ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو , عروس و مادر شوهر 2

روز بعد روز استراحت کیمیا بود . اون کلاس نداشت و سحر و سپیده و ساناز هم همین وضعیتو داشتن .. کیمیا می دونست که دخترا دارن خودشونو واسه شب آماده می کنند و اگه بخواد زنگ بزنه که بیان و با هم حال کنن شاید حالشو نداشته باشن .با این حال یه تماس با اونا گرفت و به هر کدومشون گفت که این قدر خودشونو خسته نکنن چون کامبیز بیشتر عاشق سادگی و بی شیله پیله بودنه و به زیبایی تا یه حدی اهمیت میده ..  با این که می دونست پسرش گاه خجالتی میشه ولی یه حسی هم بهش می گفت که اون تا حالا دوست دخترای  زیادی هم داشته . شاید یکی از دلایلی که ازدواج نکرده تا حالا این بوده ..
سحر : استاد اگه اشکالی نداره تشریف بیارین منزل ما ..  من در خد متم .  مامان رفته کرج تا شب نمیاد بابام هم که چند تا عمل داره و اونم تا بیاد طول می کشه  تازه من خودم یه فضای جدا گونه ای دارم که کسی کاری به کار من نداره ..
این بهترین فرصتی بود که سحر خونه زندگیشو به رخ کیمیا بکشه .. هم این که دست پختشو نشون بده و هم این که تا می تونه چرب زبونی کنه . دل تو دلش نبود . یکی دو بار با کامبیز بر خورد داشت جوان مودبی بود .. خیلی هم خوش تیپ و معاشرتی و لی در همون دو دقیقه ای که اونودیده بود حس کرد می تونه یه شرم و حیای قشنگی هم داشاه باشه همونی که دخترا رو به سمت خودش می کشونه .. نشون میدم به کیمیا جون که من لیاقت عروس شدنشو دارم نه سپیده و ساناز .. دخترای سوسول که یه نیمرو رو به زور درست می کنن .. البته اون دوست داشت که  سپیده و ساناز نباشن ولی چون می دونست این جوری بیشتر به استاد خوش می گذره دیگه مجبور شد بپذیره که اونم بیاد . اول غذا ها روآماده کرد .تا می تونست سنگ تموم گذاشت ..سحر به خودش گفت  شخصیت اجتماعی بابام و خودم از اون دو تا بالاتره .. من باید عروسش بشم و میشم ... سپیده و ساناز هم با هم راه افتاده بودن .. سپیده یه پرادو داشت که باباش واسش گرفته بود .
-ساناز میای بریم استادو بگیریمو با هم بریم خونه سحر .. من اون دخترو می شناسم .   اون می خواد خودشو تو دل کیمیا جون جا کنه و عروسش شه  
ساناز : ولی دیشب خود استاد گفت که همه چی به پسرش ربط داره .
سپیده  : آره ولی این دلیل نمیشه . بعضی وقتا که آدم به بن بست می رسه یا سر یه دوراهی گیر می کنه نصیحت یه بزرگتر می تونه تاثیر داشته باشه . سحر زرنگه می دونه اگه حمایت استادو داشته باشه به موقعش می تونه رو کمک اون حساب کنه ..
ساناز : راست میگی سپیده جون اصلا از این کارش خوشم نیومد . می خواست خودشو جا کنه .خب ما می تونستیم دسته جمعی توی خونه کیمیا جون جمع شیم . چه لزومی داشت بریم اون جا . اینم حالا . چه طور شد که تا حالا که موضوع انتخاب در میون نبود  دعوتی در کار نبود ..
 خلاصه اونا کیمیا رو گرفته و رفتن به خونه سحر .. وقتی سه تایی شون رسیدن اون  جا سحر با یه تیپ سکسی و فانتزی منتظرشون بود . یه یه لباس خواب فانتزی لیمویی براق با دامنه ای کوتاه و چین دار  که انگار پاهای سرخ و سفیدشو براق تر نشون می داد .
 کیمیا :  آتیشپاره تو که خودت رو کشتی ..
سحر : من در خد متم .  اصلا من طبعم اینه که خیلی شاد و شیطونم .  هر جا مجلسی داریم مهمونی  داریم فامیل میگن که اگه تو نباشی این محفل ما روح نداره . جون نداره . اصلا بدون تو خوش نمی گذره ..
 ساناز : راست میگن . اگه شیطان  نبود در بهشت هم به آدم خوش نمی گذشت ..
سحر : حالا به ما نیش می زنی ..
کیمیا : دخترا چه تونه ..
 سحر : همه نوع وسایل پذیرایی آماده هست .
کیمیا : ولی من دوست دارم طور دیگه ای پذیرایی شم ..
دخترا سه تایی شون رفتن سراغ استادشون .. لحظاتی بعد چهار تایی شون روی تختی قرار داشتند که شاید هشت نفر هم می تونستن روش بخوابن ..
 کیمیا : سحر بابات چند تا زن داره ..
سحر : چی بگم مامان دوست داره در یه فضای بزرگ و روح پرور حال کنه ..
 کیمیا یه نگاهی به اتاق خواب انداخت . دکور بندی ها در حد اعلا .. دکور ها و ظروف های قدیمی در گوشه وکنار های اتاق خود نمایی می کرد .. هر چند خونه و زندگی اون از نظر امکانات رفاهی کم از این جا نداشت ولی زیر بنای  این جا خیلی بیشتر بود ... با خودش فکر می کرد که سحر چه طور می تونه خیلی راحت از همه اینا دل بکنه .. شایدم فرهنگش اون قدر بالا باشه که می تونه  خودشو با زندگی متاهلی وفق بده .. بازم کامبیز باید بپسنده . این پسره آخرش منو دق میاره و زن نمی گیره . دخترا هر کدوم سعی داشتن واسه کیمیا سنگ تموم بذارن . کیمیا هر گز مسائل درسی و کلاسی رو با این تفریحات قاطی نکرده بود . به این صورت  به اونایی که با هاشون حال می کرد گفته بود که شما فکر نکنین اگه در درس خوندن تنبل باشین به خاطر صمیمیت و روابط گرمم با شما بهتون نمره بدم . با این حال احترامشو نگه می داشتن .. سحر خودشو انداخت رو کیمیا .. می دونست که اون از حرکت کس روی کس خوشش میاد . دیگه جایی واسه اون دو تا دختر نمونده بود . سپیده هم رفت پشت سحر تا با اون حال کنه .. دستشو گذاشت روی کون سحر و دو طرف کونشو مرتب به هم می چسبوند و بازشون می کرد سپیده از این کارش فوق العاده لذت می برد . سحر هم خیلی خوشش میومد ولی در اون لحظه تمام حواسش متوجه این بود که بتونه استادشو راضی نگه داشته باشه  . سپیده در یه حالت قمبلی قرار داشت و ساناز دستشو فرو کرد توی کس سپیده ..
کیمیا : دخترا دخترا همین جوری که استاد این کارا هستین یادتون باشه که باید درساتونو هم فوت آب باشین ..
سحر که  هم با عشوه گری و هم با مظلومیت خاصی نگاهشو به نگاه کیمیا دوخته بود گفت استاد فوت آبیم فوت فوتیم .. اینو گفت و لباشو گذاشت رو لبای کیمیا و اونم پاهشو باز ترش کرد تا سحر راحت تر بتونه کسشو روکس اون بغلتونه .در حالی که سپیده به شدت حرص می خورد و ساناز سعی می کرد خودشو با شرایط هماهنگ کنه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی