ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خار تو , گل دیگران 48

-ناصر انگاری خیلی  استرس داری . منتظر کسی هستی ؟ از این که با من باشی وقت بیشتری بگذرونی خوشحال نیستی ؟ من مزاحم هستم ؟
-یواش تر صبر کن منم جواب بدم . قرار بود نا هید یه سری بهم بزنه . اون و شوهرش ..
 -پس که این طور من فکر کردم شاید یکی دیگه از دوستای ناهید بهت سر بزنه ..
  ناصر در این مورد حقیقتو به ویدا می گفت اما  اومدن ناهید و شوهرش کنسل شد .. .. وقتی ویدا با ناصر خدا حافظی کرد و از منزل خارج شد ناصر تازه یه چیزی یادش اومد .. رفت و ویدا رو که هنوز در آسانسوروباز نکرده بود صداش زد .
-بیا اینو برات گرفتم . یه عطری که خیلی ازش خوشم میاد . ..
 لبخندی رو لبای زن نشست . این همون عطر زنونه ای بود که به مشامش خورده بود .. ظاهرا ناصر  از اون استفاده کرده بود . پس سوء ظن بی موردی داشته . احساس آرامش می کرد . با این حال با خودش گفت این جوری خیلی ضربه می خورم . من نمی تونم همش به این فکر کنم که چی میشه و چی نمیشه و اون چیکار می کنه . .. از اون طرف ناصر هم دیگه توانی  واسش نمونده بود که با یکی دیگه حال کنه . ولی از اون جایی که نمی خواست دست رد به سینه زن آپار تمان روبرویی که شوهرش کار مند بود بزنه و  تازه اولین بار بود که می خواست باهاش حال کنه   قبول کرده بود که در این ساعت  باهاش باشه . قرار بود که بره به آپارتمانش . از اون بالا نگاه می کرد به این که ویدا رد شده یا نه . می ترسید که نکنه دختر به یه بهونه ای دوباره بر گرده . اون نمی تونست زندگی خودشو فقط وقف زنی کنه که شبا رو پیش شوهرش می خوابه و صبحها رو میاد پیش اون . ویدا یه لحظه سرشو بر گردوند و یه دستی واسه ناصر تکون داد .. سیمین همون زنی که قرار بود برای دقایقی دیگه  بره پیش ناصر واسه کاری رفته بود به سوپری سر کوچه ... در بر گشت این صحنه رو دید .. اون خواهرای ناصرو می شناخت .. حس حسادتش تحریک شده بود . اونم یه دستی واسه ناصر تکون داد  که از دید ویدا پنهون نموند .. سیمین می دونست که ویدا از اونایی نیست که واسش مایه بیاد . چون دیگه در شهر به این درندشتی کسی کاری به  این کارا نداره که کی مجرده و کی متاهل و مثلا بره به شوهر طرف بگه , مگر این که دیگه خیلی بی کار و با حوصله باشه و شجره نامه طرفو در اختیار داشته باشه . ولی خونش به جوش اومده بود  .  پسر تو که گفتی دوست دختر نداری ..  نههههه  .. امکان نداره ... ویدا اون زن غریبه رو نگاش کرد .. سیمین با خشم پرسید
-کاری داشتین  خانوم ؟
-نه مثل این که شما کاری داشتین . نمی دونم داستان چیه که این جور دارین به اون پنجره بالا زل می زنین و دست تکون می دین .
سیمین : آدم واسه نامزد خودشم دست تکون نده ؟..
ویدا : من خبر نداشتم . شما کی نامزد کردین ..
سیمین : یه سالی میشه .
 ویدا : من بمیرم . پس چرا شش ماه پیش که ما با هم نامزد شدیم شما  رو دعوت نکرد ؟
 دو تا زن خونشون به جوش اومده بود .. ویدا حس کرد که باید  زود تر بر گرده خونه. اون باور نکرده بود که این زن نامزد ناصر باشه ولی یه حسی بهش می گفت که اون دوست دختر ناصر باشه ... ناصر هم از اون بالا جریانو دیده بود  .. اون اولش متوجه نشده بود که دو تاشون نزدیک همن .. لعنت بر من که زدم همه کارا رو خراب کردم . یه لحظه از گوشه پنجره نگاه کرد دید که ویدا همین جور داره بالا رو نگاه می کنه قصد رفتن نداره . از اون طرف سیمین هم که  بعد از ماهها ار تباط با ناصر در حد صحبت و ماچ و بوسه و سکس حاشیه ای قبول کرده بود که یه پیشرفتی باهاش داشته باشه سراسیمه رفت به آپارتمانش ...
-ناصر این دختره کیه این جاست . من نمی فهمم . همه جای بوی عطر به مشام می رسه .
-این قدر حساس نباش . بروخونه ات . من الان میام پیشت .. اون همکارمه ..
-اون که می گفت  نامزدته ..
-حتما یه چیزی بهش گفتی و اونم این حرفو بهت زده .. راستشو بگو تو چی گفتی بهش ..
-هیچی منم گفتم که تو نامزد منی .
 -وااااااییییییی  توچقدر بی احتیاطی. عزیزم تو که می دونی چقدر می خوامت . همین حالا شم اگه از شوهرت جدا شی خودم عقدت می کنم .. بیا زود تر بریم توی آپار تمانت . همکارم ممکنه بر گرده ظاهرا یه پرونده ساختمونی رو جا گذاشته ..
ناصر و سیمین رفتن به آپار تمان سیمین تا خوش بگذرونن در حالی که زن هنوز  مات و مبهوت نمی دونست در مورد این اتفاقات چی فکر کنه .. از اون طرف ویدا داشت حرص می خورد .. زنگ زد واسه ناصر و اونم یه دروغ دیگه تحویلش داد . گریه اش گرفته بود . تردید داشت اونو می خورد . به شدت احساس خشم و حسادت می کرد .. گوشی موبایلش زنگ خورد ..
-کجایی ویدا ..
-ماندانا .. الان حوصله شوندارم
-چیه مگه با هوشنگ حرفت شده ؟
-هوشنگ؟ هوشنگ دیگه کیه ..
یه لحظه حواسش رفته بود به دنیای واقعی و متوجه نشده بود که منظور ماندانا از هوشنگ کیه ..
-همونی که شبا باهاش گپ می زنی و حال می کنی ..
-چی داری میگی . مگه خودت نمیری فیسبوک ؟ چه حال کردنی !
 ویدا حس کرد که شاید از موضوع ارسال عکسهای سکسی یه چیزی بدونه ..ممکنه هوشنگ و خواهرش هما یه چیزایی رو به ماندانا گفته باشن . زن داداشش پشت در خونه شون بود . .. ویدا خودشو سریع رسوند به خونه .
 -چه خبر شده که حتما باید امروز منومی دیدی .. نکنه این دفعه می خوای دوست پسر واقعی واسه من جور کنی .. ویدا این حرفو به شوخی بر زبون آورده بود .. ..
ماندانا : چه حس ششم قویی داری .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی