ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 26

پسر بازم حس کرد که دوست داره عشقش و عاشق بودنشونو بیشتر باور کنه . باور کنه که سارا برای اونه .  دوست داشت که اون بازم بگه که دوستش داره . بگه براش هر کاری می کنه . دوست داشت تا به اون حدی بهش عشق و لذت بده که سارا دیگه به شوهرش فکر نکنه .. زندگی و عشق و امید و آینده رو در اون خلاصه شده بینه . همون جوری که این احساسو اون پسر هم داشت .  اون به هیچ دختر و زن دیگه ای توجه نمی کرد وقتی با دوستاش بودن و اونا از دخترا حرف می زدند یا از یکی می گفتن سعید در عالم خودش بود . حالا می تونست خوشحال باشه که به اون چه که می خواسته رسیده . به عشقی که سالها در جستجوش بود ..
سارا حس می کرد سالهاست که سعیدو می شناسه . حتی اگه واسه ثانیه ای مسیر بوسه اون تغییر می کرد می تونست متوجه شه که اون حالا داره به یه چیز دیگه ای فکر می کنه . چون هر حرکت این پسر واسش ارزش داشت . اون هنوز با خیلی از ریزه  کاریهای زندگی سعید آشنایی نداشت . فشار لبهاشو رو لبای سعید بیشترش کرد تا اونو به خودش بیاره . می دونست که اون حالا غرق رویاهای خودشه .  زن به اون حق می داد چون خود اونم در این دقایق گاه دچار همچین  حس و حالی  می شد با این حال دوست داشت که از طعم شیرین بوسه نهایت لذتو ببره . یه حس و یه نیاز مشترک بین اونا حاکم بود . با یه تفاوت کوچیک .. که بعدا این تفاوت می تونست از بین بره و این بر می گشت به خصلت و ویژگی مردان .  مردان در رابطه با جنس مخالف خیلی زود تر از زنان نیاز جنسی رو در خودشون حس می کنن . این دلیلی بر اون نیست که این حس در خانوما  وجود نداشته باشه  یا در ابتدا از اون فراری باشن . اما زنها حس عاطفی پیوند رو در ابتدای راه با ابهتی خاص می بینن دوست دارن این راه تا نیاز های خاص به ملایمت طی شه .. بتونن از لحظه به لحظه عشق و حالات عاشقانه شون نهایت لذتو ببرن ..
  سارا دستشو گذاشته بود رو صورت عشقش .. حالا دیگه نه بوسه ای بود و نه حرفی . یک بار دیگه زن به چشای سعید نگاه می کرد . دوست داشت بازم از نگاه اون راز دل و نیازشو بخونه . و این همون چیزی بود که اخساس عاشقونه سارا رو به اوج می رسوند این که بدونه  دوست پسرش , عشقش تمام وجود و هستی اش هر چی رو که داره با بی ریایی خودش نشون اون میده .. نگاه اون با نگاه دقایقی قبل تفاوتهایی داشت . انگار به دنبال چیزی بود که از بیان و یا ادامه انجام اون شرم داشت و همین طور هم بود .
سعید حس کرد وقتی که بدن سارا رو لمس کرده وقتی که  از دنیایی فراتر از زمین عشق و عشق زمینی  براش گفته و ازش شنیده حتما میشه  به دوردستها پرواز کرد و به سر زمینهای رویایی رسید .. اما نمی دونست که زن در موردش چی فکر می کنه و سارا چشاشو بست .  شاید واسه این بود که نمی دونست که به سعید چی بگه .. دوست داشت بهش بگه که من حالا تسلیم توام . حالا زن توام . همسر توام . وقتی که این جا و به این صورت دیگه هیچ فاصله ای نیست پس می تونی راحت باشی  . می خواست بهش بگه که حتی دوست داشتن و عاشق هم بودن ارزشش خیلی بالاتر از اینه که با یه تیکه کاغذ به عنوان قرار داد ازدواج بخوای به اسارت کسی در بیای . هر چند بهترین زندگی رو از نظر رفاهی داشته باشی .. آزاد باشی که بخوای هر کاری کنی .. اما اسیر زندان عشق بودن یعنی به اوج آزادی رسیدن .. و در اوج آزا دی بدون عشق و دور از عشق بودن یعنی نهایت اسارت و در ماندگی ..
سارا با چشایی بسته و در حالی که این بار احساس عاطفی و عاشقونه شو با سر بر روی شونه سعید انداختن نشون می داد گفت
-چیزی می خوای ؟ انگار میای سمت  من و فرار می کنی . یه کاری می خوای بکنی یه چیزی می خوای بگی .. یعنی هنوز ازم خجالت می کشی هنوز باورت نمیشه که سارا رو اسیر قلب و اسیر دستاو اسیر آغوش گرم و احساس پاکت کرده باشی ؟
 سعید : نمی دونم سارا .. شاید من نتونم مثل تو حرفای قشنگ بزنم . احساسات خودمو بیان کنم ..ولی دوستت دارم دوستت دارم ..
 سارا : بگو چی می خوای بگو دوست داری از چی بگی از چی حرف بزنی چیکار کنی ؟
 این بار سارا خودشو بیشتر مماس سعید کرده بود . نمی خواست سعید نیازو در خودش بکشه . نمی خواست که پسر احساس فاصله کنه و یه جورایی هم دوست داشت که تسلیم شه .. دوست داشت که صیاد قلب و جسم و جانش اونو با تیر نگاه و هوسش شکار کنه ..  زن بین دنیای اما و اگر هاش مونده بود  . از خیلی ها شنیده بود در چنین شرایطی تسلیم و زود تسلیم شدن یعنی شکست پیوند .. اما اون دنیای عاشقونه خودش و اون پسرو دنیایی فراتر از این دنیا می دونست و می دید  که اگه قراره به این راحتی این پیوند پاک و مقدس از بین بره پس نباید از اول بهش گفت پیوند مقدس .. باید بهش گفت عشقی که ریشه اش هوس بوده .. نه سارا .. تو نباید بترسی .. تو هم یک انسانی .. تو هم نیاز داری .. تو هر گز تسلیم هوست نیستی و نخواهی بود .. آن چنان که تا به حال نبودی اما نمی تونی خودت رو جدای از دیگر انسانها بدونی . این ساخت جسمی و جنسی تو و هر انسان دیگه ایه که به طرف غرایز خاصی کشش داشته باشه ..
سارا سر از رو شونه های سعید بر داشت .. چشای پسرو کمی سرخ می دید .. شرم و عشق و هوس در نگاهش موج می زد ..
 سارا : دوستت دارم .. دوستت دارم .. ازم فرار نکن .. بگو چی می خوای ..
 سعید : بعضی حرفا رو بعضی وقتا نمیشه گفت ..
سارا : ولی همه حرفا رو میشه همیشه نشون داد .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی