ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

عاقبت شوهر دلسوز 2

روز به روز وضع ما بهتر می شد .. به اسم من زمین خرید و فروش کرده و پول ها رو همه به صورت نقد در آورده و بهم می گفت قایمش کنم . می گفت این جوری بهتره و اگه یه زمانی یه مشکلی پیش بیاد ممکنه دارایی غیر منقول در خطر ضبط شدن قرار بگیره .. اون فعالیتش خیلی گسترده شده بود .. و من دیگه عادت کرده بودم به این که این کارو براش بی خطر بدونم . به خیلی ها حق و حساب می داد .. نسبت به هم مهربون بودیم ..عاشق هم .. ولی یه مدت بود که شاگرد یا کمک راننده شوهرم که جوونی مجرد و خیلی هم خوش قیافه بود با نگاه خریدارانه ای براندازم می کرد و  نشون می داد که دوست داره با من باشه . اون شاید ده سالی رو ازم بزرگ تر بوده باشه .. اوایل به نگاه اون اعتنایی نمی کردم . حرفاشو خیلی کوتاه جواب می دادم . ولی بعد ها حس کردم که از ادب به دوره که بخوام نسبت به اون بی توجه باشم . مبین حتی این خونه پدری رو به اسم من کرده و منم در یک مخفیگاهی که عقل جن هم نمی رسید کلی چک تضمینی و اسکناسهای درشتو پنهون کرده بودم . سرمایه دار شدن و دوستان متجددی پیدا کردن و این که اون دوستان واسه خودشون دوست پسرایی داشتن تا حدودی رو من اثر گذاشته بود ولی نه تا اون حدی که بخوام به مبین نازنینم خیانت کنم . وقتی که یکی از  دوستام کامیار کمک راننده شوهرمو دید و بهم گفت که خیلی دوست داره باهاش دوست شه من لجم گرفته بود . خودمم باهاش دوست نمی شدم دوست هم نداشتم که کس دیگه ای هم باهاش دوست شه . یه روز خونواده کامیار و خود اون و من و مبین و دخترم و شوهرش با همین اتوبوس خودمون رفتیم پیک نیک ... داشتم  به تنهایی قدم می زدم و با خودم فکر می کردم که کامیار اومد کنارم .. نمی دونم چرا اون روز به خودش اجازه داد و بهم گفت که عاشقمه .. دوستم داره .. تهدیدش کردم و گفتم به مبین میگم که از کار بر کنارت کنه ..
-برام مهم نیست . رسوایی رو به جون می خرم . در راه عشق تو اینا واسم اهمیتی نداره ..
 ولی از چشاش هوس می بارید . من این نگاههای آتشینو به خوبی می شناختم . و بالاخره اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد .. مبین  دستگیر شد .. اتوبوس رو توقیف کردند و خودشو با چند تا گونی تریاک و ظاهرا مواد دیگه  دستگیرش کردند . انگار حرص در آمد زیاد اونو کشته بود . هر چند تمام در آمد هاشو می داد به من . عشقش به این بود که منو راضی نگه داشته باشه .. مدتها در زندان و در انتظار بود  تا حکمش صادر شه .. حبس ابد یا اعدام .. یکی از این دو تا بود .. خواب و خوراک نداشتم . نگران بودم . اوضاع مبین اون قدر اسف انگیز بود که همه مون دست به دعا بودیم که  حکم حبس ابد صادر شه .. چون در غیر این صورت اعدام می شد .. و اما کامیار ول کنم نبود . به بهانه دلجویی از من و هم دردی بار ها و بار ها میومد خونه مون .. از یه سری جنسای دیگه می گفت .. از پولایی که طلبکارن .. واسم دسته گل می آورد .. بازم از عشق می گفت ... و یه روزی حس کردم که بهش عادت کردم .. وقتی اینو فهمید منو بوسید .. به سینه هام دست زد .. دستاشو گذاشت رو باسنم .. از زیر دامنم دستشو رسوند به شورتم و کسمو به چنگ خودش در آورده بود که از دستش در رفتم و بهش گفتم که بره .. اون رفت و من تا صبح گریه کردم . احساس تنهایی می کردم ..  اگه مبین اعدام نمی شد حتما باید تا آخر عمرشو در زندان می گذروند و بهترین سالهای زندگیشو .. خیلی هم بهش رحم می کردند این بود که در سنین پیری آزادش کنن . به خاطرات خوب خودم با مبین فکر می کردم . به بیست سال زندگی مشترکم با اون .. نههههههه نهههههههه من چم شده .. چرا ثروت و پول منو این جوری بار آورده .. ولی اگه اون بر  نگرده ؟ اگه اجازه ندن که من ببینمش . من یک زنم . نیاز دارم .. شوهر می خوام .. پس عشق چی مونا ؟! عشقو چیکار می کنی ؟ شوهرت رو دوست نداشتی ؟ می خوای حس کنی تازه جوون شدی ؟ تازه سی و شش سال که سنی نیست .. کامیار میگه دوستم داره .. اون دروغ میگه . مگه میشه .. ؟ عشق اون یک هوسه . ولی من به شنیدن دروغاش عادت کردم . چرا اجازه دادم که به بدنم دست بزنه . حالا در مورد من چی فکر می کنه ؟  یه روز بود که نخوابیده بودم . وقتی دوستم مهناز بهم زنگ زد و ازم شماره تلفن کامیارو خواست لجم گرفت
-مهناز من شماره شو ندارم . اون اهل این بر نامه ها نیست که بیاد دوست پسر یه زن شوهر دار شه ..
-حالا تو چرا این قدر حساسیت نشون میدی . اگه نمی شناختمت فکر می کردم که اونو واسه خودت می خوای . اتفاقا الان که مبین افتاده زندان بد نیست که یکی رو واسه خودت پیدا کنی . ما که شوهرمون صاف صاف داره می گرده یکی رو واسه خودمون داریم تو چرا دست رو دست گذاشتی .. خلاصه از من گفتن بود .. نه خود خورم نه کس دهم گنده کنم به سگ دهم نشه .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی