ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 20

اصلا حال و حوصله درس خوندنو نداشتم . فکر و ذکرم همش شده بود مژده که چرا اون کارو  رو با من انجام داده بود . به خاطر وظیفه شناسی بود ؟ یعنی از بس پیشش از تقلب و تنبلی گفته بودم می خواست ادبم کنه یا این که یه حسی بهش گفت که من دارم با زنا و دخترای اونجا حال می کنم این جور شده بود ؟  حالتو می گیرم مژده پدرت رو در میارم . ولی خودم خنده ام گرفته بود . خنده ای از روی درد .. داشتم فکر می کردم که چه جوری می خوام حال اونو بگیرم . اون که همه طرفه به من  ضد حال زده بود . قبل از این که سوپر ضد حالو به من بزنه مثل دختر بچه  های تازه سینه و کون رشد کرده به من گفته بود دیگه این جا نیا نمی خوام  دیگه سکس داشته باشیم . کس خل عوضی هر ده سال در میون یه دست میده و همون شارژش می کنه . این دفعه اگه گیرش بیارم جرش میدم . فکر کرده هر غلطی که دلش خواست می تونه بکنه . دیوونه ! سوپر ضد حالش همون بود که منو به اصطلاح بایکوتم کرده بود که به بخش اعصاب نرم و دستیارش نباشم .  می تونستم به هزار و یک بهونه برم اون جا ولی شاید واسه من مایه میومدن . یه سری پرستارای پیر وپاتالی بودن که آب کیرمو حروم اونا نمی کردم و اونا به جوون تر از خودشون حسادت می کردن . اصلا نفهمیدم شبو چه جوری خوابیدم .. کلاس بعدی من ساعت یازده صبح فرداش بود . اتفاقا با همین مژده لعنتی کلاس داشتم . یعنی این زیر کیر خوابیده من شده بود استاد من .. شانس آورده بودم که شوهر ملوک هم اومده بود تا یه چند روزی رو در خونه بمونه و از این نظر که حال و حوصله جواب دادن به اونو نداشتم خیلی خوشحال بودم.. صبح که از خواب پا شدم حس کردم خواب ندارم .. ولی اصلا به درسام توجهی نکرده بودم .. یعنی مژده به دخترای بخش حسادت کرده ؟ به پرستارای خوشگلش ؟ یکی رفته بهش گفته که من خیلی شیطونم ؟ من یادم نمیومد که در این مورد زیاد جدی باهاش حرف زده باشم . روحیه مو داشتم از دست می دادم . تصمیم گرفتم یه سری به بوتیک محله مون بزنم یه حال و هوایی عوض کنم .. خواب که نداشته باشی و شکمت هم که نیم سیر باشه و هوا هم عالی .. یک سکس دبش می چسبه . اونم با دو تا  خواهر که یکی  از یکی خوشگل تر با جفت کونایی افسانه ای .. مهناز تپل تر و چاقالو تر و مهسا هم که کوچیک تر بود قد بلند تر بااندامی کشیده تر .. البته مهناز هم کون خوبی داشت .. گاییدن مفصلو فقط دوبار با هر کدومشون انجام داده بودم که آخریش یک ماه پیش بود . بیشتر فقط دست مالی شون می کردم و فوری خودمو جمع و جور می کردم .  درسته که با خیابون اصلی کمی فاصله داشت ولی سر گذری بود که مشتریای خاص خودشو داشت و اونا هم اجناسو به قیمت مناسب تری عرضه می کردند . وقتی وارد بوتیک شدم چهره دو تا خواهر از خوشحالی برق می زد . با این که مثلا با هم کنار میومدن ولی یه جورایی نسبت به هم حسادت هم می کردن . آخه من که وقت نداشتم دونه به دونه اون جوری که دو تایی شون می خوان با هاشون حال کنم . خودم خوشم میومد از این که گاهی دو تایی شونو می ذاشتم توی حس و حال .. بعضی وقتا هم اونا رو همین جوری ولشون می کردم و می رفتم .. طوری زار می زدن و به من نگاه می کردن که دلم می سوخت ولی نمی شد که فقط خودمو علاف این دو نفر کنم . کار و زندگی داشتم . نمی دونستم چرا هر دوتاشون اپن هستند . شاید این روزا باز شدن راه کس در قبل از ازدواج داره در کشور  ما مد میشه . این تابو شکسته شه بد نیست . ولی پسرای وطن بیشترشون دوست دارن به وقت ازدواج یه پلمب شده شو داشته باشن .. ولی در این دوره زمونه پلمب کردن اجناس مصرف شده کاری نداره .. مهناز تا منو دید سینه هاشو  از زیر داد بالاتر . روسریشو برد عقب .. مهسا اومد جلوتر .. و با لبخند گفت بفر مایید آقا امری داشتین ؟ مثلا داشتن حال می کردن .
-ببخشید خانوما شما شورت مردونه هم می فروشین ؟
مهناز : واسه خودتون می خواین ؟
 -نه واسه دوست دخترام ..
 مهسا : بی ادب ..
این حرفو طوری بر زبون آورد که متوجه شدم  داره شوخی می کنه . مهناز رفت و  از داخل درو قفل کرد . یه پستو هم داشتن که واسه دراز کشیدن دو سه نفر کافی بود . - مهناز جون درو چرا بستی ..
 مهسا : واسه این که می خواهیم خفتت کنیم .
 مهناز : اصلا معلومه کجایی ؟ نکنه سرت با دخترای دیگه گرمه ؟
 -من ؟ من و دختر ؟! با این درسای سنگینی که دارم ؟
مهسا : چند بار بهت بگم اگه خونه نمی تونی درس بخونی من و مهناز با هم زندگی می کنیم و آپار تمان مجردی داریم . می تونی شبا رو بیای پیش ما درس بخونی ..
 -کتابامو هم بیارم ؟
مهناز : آقا پسر اگه متلک نگی نمیشه ؟
 دو تایی شون رفتن طرف پستو .. یکی از یکی تشنه تر .. یه موکتی رو زمین پهن بود  و دور و برش همه جنس و وسایل آرایشی و از این خرت و پرت ها ریخته بود .. طوری روش نشسته و منو به سمت خودشون کشیدن که انگاری می خواستم جنده بکنم . در اون فضای بسته داشتم خفه می شدم . دو تا خواهر کاراشون با هم هار مونی داشت . بلوزشونو در آورده سوتینشونو دادن پایین .. سینه نگو مر مر .. سینه های بلورینشون  حسابی دهنمو آب انداخته بود .. اول از سینه مهناز شروع کردم . آخخخخخخخ چقدر گرم و نرم بود . چقدر بهم می چسبید . خیلی مزه می داد . دیدم مهسا داره سینه شو این ور و اون ور می کنه و هی بالا و پایین میده .. با یه دست دو تا هندوانه رو داشتن این درد سرا رو هم داره . مجبور بودم  سینه ها رو سریع جا به جا کنم که روابط گرم صمیمانه خواهران حفظ شه .. دیگه از دستمم کمک گرفتم .. دستم رو سینه های مهسا بود و لبامو به سینه های مهناز دادم .. دو تا خواهر دیگه با ناله هاشون منو کشته بودند . برای باز کردن کمر بند شلوارم و رسوندن دستشون به جایی که حاجتشونو بر آورده کنه عجله داشتن ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی