ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خار تو , گل دیگران 49

ویدا از این حرف ماندانا تعجب کرد . اون در مورد این مسائل هیچوقت تا به این حد صریح و قاطعانه حرف نمی زد . تازه تا مدتها  رعایت اینو می کرد که عروس خونواده اونا بوده .. زن داداشش بوده و باید خیلی از مسائلو رعایت کنه و احتمال داد که این فیسبوک بازی ها و این که متوجه بعضی نقطه ضعفهای ویدا شده سبب شده باشه که زن داداشش این اجازه رو به خودش داده که این جور راحت با اون بر خورد کنه .. چند دقیقه بعد دو تایی شون کنار هم و  در پذیرایی نشسته بودن .
-ویدا جون از فیسبوکی ها چه خبر !
-تو که می دونی من زیاد در بند اینا نیستم . گاه با هما و هوشنگ یه حرفایی رد و بدل میشه
. ویداحس کردماندانا  یه جور خاصی داره بهش لبخند می زنه .
-میگم  آدم اگه زندگیش یه تنوعی هم داشته باشه بد نیستا .
-چیه مگه دوست داری بری سر کار ..
-مگه دیوانه ام خواهر جان .. الان که وحید میره سر کار کمه که منم برم ؟ اگه بدونی وقتی شبا میاد خونه چقدر خسته هست . تازه من باید اونو کلی هم تیمارش کنم . راستی با سردی رامین چیکار می کنی ؟
 -می سوزیم و می سازیم . من که تنها زن دنیا نیستم که این مشکلودارم .
-منم مثل توام . دلم می خواد داداشتو بغل کنم ببوسمش گازش بگیرم . با هاش شوخی کنم بازی کنم . سر به سرش بذارم ولی عین آدمای بی حال می گیره می خوابه . ولی همیشه هم این جوری نیستا . گاهی به منم می رسه .
-من داداش خودمو خوب می شناسم . خیلی زن دوسته . ببینم ویدا چیزی می خواستی بهم بگی ؟ می خواستی واسم دوست پسر جور کنی . ؟ همین که چند تا اینترنتی تحویلم دادی بس نبود ؟
-میگم اگه دوست داشته باشی  اون اینترنتی ها رو تبدیل به غیر اینترنتی می کنیم .. البته اگه تو بخوای ..
ویدا با تعجب نگاش کرد ..
-شوخبت گرفته ؟
 -ویدا چقدر به خودت سخت می گیری ؟ من که نگفتم از شوهرت جدا شو . چه فرقی می کنه. تو همین حالا شم که داری با یه مرد غریبه حرف می زنی اینم یه نوع دور زدن همسرته . حالا چون  طرفتو نمی بینیش ..یا توی بغلش نیستی حساب نیست ؟
 ویدا لحظه به لحظه شگفت زده تر می شد . احتمالا اون عکسای سکسی رو که برای هوشنگ فرستاده بود از طریقی  به دست ماندانا رسیده  اونم تونسته بود به دیدن اون عکسا یه شناخت خاصی از ویدا پیدا  کنه که حالا این قدر راحت با اون حرف می زد و از این می گفت که دوست پسر  گرفتن در دنیای واقعی  یه سر و شکل تازه ای به زندگی آدم میده .-
-راستش ویدا چه جوری بگم گاه از بیکاری حوصله ام سر میره .
-پس این اینترنت واسه چیه ..
-آدم معتاد و مریض میشه . می خوای شبی با ده تا پسر گپ بزنی . پیشت که نیستن .
-مانی .. نفهمیدم . تو زن داداش منی ؟
-ویدا .. پیش قاضی و معلق بازی ؟ الان کسی که میره توی فیسبوک به زنا دارم میگم دیگه نمیگن من شوهر دارم و متاهلم و از این حرفا اگه بگن  به آدم می خندند ..
-من که به اینش کار ندارم تو صحبتت خارج از اون بود ..
ویدا دوزاریش افتاده بود . احتمالا زن داداشه  دوست داشت که با هم برن جایی و خوش بگذرونن . حالا کی و کجا و با کی واسش یه معمایی شده بود . اما اگه قبول می کرد که همراه اون باشه این کار ماندانا رو خطر ناک می دونست . از این نظر که می ترسید جایی حرف بزنه سوتی بده و لو بره .. ,ولی اگه اون نبود پاش به فیسبوک باز نمی شد با هوشنگ هم آشنا نمی شد و نمی تونست  به راحتی خودشو در اختیار ناصر قرار بده . ماندانا هی این پا و اون پا می کرد ..
-عزیزم حرف حسابت رو بزن چرا نمیگی که چی شده . چی می خوای ..
-هیچی می خواستم بهت بگم که آخر هفته عروسی یکی از دوستام دعوتم اگه میای با هم بریم ..
-ببینم مانی تو خودتم زیادی هستی اون وقت منو هم می خوای دعوت کنی ؟ من نمی دونم عروس کیه .. دوماد کیه . اصلا کجا هست .
-یه جای خوش آب و هوا .. میریم لواسان .
-من که کسی رو نمی شناسم ..
-ببین صاحب مجلس یکی از دوستان جون جونی منه .. بهم گفته هر کی رو که دوست داری می تونی با خودت بیاری ..
-آخه من اون جا با کی حرف بزنم ؟
-با من ..
 -تو دیوونه ای مانی . نمی دونم چی تو کله ته ... یعنی بازم رامینو قال بذارم ؟
- اون از خداشه که تو دور و برش نباشی و یک نفس راحتی بکشه .
 ویدا قبول کرد که با ماندانا بره . ولی به خاطرناصر خیلی ناراحت بود . از این که چرا پسرا این قدر باید دروغگو و هوس باز باشن  . خط موبایلشو خاموش کرد . پسره پررو بذار یه مدت توی خماری بمونه که این قدر منو بازی نده . ولی دل تو دلش نبود ..
 -ویدا خیلی نگران و ناراحت به نظر می رسی . مگه بین تو و رامین اتفاقی افتاده ؟
 -مانی تو هم حوصله داری ها .. فقط باید فکر کنم که واسه آخر هفته چی باید بپوشم .
 -عزیزم تو که خودت خیلی خوشگلی .. مثل همیشه ساده و شیک ..
-می دونم اصلا از اجق وجق پوشی خوشم نمیاد .. یه بلور دامن کوتاه بنفش  دارم با طرحی ساده خیلی بهم میاد ..
 -می دونم کدومو میگی .. ولی اون جوری خاطر خواهات زیاد می شن .
-خب بشن .. من چیکار کنم مانی .. 
-ولی می دونی شکستن دل این پسرا چقدر گناه داره ؟
-شکستن دل شوهر چی ؟
-قربونت ویدا ..نمی دونی چقدر از زنای وفادار خوشم میاد .
ماندانا رفت خونه شون و ویدا هم حس می کرد که باید از ناصر فاصله بگیره .. اما ته دلش بازم می خواست که خودشو بسپره به آغوشش از بدنش لذت ببره .. ولی دوست نداشت زن دیگه ای  ای رو شریک خودش بدونه .  به خودش می گفت من حالا شدم عین مردا که دوست دارن با هر زنی که هستن اون زن فقط برای اونا باشه . واسش خیلی سخت بود که بتونه چند روزی رو با ناصر بجنگه . یه حسی بهش می گفت که عروسی آخر هفته بهش خوش نمی گذره . اون همش به فکر ناصر بود .. می دونست که اون پسر به این سادگی از ش دست بر نمی داره ..اما از این که بخواد مدت زمان زیادی سیاست بره می ترسید ..بالاخره بعد از ظهر پنجشنبه هم اومد و زن داداش و خواهر شوهر رفتن به مجلسی که در باغ بزرگی برگزار می شد .. پس از سلام علیک و احوالپرسی با صاحبان مجلس ویدا ترجیح داد که در یه گوشه ای بشینه .
 - بی حوصله ای ویدا
-نه واسه یکی از دوستام ناراحتم .. امروزبا هام تماس گرفت ازم راهنمایی خواست ..حرفای مسخره ای می زد .. 
-چی گفته ؟
-زنیکه شوهرشو دور زده دوست پسر گرفته میگه دوست پسره با یکی دیگه هم هست خیلی بهش بر خورده .. ازم راهنمایی خواسته که چیکار کنم .. میگه سه چهار روزه که آدم حسابش نمی کنه .. از اینم می ترسه که اگه دوباره هوس اون پسره رو کرد اون  دیگه تحویلش نگیره ..
 -تو واسه چی ناراحتی ویدا
-آخه تاسف می خورم . عصبی میشم ..
-ببین این پسرا یک رویی دارن که وقتی یه تیکه مفت و هلوی برو تو گلو به گیرشون بیفته به این آسونی ها دست از سرش بر نمی دارن . به دوستت بگو تخت بگیره بخوابه . در ضمن   این کس خلی یک زن شوهر دارو می رسونه که بخواد  دلبسته دوست پسرش شه .. می تونه بهش وابسته شه . بهش بگو زن برو حالتو بکن .. مگه شبا که میری ور دل شوهرت می خوابی دوست پسرت کنارته ؟ این قدر خود خواه نباش ..
حرفای مانی ویدا رو آرومش کرده بود .. ..
 -عزیزم مانی جون یه زنگ بزنم الان بر می گردم .
ماندانا تعجب کرده بود چرا ویدا ازش فاصله گرفته .. ویدا یه زنگی واسه ناصر زد ..
-دختر تو کجایی من نگرانت شده بودم . مگه از من چه بدی دیدی .. همین ؟ دو روز اومدی و دیگه کارت تموم شد ما رو فراموش کردی ؟  حق داری خانومی سیر از گرسنه چه خبر داره .!
-ببین ناصر دست پیشو می گیری که پس نیفتی ؟  یک هفته پیش بودم عروسی ناهید خواهرت و همین لحظه ها بود که تورو دیدم . الان هم هستم یه مجلس عروسی ..
 -کجاست من بیام .
-بشین سر جات خنک شی .. کلی پسردورمو گرفته ولی من مثل توی نامرد نیستم . ببینم اون زن کی بود که می گفت من نامزدتم و اومد سمت خونه ات ؟
-چرا تهمت می زنی؟ اصلا می دونی اون کیه ؟ زن فضول همسایه که  همه رو بسیج کرده علیه من که منو بندازن بیرون .. ازم خوشش نمیاد .
 -واسه چی ؟ خوب بهش نمی رسی ؟
-نه .. یکی دو مورد از همکارام که دختر بودن خیلی وقت پیشا اومدن یه سری بهم زدن اون میگه این جا رو کردی لونه فساد .. ..
ناصر مخ زنی رو شروع کرد و ویدا چاره ای نداشت جز این که حرفاشو قبول کنه . ولی می تونست جنسش خرده شیشه داره ..شرایط مجلس در فضای باز هم طوری بود که ویدا می خواست این حسو داشته باشه که می تونه بازم به این دلخوش باشه که بعد از این فضا خودشو در اختیار هوسش قرار بده . قرار شد شنبه بازم همدیگه رو ببینن . .. وقتی بر گشت پیش ماندانا زن داداشه این بار اونو خیلی بشاش می دید ...
-دختر کجایی بیا و ببین هنوز هیچی نشده چقدر خاطر خواه پیدا کردی .. الان عروس خانوم  اومده میگه دوستت کوش که پسرا دنبالشن ..
-ماندانا تو هم داری ما رو دست میندازی ها .. این همه دختر این جا ریخته اون وقت عروس خانوم کار و کاسبی شو ول می کنه میاد وکیل وصی پسرا شه ؟
 -نه به جون وحید .. ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی