ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

عاقبت شوهر دلسوز 1

این که بتونم یه روزی چادرمو از سرم بگیرم و مانتو تنم کنم از آرزو هام نبود ولی اصلا فکرشو نمی کردم . شوهرم  راننده تاکسی بود . با این که گواهینامه پایه یکم داشت وبا این که  در آمد بخور و نمیری داشتیم ولی خوشبخت بودیم . زندگی آرومی داشتیم . همدیگه رو دوست داشته عاشق هم بودیم . خدا بهمون یه دختر داد که اونو هم همون وقتی که هیجده سالش بود شوهر دادیم و رفت . با این که خونه دخترم نزدیک خونه مون بود ولی  احساس تنهایی می کردم . دیگه رفتن به خونه دوستان و آشنا شدن به وضع زندگی اونا منو از این رو به اون رو کرده بود .  می دیدم که شرایط زندگی اونا با من فرق می کنه . امکانات مالی اونا رو می دیدم و یواش یواش خصلت زیاده خواهی و قانع نبودن به شرایط موجود در من جون گرفت . شوهرم مبین که  اون موقع چهل سالش بود و پنج سالی رو ازم بزرگ تر به زمین و زمان متوسل شد و از این و اون قرض گرفت و وام هم گرفت و منم تمام طلاهامو فروختم تا این که تونست یه اتوبوس  بخره و امتیاز رانندگی اونو هم بگیره و خلاصه کلاسمون رفت بالا . چه شوق و ذوقی داشتیم . حس می کردم با راننده اتوبوس شدن مبین من شدم زن رئیس جمهور .. خیلی شاد و با روحیه شده بودم .  با تغییر شغل مبین , حس کردم که روز به روز داره زندگی ما بهتر میشه ... بریز و بپاش ها زیاد شده بود . قناعت جای خودشو داد به اسراف .. دیگه غذایی رو که بیشتر از یه روز داخل یخچال مونده بود نمی خوردیم .  سعی می کردم در حد قابل قبول  چیزایی رو که سایر دوستا ی دارای شوهر پولدار واسه خودشون می گیرن منم تهیه کنم . دیگه یه سری از دوستامو عوض کرده و با قبلی ها  رفت و آمد نمی کردم .. هر چند خیلی از اونا رابطه خودشونو با من قطع کرده بودن . چون من یه حالت پزو به خودم گرفته بودم . آدمی که تا چند وقت پیش  حسرت خیلی چیزا رو می خورد حالا دوست داشت که دیگران حسرت اونو بخورن . خونه مون شده بود کلکسیون وسایل صوتی تصویری آخرین مدل .. مبل های آخرین مدل ... قالی های شیک ... خونه مون ویلایی بود و ارث پدر شوهر که به تک پسرش رسیده بود .. یه دستکاری هایی درش انجام دادیم و واسه یه مدتی قبول کردم که این خونه رو داشته باشیم و بعد بریم به یه جای با کلاس تر .. خونه مون  نه بالای شهر بود و نه پایین شهر . می شد اونو با یه آپارتمان بزرگ یا دو تا آپارتمان کوچیک طاق زد ولی مبین می گفت که یاد گار باباشه و دوست نداره اونو بفروشه . هر چند می دونستم با نفوذی که رو اون دارم مجبورش می کنم که یه روزی اون جا رو بفروشه .یواش یواش چادر از سرم بر داشته شد و شدم مانتویی .  تازه حس می کردم که از زندانی  به نام چادر خلاص شدم . چقدر راحت بود با مانتو راه رفتن و نشست و بر خاست . با این که دیگه حسرت خیلی چیزا رو نمی خوردم ولی حس کردم که حالا حسرت چیزای خیلی بیشتری رو می خورم . چون همیشه از خیلی از دوستام عقب بودم . از خیلی ها شون پیش افتاده بودم و می تونستم به اونا فخر بفروشم . دیگه نمی تونستم درک کنم که چرا بعضی ها امکانات مالی ضعیفی دارن . شخصیت آدما رو در ثروتشون می دیدم . مدتی بود که می دیدم فامیلا , دوستان و در و همسایه ها وقتی منو می بینن یه پچ پچی با هم می کنن . نمی دونم چرا یه حسی بهم می گفت که با بهتر شدن امکانات مالی مبین احتمالا میره دنبال عیش و نوش .. بازی حسادت زنونه  رو به راه انداخته بودم . تا این که یه روز که شوهرم از دست این بازیهای من خلاص شده بود بهم گفت که می خواد یه چیزی رو بهم بگه و این که چرا خیلی ها تا منو می بینن پچ پچ می کنن . رنگم زرد شده بود .. پس اون می خواست اعتراف کنه ..
-مونا ! هیچ پیش خوددت گفتی با این قرضی که ما داریم و از چند جا وام گرفتیم و به اندازه دو برابر در آمد باید قسط بدیم و بد هی مردمو بدیم این همه پول از کجا اومده که تونستیم این همه وسایل رفاهی رو تهیه کنیم ؟ از خودت پرسیدی که چرا طلبکارا پاشنه در خونه مونو از جاش در نیاوردن ؟ آره عزیزم .. زندگی خرج داره . و من همه این کارا رو به خاطر تو دارم می کنم . پس تو هم باید درکم کنی . رسیدم به جایی که دیدم دیگه چاره ای برام نمونده . نمی تونم با دنده کلاج سالم زدن  به جایی برسم . واسه همین دیگه واسه کاسبی ترمز نگرفتم .. یک ریز دارم رو به جلو حرکت می کنم . می دونی دارم چیکار می کنم ؟ قاچاق فروشی ... از زاهدان جنس میارم . جاسازی می کنم و میارمش تهرون . پول خوبی داره .. اگه من این کارو نکنم یکی دیگه این کارو می کنه .. دوست داری خونه رو عوض کنی ؟ فعلا بهتره این کارو نکنی .. من پول یه آپارتمانو دارم .. یه خونه برات می گیرم . ولی به این جا دست نمی زنی . نمی خوام مردم بهمون شک کنن .
 من فقط نگاش می کردم .. شاید انتظار داشت که من از وجدان و اخلاق اجتماعی بگم . از بد بختی های جوانان .. ولی اینا دیگه برام مهم نبود .. فقط اینو بهش گفتم مبین مراقبی که گیر نیفتی ؟ من نمی خوام بی شوهر شم ... ... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی