ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 59

دستام می لرزیدن .. می خواستم برای اسفندیار زنگ بزنم . نمی دونستم به عشقم چی بگم . چه جوری متوجهش کنم که جریان چیه ... آره یا نه .. آره یا نه ... صحنه مرگ احتمالی سپهر در روز های بعد رو مجسم می کردم و عمری حسرت و پشمونی رو که چرا در زمان حیاتش حقیقتو به فروزان نگفتم .
-فروزان : من  خیلی بدم .. فقط یه خواهشی ازت دارم . این که از من نخوای که اونی رو که کمکم کرده بهت معرفی کنم . و خواهش مهم تر این که وقتی خودت متوجه جریان شی قبولش می کنی . متوجه جریان که شدی به هیچ وجه به سپهر نمیگی .. می دونی چرا ؟ اون  داغون میشه . شاید در جا بمیره .. بذار با دلی آروم بمیره ..اون یه چیزی ازم خواسته که بهش قول انجامشو دادم . بذار دلش به اون خوش باشه . بذار حس کنه که بعد از مرگش من برای خواسته های انسانی اون ارزش قائلم و جز این هم نیست . بهم قول میدی فروزان ؟ این آخرین چیزیه که ازت می خوام ..
 فروزان : چی می خوای بگی فر هوش . منو می تر سونی . یعنی می خوای بگی که عشق تو نسبت به من همش دروغ بوده ؟ من برات ارزشی نداشتم ؟
-تو برام ارزش داشتی و داری .. ولی برای به دست آوردن تو .. کار بدی انجام دادم . فکرت رو , عقیده ات رو راجع به اونی که به عنوان شریک زندگیت پذیرفته بودی عوضش کردم . اونی که اون روز  ازم خواست که واسش دختریا زنی رو جور کنم سپهر نبود . اونی که از عشقبازی خودش با زنای دیگه می گفت اون نبود .. سپهر بهن خیانت نکرده ..
فروزان چهره اش در هم شده بود ..خیلی سخته که انجام دادن یا ندادن یک کار هردو واست یه نتیجه ای داشته باشه ..فقط مجبوری بچسبی به اون حالتی که می تونی فرصت چبران اونو داشته باشی . اگه بتونی تاب بیاری .. اگه بتونی عذاب روزایی رو تحمل کنی که عشق تبدیل به نفرت و کینه میشه .. می دونستم که فروزان هرگز منو نمی بخشه و انتظار گذشت یک رویای واهیه ..
 فروزان : نمی فهمم چی داری میگی . میگی بهت قول بدم ؟ اونم به آدمی که حس می کنم عقلشو از دست داده ؟ از اولشم یه دیوونه بوده ؟ دیوونه هوسبازی که وقتی به خواسته اش رسیده و حالا به دیدن یه دختر جوون تر دل و دینشو از دست داده ؟ البته نمیشه گفت که تو دینی داشتی .
 -باشه من دیگه حرفی نمی زنم فروزان . از من گفتن بود . فقط پیش من اجازه نداری که از سپهر بد بگی ..
فروزان : چرا ؟ چون برادرعشقت به حساب میاد ؟ همونی که می خواد بعدا جای منو پر کنه ؟
 اشک از چشاش جاری بود ..
 -فروزان چند بار باید بهت بگم . من با تو عشقو شناختم . با تو فهمیدم که شیرینی زندگی یعنی چه . با تو دونستم که میشه هوسباز نبود .. لذت زندگی رو در چیز دیگه ای جست و همون عشق به توست که امروز وادارم کرده از همه چیزم بگذرم . عشق به توست که سبب شده از خود تو هم بگذرم .
 فروزان : اگه این طوره که میگی پس چرا وقتی که قرار نبوده سپهر حالا بمیره وقتی که بیماری اون برای ما مشخص نشده بود نخواستی که اعتراف کنی ..
-باور کن شب و روزای زیادی بود که خوابم نمی برد . شاید بازم به همین روز می رسیدم . وقتی که تو از دروغ در عشق می گفتی تمام بدنم می لرزید . حس می کردم که من نمی تونم اسم یه عاشق روخودم بذارم .
 فروزان : نمی دونم کدوم حرف تو رو باور کنم ولی حس می کنم که نباید عاشقت می شدم .
-پس هنوزم دوستم داری ؟ هنوزم عاشقمی ؟ فروزان همین واسم کافیه .
 -که مرگ منو ببینی ؟ که تباهی منو ببینی ؟ اگه سپهر خوب نشه و حالا بمیره شاید تو در مرگش تقصیری نداشتی ولی در مرگ من چرا ؟ تو مقصر نابودی منی .. .. تو منو کشتی .. تو عشقو در وجود من شعله ور کردی اما عشقی که به نابودی من منتهی شد . باشه فرهوش بهت قول میدم .. هر چند قول به یک نامرد می تونه شکسته شه ولی من نمی خوام یک نامرد باشم .. آره بذار حس کنم که یک زن هم می تونه یک مرد باشه .. یک جوانمرد باشه یک انسان باشه .. فقط می خوام این معما واسم روشن شه ..
-یه چیزی ازت بپرسم ؟
 فروزان : بپرس ..
 -دوست داری کدومش درست باشه . همون تصور غلط تو که میگه من ستاره رو دوست دارم ؟ یا همون حرف من که واسه سپهر پاپوش درست کردم ..
فروزان : هر دو تاش یعنی مرگ من ..یعنی نابودی عشق ما , یعنی آسودگی توی هوسباز و این که میری به دنبال یه عشق دیگه ...
 با دستایی لرزون شماره اسفندیارو گرفتم .. خدا کنه جواب بده .. خیلی زود گوشی رو برداشت .. صدا رو گذاشته بودم رو آیفون .. فروزان کاملا صداشو می شنید .. فروزان : سپهر ؟!
انگشتمو جلو بینی ام گذاشتم و اونو دعوت به سکوت کردم .. اسمشو هم بر زبون نیاوردم ..
-داداش خواستیم حالتو بپرسیم یه وقتی فکر نکنی کارمون تموم شد فراموشت کردیم ؟ اسفندیار : وظیفه مون بود . بازم اگه مشکلی داشتی همه جوره فیلم بازی می کنیم . رنگی , سیاه و سفید .. چند دقیقه ای چند ساعتی .. کوتاه وسریالی .. ولی خیلی واسه آقا سپهر ناراحتم .
-خب دیگه قسمت همین بوده ..
-آقا فر هوش تو رو خدا یه وقتی به کسی چیزی نگی که من خودمو سپهر جا زدم ..
-چی داری میگی داداش .. مگه من دیوونه ام گور خودمو با دستای خودم بکنم ؟ ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی