ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 191

یک بار دیگه خودمو ردیف کردم . منتظر بودم تا یه تو دهنی بزنم به اونی که می خواست واسم از عشق و دوست داشتن حرف بزنه . کسی که مثلا عشقو بر هوس ترجیح داده بود . نیما بر گشت .. آراسته تر از دفعه قبلی که دیده بودمش . و منم  خودمو فانتزی و کاملا آماده کار زار نشونش دادم . سر تاپامو چسبونش کرده بودم . هر کسی جای نیما بود به دیدن من فوری لختم می کرد .. ولی اون کس خل می خواست اول با هام حرف بزنه . ابله خیال می کرد که اومده خواستگاری . همین دیوونه بازیهای اون باعث شده بود که با وجود این که سیراب از سکس بودم ولی بازم برای بودن با اون تمایل نشون بدم . واقعا کس خل بود . اصلا جاذبه جنسی نداشت .
 -نیما چی می خوای بگی ؟
-خیلی حرفا توی دلمه که باید بزنم .
-آخه آدم هر حرفی رو که در هر جابی نمی زنه. هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد .
-من نمی خوام تو احساست در مورد من عوض شه . فکر کنی که یه آدم هوسبازی هستم ..  دستشو کشیدم و اونو هلش دادم روی تخت .
-ببینم مگه تو فکر می کنی که من زن هوسبازی هستم که تو در مورد من همچه فکری می کنی ؟ این یک نیازه . نیازی که آدما رو به هم می رسونه و بعد بینشون عشق درست میشه .. راستش من اولش فکر می کردم که اگه اول عشق باشه خیلی جالب تره که ما بعد از عشق برسیم به هوس . ولی من که عاشق نشدم  و بدون عشق از دواج کردم .. زیر بنای زندگی  مشترک من یک نیاز بود و یک هوس که تبدیل به دوست داشتن شد . دوست داشتنی که خیلی ها بهش میگن عشق ...
 کس خلی نیما به منم سرایت کرده بود ..... می خواستم پرت و پلاهای دیگه هم بگم که اون از این حرفام به نفع خودش استفاده کرد .
-می دونم که می دونی که اشتباه کردی . من همه اینا رو جبران می کنم . شکست تو رو جبران می کنم . در حق تو ظلم شده . نشون میدم که همه آدمای دنیا مثل شوهرت نامرد نیستن .
 وقتی این حرفو زد خونم به جوش اومد ... مشتمو گره کردم تا بزنم به صورتش .. ولی یه لحظه جلو خودموگرفتم . اون وقت نقشه های من که گرفتن انتقام از روز گار بود و اولش باید دق دلی مو سر نیما خراب می کردم ...نقش بر آب می شد .
 -فرزانه قول میدی مثل سابق دوستم داشته باشی ؟ ..
یه چند ثانیه نگاش کردم و یه نگاهی هم به کله اش انداختم تا ببینم مخش سوراخ نشده باشه .. این پسر انگار حرف زدن هم بلد نبود .
 -راستش فرزانه جون من تا حالا یک بار هم این کارو انجام ندادم
-آخی من بمیرم . طفلک چه خجالت هم باید بکشی . گناهش میفته گردن من . پس این همه مدت چیکار می کردی . من که باورم نمیشه . تو تا حالا با کسی رایطه جنسی نداشتی . نمی دونم چی بگم . بالاخره هر کاری رو باید از یه جایی شروع کنی . من زنایی رو می شناسم که تازه در چهل سالگی ازدواج کردن . اتفاقا خیلی هم مومن و معتقد بودن . ولی چه میشه کرد که تا اون موقع خواستگار درست و حسابی نداشتن .. به زور جلو خنده مو می گرفتم . حس کردم خیلی داغ شده .. سر و صورت و بدنش . کاملا قفل کرده بود. نمی دونست چی بگه . حرف زدن یادش رفته بود . یواش یواش لباساشو در آوردم . می دونستم که اون لفتش میده . منم مثل اون شدم . گذاشتم که این تیکه آخر یعنی زحمت پایین کشیدن شورتا رو خودش بکشه ..
 -بازم خوبه که بوسیدنو بلدی . هر کاری که آدم تمرین کنه می تونه راحت تر انجامش بده .
به من و اندام من نگاه نمی کرد . دستمو گذاشتم رو شورتش .
 -نیما این که آماده باشه ..  
با این که بر آشفته و حشری و داغ به نظر می رسید ولی به همون نسبت هم خجالتی بود و نمی خواست  یا نمی تونست کاری انجام بده . عشوه گری رو شروع کردم ..
 -آهههههههه بیا عزیزممممممم فداااااااات .. آروم آروم بیا . بذار من حال کنم . تو باید یاد بگیری .  تو که دیگه یه پسر بچه دبیرستانی نیستی که بخوای خجالت بکشی . واسه خودت مردی شدی . نیما همین جور طاقباز باش  .
انگاری تمام وجودش می لرزید . رفتم رو سرش ..
-حالا مث یه پسر خوب شورتمو می کشی پایین و خوب کسمو لیسش می زنی . باید نشون بدی چه جوری دوستم داری و برای خوشحال کردن من چیکار می کنی . اعصابم خیلی ناراحته .
 لاپامو به دهنش چسبوندم . اسیر یک حس بیگانگی شده بود . شایدم چندشش میومد . من که خودم می خواستم بار اول ساک بزنم همچین حسی رو داشتم که بعد ها فرزاد باهام خیلی مدارا می کرد . داشتم به این فکر می کردم که مثلا نیما حالت یه دختر باکره ای رو داره که من می خوام دختری اونو بگیرم . شاید خیلی ها به دیدن آدمی به خصلتهای اون شیفته اش شن ولی من دیگه نمی تونستم به آینده بدون شوهرو فرزندم فکر کنم . شورتمو خودم کشیدم پایین و کسمو گذاشتم رو دهن نیما .. محکم رو دهنش فشار می دادم . کاری به این نداشتم که خوشم میاد یا نه . واسه منم مهم نبود که اون لذت می بره یا نه . می خواستم خودمو آروم کنم .. وقتی می خواستم شورت اونو بکشم پایین از خجالت پاهاشو جمع می کرد .. واسه یه لحظه دلم گرفت . رفتم توی فکر . به یاد شب زفافم افتادم . فرزاد هم یه همچین حسی داشت . ولی مثل نیما این قدر ببو بازی در نمی آورد . چقدر دلم گرفت . ولی من وفرزاد  خیلی زود به هم عادت کردیم . باید که عادت می کردیم . یه نگاهی به کیر نیما انداختم .. شاید پونزده سانتی می شد . مشخص بود که ازش کار نکشیده .. التهاب و هیجانش و دستپاچگی اون خیلی خنده دار بود . اصلا حس ساک زدنونداشتم . دستمو خیلی آروم رو کیرش کشیدم و چند بار که حتی به یک دقیقه هم نکشید ازبیضه تا سر کیرشو به آرومی می مالوندم که یه فشاری به خودش آورد و بعد آبشو توی دستم خالی کرد . حس کردم از اوناییه که به جق زدن عادت داره . کس خوری اونم که به درد خودش می خورد . یه اکراه خاصی داشت و نزدیک بود چوچوله مو زخمش کنه . بد جوری گاز می گرفت .. دستمو به کیر آب چکیده اش رسونده و اونومالوندم و شقش کردم ..
-آهههههه .. سختمه .. سختمه فرزانه ..
 -بیا روم .. این قدر شل نباش .. این جوری که منو نمی تونی ارگاسمم کنی .. لاپاموباز کرده ازش خواستم کیرشو فرو کنه توی کسم .. لبخندی از پیروزی رو لبام نقش بسته بود .. ولی کمرم سنگین شده بود ..
-چته مرد ..
-اولین بارمه .. یه جوریم ..منو ببخش فرزانه دفعه دیگه سعی می کنم بهتر باشه .. فکر می کنم دارم خواب می بینم  ..
-حالا این قدر صغری کبری نباف ..
 یه اشاره سر کیرش به اول کسم کافی بود که کیر راهشوپیدا کنه .. داغ و ملتهب آروم آروم خودشو رو من حرکت می داد .. مثل سرداری فاتح رفتار می کرد که دژی سخت رو تسخیر کرده باشه .. تازه داشت خوشم میومد که متوجه شدم داره منی خودشو توی کسم خالی می کنه . سرش داد کشیدم .
 -چیکار کردی . من که هنوز ارضا نشدم . تازه تو فکر نمی کنی که من اگه بار دار شم چی میشه
-باشه دفعه دیگه  سعی می کنم بیشتر طولش بدم .. آخه من باورم نمیشه ..ولی در مورد بار دار شدن ..من که دوست دارم تو زنم شی .
 توی دلم گفتم به همین خیال باش
-تا صبح ولت نمی کنم ..
 ولی دیدم بر و بر نگام می کنه و می خواد یه چیزی بگه ولی استرس داره . من نمی دونم با این رفتارش چطور داشت از بیرون پنجره خونه مونو دید می زد . اون فقط بلد بود جنبه عاطفی احساسش نسبت به منو قوی کنه . موبایلش زنگ خورد .. مادرش نگران بود .. باید بر می گشت خونه . آقا چون اهل رفیق بازی نبود و تا حالا سابقه نداشت دیر بر گرده خونه باعث نگرانی بقیه شده بود ..
 -منو ببخش فرزانه جون .. دفعه دیگه جبران می کنم .
-ببینم تو با این سیاستت چطور می خوای خونواده ات رو راضی کنی که با یک  بیوه ای که یه پسر هم داره ازدواج کنی ..
-اونا خیلی دلسوزن ..
-پس می تونن به من ترحم کنن ..
 -مهم اینه که من چی فکر کنم ..
 -آها .. چه منطقی ! ..بعد از طلاقمون گفتیم یه حالی کرده باشیم . کمرمونو سنگین کردی ..
 -فرزانه دوستت دارم . عاشقتم . تو به من اعتماد کردی خودت رو تسلیم من کردی . من این کارتو رو هیچوقت فراموش نمی کنم . من اهل نامردی و خیانت نیستم ..
 این مثل این که راستی راستی دیوونه شده .. حرصم می داد . اصلا  از این جور پررو بازی و اعتماد به نفس زیادی و تریپ اخلاق زدن خوشم نمیومد . اون رفت و من احساس سنگینی می کردم .. تصمیم گرفتم به یه بهانه ای درخونه جاوید و فرزانو بزنم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی