ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 238

شایدم دیگه ضرورتی نداشت که  برگردم به سمت کمیسیون هسته ای و جلسات مسخره و نمایشی اونا . نمایش های سر کاری .. دیگه خودشونم می دونستن  که بیشترا حرفاشونو قبول ندارن . اونا و چند تا رادیو تلویزیون داخلی و دست نشانده خارجی بودن که قضیه رو بزرگش می کردند . چند تا کارشناس قلابی هم می آوردند که به آتش این مذاکرات جعلی دامن بزنه . مدارکم کامل بود ... می تونستم هرجایی که دوست دارم بخوابم . می تونستم خودمو نامرئی کنم . ولی جسم من که رو زمین قرار داشت . باید جایی می خوابیدم که سر راه کسی نباشه . ساک دستی هم همرام بود . چه لذتی می داد راحت توی خیابون گشتن . نیویورک به نسبت لوس آنجلس جمعیت کمتری از ایرانیان رو در خودش جا داده بود . داشتم به این فکر می کردم  که چه حیوونای پستی هستند این دولتی های امریکا که از سال 32 تا حالا نبض حکومت ایرانو در دست خودشون گرفته و بعد از 57 که  با سیاست و ترفندی جدید خودشونوبر ما دیکته کردند . خیلی خسته بودم . دیدن این که مشتی کشور های دیگه سیاست و شعور ملت ما رو به بیراهه  کشیده بودن ناراحتم می کرد .ایرانی ها میومدن تفریح . به ملت می گفتن که ما داریم مذاکره می کنیم . مشتی دروغ ونمایش .. به بازی گرفتن شعور ملتی که دیگه نای حرف زدن نداره .. اما باید که فریاد بزنه .. شاید اون پیری که قدرت نامرئی شدنو به من داد می دونست که یه روزی سرنوشت ملت به جایی می رسه  که نادیای نامرئی می تونه بره به کمک مردم کشورش   .. به کمک انسانهای درد مند . نادیایی که می تونه هم لذتشو ببره هم از اسرار دیگران با خبر شه .. بی هدف در خیابونا راه می رفتم . نمی دونستم به کجا دارم میرم  .. شماره خیابون خودمو به خاطر سپرده بودم . شهوت و لذت بردن از زندگی جزیی از زندگی ما آدماست .باید  به هتل و اقامتگاهی برمی گشتم که در واقع می شد گفت محل برگزاری دیسکو و جنده بازی و عشق و حال کردن اعضای کمیسیون شش به علاوه یکه  . دولتها و آدمایی که به خیال خودشون فکر می کردن دارن به دنیا کیر می زنن .غافل از این که نمی دونستن نادیا چه خوابی واسشون دیده و به زودی با همین  کس شکافته خودش به اونا  کیر می زنه . کوسی بالاتر از همه کیر های دنیا . نمی دونستم چند ساعته که دارم قدم می زنم و اینو هم  یادم نمیومد که این دلار هایی که با منه از کجا بهم رسیده .  رفتم یه جایی نشستم و یه پیتزا واسه خودم سفارش دادم و برگشتم به  اقامتگاه خودم . وقتی رسیدم هنوز جمعیت مشغول بودن .  نگران مدارکم بودم . حس کردم دوست دارم بازم خودمو در گیر اون جمعیت کنم . ولی این بار فقط با یکی از اونا رفتم . یکی که دوست داشت منو اختصاصی  و برای خودش داشته باشه . یه حرکات عجیب و غریبی هم از خودش در می آورد . اون یک فرانسوی بود . خیلی عاشق این بود که واسش ساک بزنم . ولی کیری که من به این مرد زدم این بود که کسمو گذاشتم جلوی دهنش و حالیش کردم تا به اندازه کافی لیسش نزده من واسش ساک بزن نیستم .  . مدارکمو در یه گوشه ای از اتاقش پنهون کرده ترجیح دادم شبو تا صبح پیش اون بمونم . با این که از هماغوشی با اون مرد فرانسوی لذت می بردم ولی استرس عجیبی داشتم .. به خاطر کاری که می خواستم انجام بدم . دوست داشتم زود تر به کشورم برگردم و ببینم این باردر مورد اجلاس هسته ای چه دروغایی تحویل ملت میدن تا من بتونم کارمو شروع کنم و زهرمو نثار وجود اونایی بکنم که حدود چهل ساله که به اسم مبارزه با استکبار جهانی فریبانه و قریبانه و غریبانه خون ملتو در شیشه کردن . با این که اون مرد خیلی خوش تیپ و خوش اندام بود ولی من بیشتر حواسم متمرکز این شده بود که چه جوری و کی می تونم بر گردم به ایران . با کوله باری از درد و امید به آینده سوار هواپیمایی شدم که منو به آلمان می رسوند .. باید صبور می بودم. نادیا می تونه یک قهرمان باشه .. مهم نیست .. قهرمان بودن من مهم نیست . مهم اینه که بتونم ملت خودمو نجات بدم . یعنی یک زن هوس باز نمی تونه این کارو انجام بده ؟ خیلی خسته بودم . این که نتونستم توی هواپیما بخوابم . باید مراقب می بودم که  یکی سرم نیفته ..وقتی هواپیما از آلمان به سوی تهران راه افتاد حس کردم که دیگه می تونم سرنوشت ملتی رو عوض کنم . کار خیلی سختی بود . وقتی پام به ایران رسید باورم نمی شد که یک بار دیگه دارم در هوای کشورم نفس می کشم . این که کسی منو نبینه و بی دردسر به کشورم برسم کار سختی نبود... وقتی هم که رسیدم به خونه اولین کاری که کردم این بود که مدارکو در جای مناسبی پنهان کنم . اصلا نفهمیدم کی و چه جوری خوابم برد .. وقتی که بیدار شدم خونواده رو نگران دور و بر خودم دیدم..  پدر ناصر و داداش نویان من یه جور خاصی بهم زل زده بودن که انگار تا حالا با هیچ زن و دختری نبوده باشن ولی حوصله هیشکدوم از اونارو نداشتم ..
نویان : چه خبر شده نادیا .. اصلا تو کجا بودی با کدوم دوستات که این قدر خسته و هلاک نشون میدی .  نمی دونم چه طور شد که یهو به اخبار دروغ داخلی خودمون علاقه مند شدی ...
پدر ناصر : نویان راست میگه ..
 و مادرم هم به حرف در اومد ..
-از بس آزادت گذاشتیم که هر جا که دوست داری بری دیگه احترام بزرگترت رو نگه نمی داری .   هر خواستگاری که واست اومد باید شوهرت داد .
نویان : نمی دونم چشه مامان ..
مادر گلی : نکنه عاشق شده باشه ..
پدر : روشو باز نکن زن ...
برام مهم نبود چی میگن و به چی فکر می کنن .  حال و حوصله جواب دادن به اونارو نداشتم . دلم می خواست زودتر زهر خودموبه کام این دولت  بریزم . اونا رو رسواشون کنم . به تردید های ملت  خاتمه بدم . ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی