ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 25

هردوشون بازم دوست داشتن حرف بزنن . سارا دوست داشت همچنان از احساس قشنگش بگه .  می خواست مطمئن شه که سعید می تونه خیلی بیشتر  ازا ینا احساس اونو درک کنه . می خواست مطمئن شه که اون خیلی راحت می تونه در کنارش بمونه و با اون از آینده بگه .. آینده ای که هیشکدومشون نمی دونستن چی میشه . سعید سعی داشت که نقطه حساس بدنش تماسی با بدن سارا نداشته باشه ولی این تماس اجتناب ناپذیر بود و سارا می خواست به سعید نشون بده که وقتی عشق بین اونا داوری می کنه نباید به خاطر نیاز شرم داشت . سارا نیم نگاهی به ساعت دیواری داشت که تقویم روز رو هم نشون می داد . هنوز چند ساعت بیشتر از در کنار هم بودن اون و سعید به این صورت .. نمی گذشت ..
سارا : حوصله ات سر میاد که  یه هفته مث زندونی ها باشی ؟
سعید : نه به خاطر چی .. من وقتی در کنار توام حس می کنم که آزادم .. در دنیایی که فقط منم و تو . تو رو بدون دنیا می خوام اما دنیای بدون تو رو نمی خوام . تو دنیای منی . همه چیز منی . همه چیز .
 -سعید چه حرفای قشنگی می زنی . وقتی که این جور میگی و این احساسو داری نشون میده که باید از ته دلت عاشق باشی ..
-سارا جون تو هنوز شک داری که من دوستت دارم ؟ تازه میگی باید عاشق باشم ؟ من هستم ..عاشق هستم عاشق تو .
 سارا دستشو گذاشته بود رو صورت سعید و  در حالی که انگشتاشو رو صورت اون می گردوند گفت دوست دارم طوری صدام کنی که حس کنم در یک فضا و در یک حالت زمانی برابر قرار داریم . بهم نشون بدی که این فاصله ها رو شکستی .
-مثلا ؟ مثلا چیکار کنم ؟
 سارا : راحت صدام کنی . به خودت سخت نگیری . نه  تو اون سعید سه چهار سال پیشی و نه من اون سارا هستم . دوست دارم در فضایی باشیم که هر دومون احساس راحتی کنیم و به خودمون سخت نگیریم ..
 سعید : مگه تو احساس سختی می کنی ؟ من که خیلی راحتم ..
 سارا : آره عشق من . احترام به جای خود ولی دوست دارم راحت صدام کنی .. با یه لحنی که نمی دونم چه جوری بگم ..
سعید : با یه لحنی که باور کنی سارا عشق منه ؟  از این که پیششم احساس راحتی می کنم ؟ دیگه از روی دیوار نگات نکنم ؟
سارا : خوب می تونی من و احساس منو بخونی ..
سعید : مگه خودت نگفتی دیوار فاصله شکسته شده ؟ من دیگه از روی دیوار نگات نمی کنم . دیگه پنهون نمیشم . برای من مهم نیست که در شناسنامه ها چی نوشته شده .. کف یه دستشو گذاشت زیر سینه سارا و دست دیگه شو هم گذاشت زیر سینه خودش  سعید : واسه من مهم اینه که این جا چی نوشته شده .. در این جا چی ثبت شده ..
 سارا : می دونی که  ئر سینه و قلب من چی ثبت شده ؟
سعید در حالی که با موهای سارا بازی می کرد گفت آره می دونم همون چیزی ثبت شده که وادارت کرده که حالا در آغوش من باشی .. تابو ها رو بشکنی و به دنیای بی رحم دهن کجی کنی .
 سارا : راست میگی سعید . این افکارت , این طرز فکرت منو بیش از پیش بهت علاقه مند می کنه . این که به خوبی درکم می کنی . این که منو یک زن افسار گسیخته نمی دونی و مثل زنی بوالهوس که به زندگیش پشت کرده . میگن آدما نباید برن به دنبال خواسته های دلشون .. اما اینو هم باید گفت که همون آدما هم نباید برن به دنبال اون چیزایی که دوستش ندارن . و اگه یه زمانی به اجبار خودشونو اسیر ناخواسته ها کردن این راه واسشون باز باشه که اگه یه وقتی  حس کردن  که می تونن غرق چیزی بشن نهایت خواسته و آمالشونه هیچ مانعی برای رسیدن به اون خواسته نداشته باشن . سعید دستشو گذاشت زیر چونه سارا .. زن خودشو کمی جلو تر کشید .. همین باعث شد که سعید بازم خودشو جمع کنه . نمی خواست سارا اونو پسری هوسباز بدونه .. اسیر همون نیازی بود که هر گز با دیگری تامینش نکرده بود ..
 و سارا هم می خواست بهش بگه عشق من شاید شرم قشنگت تو رو به خاطر این حست از من فراری بده ولی از خودت فرار نکن .. می دونست که هر دو شون تسلیم نیاز های هم میشن .. چون هردوشون تسلیم عشق شده بودن . دست سعید هنوز زیر چونه سارا بود . .. هنوز اسیر دنیای نا باوریهای خود بودند .. هنوز فکر می کردند که باید گفت و گفت و گفت .. هر دوشون می دونستن که برای عشاق واقعی گفتن هم نوعی شنیدنه . نوعی حس قشنگ . احساسی که زندگی رو واسشون از این رو به اون رو می کنه . سارا به چشای سعید نگاه می کرد . زن حس می کرد که با چشاش داره به عشقش لبخند می زنه . گونه هاش می خندید .. لباش باز شده بود .. دوست داشت که سعید اونو ببوسه . این چهار دیواری واسه اون دنیایی شده بود .. نه .. نهههههه این چهار دیواری هم واسم خیلی بزرگه فقط آغوش این پسر و عشق اونو داشتن واسم یه دنیاست . بزرگتر از یه دنیا ... سعید حالا دیگه نگاه سارا رو می شناخت .. همون طوری که سارا هم می دونست حرکت بعدی پسر چیه .. انگار دنیای واقعیات شده بود دنیای خواب و خیال و رویایی . و سارای عاشق زمانی به خودش اومد که لباشو اسیر لبهای پسر می دید .. نمی دونست لباش کی شکار شده ؟ کی چشاش بسته شده ؟ اما فقط می دونست که داره با چشایی باز به لحظه های با سعید بودن فکر می کنه .. عاشق شدن کافی نیست . اون حالا غرق در احساس عاشقانه خویش خودشو اسیر کلمات هم می دید .. داشت به این فکر می کرد که آیا عاشق بودن فرقی هم با عاشق موندن داره یا نه .. خنده اش گرفته بود .. یه پاش بدون این که راه گریزی داشته باشه رو کانون هوس سعید قرار داشت .. می دونست که خودش هم اسیر نیاز و هوس شده .. شاید این گونه تسلیم شدن خیلی زود بود ولی در دنیای عاشقانه عشق , در دنیای باختن هایی که جز پیروزی معنای دیگه ای نداره , دیر یا زود هیچ مفهومی نداره ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی