ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 60

دیگه نفهمیدم اسفندیار چی گفت و من چی گفتم و چه جوری با هم خداحافظی کردیم . فقط به چهره فروزان نگاه می کردم . به این که اون چه واکنشی نشون میده . اون به من نگاه نمی کرد . فقط به گوشه ای خیره شده بود . دوست داشتم منو بزنه .. دوست داشتم توی صورتم تف بندازه . خیلی آروم لبخند می زد .
 -فروزان من دوستت دارم . اگه عاشقت نبودم اینا رو تعریف نمی کردم . هیچوقت اینا رو واست نمی گفتم . فروزان : هیچ کلمه ای هیچ جمله ای , هیچ عبارتی پیدا نمی کنم که نشون دهنده پستی و بی شرمی تو باشه .. که نشون بده توسنگدل ترین و نامرد ترین آدم روی زمینی .. تو خیلی ریا کاری .. تو اسمتو می ذاری رفیق ؟ تو برای سپهر ارزش قائلی ؟ تو برای مرگش ناراحتی ؟ تو وجدان داری ؟ تو اصلا از عاطفه و عشق چیزی سرت میشه ؟ تو عاشقمی ؟ تو اصلا می دونی عشقو چه جوری می نویسن ؟ تو اصلا می دونی یه جو معرفت داشتن یعنی چه ؟
 -فروزان من می تونستم خودمو  به این صورت نابود نکنم .. ولی از درون نابود شده بودم . نمی خواستم اون عقیده رو در این دم آخر نسبت به سپهر داشته باشی . خودمم خسته شده بودم از بس به صداقتت و پاکی و بی ریایی تو نگاه می کردم و زیر بار این عذاب بودم که چرا باید بهت دروغ گفته باشم ..
 -نامرد ! عوضی ! کاری می کنم که از به دنیا اومدن خودت پشیمون شی . تو رو می رسونم به همون جایی که منو رسوندی ..  هرلحظه از خدا آرزوی مرگ کنی .. آرزوی لحظه ای که ننگت رو خاک کنی . اما روح کثیف و آلوده تو با خاک پاک نمیشه . تو کثیف ترین موجود روی زمینی ..
 فروزان گفت و گفت و گفت هرچی می تونست بهم گفت . حرفایی که از ته دلش و از سوز درونش می گفت .. فروزان : حتی مرگ هم نمی تونه گناه منو پاک کنه . چرا این کارو با هام کردی ..
حالا دیگه حرفاشو با اشک می زد ..
 فروزان : چرا فر هوش .. مگه تو مدعی نبودی که دوستم داری .. مگه تو نمی گفتی که عاشق منی .. چطور دلت اومد دل اونی رو که به  به ادعای خودت دوستش داشتی و داری بشکنی . چطور دلت اومد فریبم بدی ؟ شاید  نخوام جواب سپهرو بدم . ولی جواب خودم و خدا رو چی بدم . چرااااااااااا ؟ چرااااااااااا ؟ ..
 راستش جوابی نداشتم بدم . هر جوابی که می دادم نمی تونست یک جواب منطقی باشه .. ولی اومد و یقه پیر هنمو گرفت ..
 -فروزان : هم بگو چرا ..
 -می خواستم به هر قیمتی که شده تو رو داشته باشم و اون وقت بهت نشون بدم که چقدر عاشقتم ..
 و فروزان نفرتشو آن چنان در کف دستش جمع کرد و گذاشت زیر گوشم که حس کردم قلب و مغزم هر دو از جاش حرکت کرده ..
 فروزان : به من بگو من حالا چیکار کنم . حالا چه جوری لکه ننگو پاکش کنم . حتی اگه خودمو بکشم هیچی عوض نمیشه ..
می خواستم بهش بگم حالا که سپهر خودش می خواد من و تو با هم باشیم .. می خواستم بگم حالا که داره می میره می تونیم با هم باشیم .. ولی می دونستم که اون هدف و منظور و بر داشتش نسبت به این قضیه فراتر از این هاست . عشق واسه اون مقدس بود . می تونست وجود نداشته باشه و بهش فکر نکنه . حالا که در قلبش ریشه دوانده بود می خواست اونو پاک پاک پاک حسش کنه . نمی تونستم عذابشو ببینم . نمی تونستم رفتنشو تحمل کنم . حس کردم که خیلی پررو هستم که در این لحظات بازم انتظار بیجایی از فروزان دارم ولی باید آخرین تلاشهامو می کردم . 
-فروزان یعنی تو هم هیچوقت دوستم نداشتی ؟ هیچوقت عاشقم نبودی ؟ لحظاتی نبود که حس کنی دنیا برای من و تو ساخته شده ؟
 فروزان : این جهنمه که برای من و تو ساخته شده . ای کاش  تو رو ببرنت به بهشت تا جهنم من خراب نشه .. تو منو کشتی .. قلبمو کشتی .. احساس منو کشتی .. منو با یک خوک همسانم کردی .. چرا این قدر راحت گول حرفاتو خوردم . چرا ؟ من یک زن بدم . یک زن پستم . یک هرزه .. هرزه ها شرف دارن که من شرف ندارم ..
-فروزان تو که تقصیری نداری . تو که نمی خواستی بد باشی ..
فروزان : آفرین پسر خوب و با وجدان ! چه حرفای قشنگی می زنی ! اینا رو کی بهت یاد داده ..
-فروزان ! مگه نگفتی آدم یه بار عاشق میشه و اون عشق واسه همیشه در دلش باقی می مونه ..
فروزان : حالا هم همینو میگم . یاد اون عشقی که عشق نبوده همیشه در قلبم باقی می مونه . به یادم میاره که چه آدم پستی بودم که به آدم پستی مثل تو اعتماد کردم . هیچوقت از یادم نمیره .. از یادم نمیره که چه لحظات خوشی با هم داشتیم ...
 فروزان غرق سیل اشک منو به حال خود گذاشت و رفت .. و من به گوشه ای خیره مونده بودم . به یادم اومد که باید برم ببینم چه بر سر سپهر اومده و شرایطش به چه صورته . ضربه بزرگی به فروزان زده بودم . ولی اون باید اینو می فهمید که من اگه جنسم خرده شیشه می داشت می تونستم واقعیتو بهش نگم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی