بود . شوهرش رامین و معشوقش ناصر .. دیگه وجود اونو نمی تونست تحمل کنه .
-افتخار آشنایی با چه کسی رودارم ؟ ..
 ویدا مونده بود که چی بهش بگه .. این همه مدت داشت حرف می زد تازه یه فلش بک زده بود که یه چیزی واسه گفتن داشته باشه .
-من اسمم ویداست .. چه به دردت می خوره .. خبر نگاری ؟
 -نمی دونم چرا شما نسبت به من حساسیت نشون میدین .. شما اصلا با خودتون هم قهرین ..
 ویدا گوشی رو از کیفش در آورد و یه زنگ واسه ماندانا زد ..
 -کجا رفتی تو .
-چی شده ..
 می خواست یه حرفی بزنه و بگه که یه مزاحم اومده این جا خودت رو زود تر برسون که روش نشد ..
-تنهام حوصله ام سر رفته  .
ماندانا می خواست بگه پس بیا توی جمع که یهو یادش اومد که باید همون جا باشه تا بتونه اون دو تا رو به هم جوش بده ..
-عزیزم من این جا دستم بنده .. خودت رو مشغول کن . چرا تو این قدر بی حوصله شدی . باز خوبه که این جا مختلطه ..
ویدا بیشتر این انتظارو می کشید که صبح شنبه بیاد و خودشو در آغوش دوست پسرش حس کنه .  هنوز هم همون حس و هیجان رو داشت . با این که حسادت دیوونه اش کرده بود اما این بار بازم می خواست طوری به ناصر حال بده که اون دیگه کمتر هوس زنای دیگه رو داشته باشه و لذتی رو که از ویدا می بره قابل مقایسه با حال کردنش با زنای دیگه نباشه . ویدا با اندیشیدن به ناصر بود که دیگه حوصله اون جوونو نداشت . یه چند تا دختر و پسر دیگه هم اومدن در اطرافشون تا یه خورده راحت تر باشن . این جا فضایی بود که کمی از محوطه اصلی مراسم و جایی که نوازندگان قرار داشتند فاصله داشت .
-خیلی دلم می خواد بیشتر با هاتون هم صحبت شم . دلم می خواد با شما قدم بزنم . باورم نمیشه این قدر زیبا باشین . برای اولین باریه که صورت قشنگ شما رو می بینم.. ویدا خونش به جوش اومده بود ..
-پس می خواستید برای چندمین باری باشه که دارین صورت منو می بینین . ..
 ویدا نگاهشو به چند متر اون طرف تر دوخته بود که چند دختر و پسر در حال حرکت به اون سمت بودند که در انبوه درختان گیلاس محو شدن .. تقریبا می شد حدس زد که واسه چه کاری رفتن .
 -میای قدم بزنیم ؟
 -واسه چی . من همین جا راحت ترم . در ضمن حضرت آقا الان نباید سرگرم پذیرایی از میهمانان دیگه باشی ؟ مگه یک میزبان تمام وقتشو فقط می ذاره رو یک نفر و از بقیه غافل می مونه ؟
 -ولی من فکر می کردم خیلی مهربون تر از اینا باشید ..
-کاری نکنین که من حرفایی رو بر زبونم بیارم که نباید بگم .
-برای شنیدنش آماده ام . هرچی شما بفر مایید من قبول می کنم . در راه عشق باید که سر داد .
 -عشق ؟ چه عشقی ؟!
-این گناهه که من عاشق شما باشم ؟
-من شوهر دارم آقا ..
 پسر در حالی که می خندید گفت ..
-مگه یک زن متاهل نباید عاشق بشه ؟ مگه اون دل نداره ؟ عزیزم بین من و تو فاصله ای نیست . تو در قلب من جای داری .
 -تا جیغ نزدم از این جا برو ! بهت میگم برو ..
- این ماندانای لعنتی کجاست اصلا خودم میرم ..
 -باشه .. اطاعت می کنم . من میرم تا شما راحت باشید ..
 مرد از جاش بلند شد . چند متر ولی خیلی آروم دور شد . یه لحظه ویدا متوجه موبایلی شد که رو میزش جا مونده بود . ظاهرا مال اون مرد بود .. یه نگاهی به تصویر زمینه اش انداخت ... کثافت .. عکس بر هنه کوس و کون زنا رو گذاشته بود . چقدر این عکسا براش اشنا بود .. وااااااایییییییییی عکسای خودش بود . قسمت پایین صفحه عکس یک کیر بود .. نههههههه .. امکان نداره ... پسر هنوز دور نشده بود ... انتظاراونو در این جا نداشت . انگاری  نای حرف زدن و حرکت نداشت .. پسر سرشو بر گردوند . می دونست که  ویدا متوجه همه چیز شده.. -هوشنگ  ! هوشنگ .. یه لحظه وایسا .. !  ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی