ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن جوان بهتر از دختر پیر 1

مونا نگران و مضطرب به ساعت دیواری نگاه می کرد . بیست و پنج سال بود که می خواست ازدواج کنه و نمی تونست . دختر زیبایی نبود . زشت هم نبود . اونا چهار تا خواهر بودند که اون آخریش بود . سه تا خواهراش از دواج کرده بودند .
 اعصابش به هم ریخته بود . اون از خودش یه  بوتیک داشت . که از باباش بهش رسیده بود . حالا یک پیر دختر چهل و پنج ساله بود . زنی که ازدواج و همخوابگی با مرد براش یه رویا شده بود .
 اوایل انتظار اینو داشت که یکی پیدا شه  که تا حدودی سر و وضعش خوب باشه  و دستش هم به دهنش برسه . اما هر یک از خواستگارا یه عیب و ایرادی داشتند و یا این که اون واسه اونا عیب و ایراد می تراشید . نمی خواست سرش پیش بقیه پایین باشه .  فقط  وقتی که در دبیرستان درس می خوند یه دوست پسر داشت که دوبار باهاش  آنال سکس کرده بود . حالا سی سال از اون زمان گذشته بود . از بس فیلمهای سکسی دیده خسته شده بود . از بس جلوی آینه ایستاده به خودش می گفت که این آخرین باریه که برای پیدا کردن یک خواستگار خوب به خودش فشار میاره خسته شده بود .
 گاه از دیدن خودش در آینه لذت می برد . اما غافل از این که مردای دیگه این روزا خودشونو وابسته به یک زن چهل و پنج ساله  نمی کنن و حتی خیلی ها سلیقه شون  نمی گیره که  برای یک بار آمیزش هم به سمت اون بیان .. اون حتی  از نگاههای حریص پسرایی که نصف اون سن داشتن می گریخت . نمی خواست که یک زن ناپاک باشه . مذهبی نبود ولی شخصیت اجتماعی و آبروی خونوادگیشو دوست داشت . اما دیگه این آخرین خواستگار آب پاکی رو رو دستش ریخت . حدود دو هفته ای از این جریان می گذشت .  مردی که 55 سال سنش بود . زنش مرده بود و چهار پنج تا بچه داشت که دو تاش دبیرستانی بودند و اون می بایست علاوه بر شوهر داری همون اول بچه داری هم بکنه . بچه هایی که تازه یه چیزی طلبکار بودند  . راستش وقتی که قرار بود خواستگار بیاد واسش,  می دونست که همسر اون مرد مرده و اونم بچه داره ولی از بچه های داخل خونه خبری نداشت . تازه هنوز هیچی نشده , خواستگار کلی هم واسش دستور داشت .  قبولش نکرد ..
 و حالا ساعتها بود که داشت با خود فکر می کرد که چیکار کنه که حسرت گذشته ها رو نخوره و از آینده اش لذت ببره . اون نمی خواست معشوقه کسی باشه ولی حالا دیگه خونش به جوش اومده بود . از این که با این همه صبر و خویشتنداری  هنوز نتونسته بود شوهری پیدا کنه ..
 مدتها بود که پسر بیست و دو سه ساله واحد روبرویی زاغ سیاه اونو چوب می زد . پسر  هیز و پررویی بود . در واقع می تونست جای پسرش باشه ..  یکی دو بار به بهانه های مختلف زنگ در خونه شو زده بود . ولی مونا بهش اعتنایی نکرده بود .چند بار بهش گفته بود که دوست دارم با هات دوست باشم .. این که عشق و دوستی سن و سال نمی شناسه .. و مونا هم بهش گفته بود که اگه تکرار شه به مامانت میگم . اون روزا مونا بهش گفته بود که من جای مامانتم ولی حالا نفرت داشت از این که این حرفو بر زبون بیاره . اون نمی تونست جای مامانش باشه . مامان میلاد هزاران بار با پدرمیلاد سکس داشته ولی اون هنوز یک دختر بود و جز دو آنال سکس با دوست پسرش هیچ رابطه جنسی با کسی نداشت ..  می دونست که اون چی می خواد .  تمام بدنش می لرزید . یه نگاهی به خودش در آینه انداخت . میلاد بهش گفته بود که می خواد بیاد و در مورد مسئله ای خاص با هاش مشورت کنه . آخه مونا با مادرش دوست بود . و دو سه سالی رو هم باهاش همکلاس بود .
اوایل کمی تردید داشت از این که میلاد انگیزه همبستری با اونو داشته باشه ولی یه بار که این پسر خونه دار بود و خونواده برای یه شب رفته بودن سفر از پشت در خونه اش حرفای میلاد با دوستاشو می شنید که داشت  از این می گفت که یک زن تنها این جا زندگی می کنه که  دوست داره یه روزی تر تیبشو بده .. و پسرا هر کدوم می گفتن که ما قلق این جور زنا رو داریم و می خواستن با هم شرط ببندن که موفق میشن .
 مونا این دو هفته ای رو حسابی تیپ زده بود . همین که به خونه می رسید هیکلشو سکسی تر می کرد . می دونست که میلاد مراقبشه . تصمیمشو گرفته بود . اون باید به اون می گفت آره . اون باید از زندگیش لذت می برد . سالهای جوانی اون دیگه بر نمی گشتند . عزت و شرف و این ریاضت کشی ها براش چه فایده ای داشت !
 میلاد هم حس کرده بود که مونا چه تغییراتی کرده . و به خوبی متوجه شده بود که اونم یه تمایلاتی داره .در باره مونا هر کی یه حرفی می زد . یکی می گفت اون تا حالا از دواج نکرده یکی می گفت اون عقد یکی بوده که قبل از این که بره خونه بخت طلاق می گیره . یکی می گفت اون دختره و یکی می گفت که اون دختر نیست و مگه امکان داره که یک زن اجتماعی در این سن دختر مونده باشه ؟ اون تمام این حرفا رو از صحبت  مادرش با دیگران می شنید . و خود مونا هم در این مورد هیچوقت با دوستش مهین حرفی نزده بود .. به اونا اجازه  دخالت در زندگیشو نمی داد . .
 مونا خجالت می کشید . به خاطر کاری که به اون عادت نداشت .  و به خاطر این که میلاد نصف اون سن داشت .. و این می تونست شروع یک رابطه تازه بین اونا باشه و دریچه تازه ای از زندگی به روش باز شه .. پسر خیلی راحت وارد خونه شون شد .. مونا وقتی میلادو دید به زحمت بر خودش مسلط شد . اون دو هفته تمام به میلاد چراغ سبز نشون داد .  این اولین باری نبود که میلاد جوان می خواست با زنی رابطه جنسی داشته باشه . ... ادامه دارد ..... نویسنده .... ایرانی