ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن جوان بهتر از دختر پیر 2

مونا از هیجان زیادی که داشت چند بار لباساشو عوض کرده بود . حتی صورتشو هم با وسواس زیادی آرایش کرده یکی دوبار هم رنگ روژشو تغییر داده بود . نمی دونست دیگه باید چیکار کنه  . واسه  آخرین بار تصمیم گرفت که از یه مینی پیراهن چرمی صورتی استفاده کنه  که دامن اون لباس یه وجب بالای زانو بود و خیلی هم تنگ و چسبون نشون می داد . وقتی خودشو در آینه ور انداز کرده بود به خوبی بر جستگی  برشها و خط درز کونشو می دید . نیمی از سینه هاشو هم بیرون انداخته بود  . روژگونه سرخ و مژه مصنوعی بلند , همه چهره شو قشنگ تر کرده و از روژلب براق و صورتی هم استفاده کرد تا زیبایی صورتشو بیشتر نشون بده . یه خورده وزن بدنش زیاد نشون می داد و حس کرد که چسبندگی این لباس اونو  زیادی تپل نشون میده ولی با این حال  زیبایی های این لباس کمتر از ایراد اون بود .
 میلاد تا مونا رو دید دهنش از تعجب وا موند . دیگه کاملا دوزاریش افتاده بود که می تونه رو ش حساب کنه ...
دل توی دل مونا نبود .  حالا که تصمیم گرفته بود تنشو بسپره به دست پسری جوون  و اون کاری رو انجام بده که  بیست سال پیش باید انجامش می داد به زحمت بر خود مسلط شده بود ..
-میلاد جان چیزی می خوری ؟
 نفسش بالا نمیومد . پسر حس کرد که تا تنور گرمه باید نونو بچسبونه . مونا رو خیلی نگران و دستپاچه می دید . لذت می برد از این که زن رو تا این حد شرمسار و هیجان زده می دید . این مدل عشقبازیها به اون خیلی می چسبید ..
 -چیزی لازم داری میلاد جان
-آره . تو رو ..
مونا سرشو انداخت پایین . اون حالا می دونست در سنی قرار داره که شاهزاده رو یا ها نمیاد که از اون تقاضای از دواج کنه . برای همین دیگه به این فکر نمی کرد که  بکارت خودشو حفظ کنه . همونی که ازش به عنوان گوهر عزت و شرف و پاکی  یاد میشه و اونو سالها از لذت بردن محروم کرده بود . سرش همچنان پایین بود ..
میلاد  دستشو آروم آروم دور کمر مونا قرار داد . فکر شو نمی کرد که این دژ تسخیر نا پذیر رو فتح کرده باشه  . اون حالا فهمیده بود که دنیای زن یه پیچیدگیهایی داره که خود اون زن می تونه از اون سر در بیاره . حتی اونایی که به عنوان یه عاشق میگن ما زنو درک می کنیم بازم نمی تونن حدس بزنن که یک زن چیکار می کنه . چرا در فلان جا فلان تصمیمو می گیره .. چرا به ناگهان از انجام یه کاری منصرف میشه . میلاد براش فرقی نمی کرد که با یه زن چگونه حال کنه . اون دیگه نمی دونست احساس زنی رو که بعد از چهل و پنج سال زندگی می خواست  خودشو تسلیم کنه . زنی که فقط در پانزده سالی دوبار آنال سکس ساده همراه با درد شدید داشت  ..
دستای میلاد رو قسمت بیرونی سینه های مونا قرار گرفت .. مونا به یاد سی سال پیش افتاده بود .. چه زود می گذرن سالهای جوانی .. اون روز قلبش به شدت می تپید . هیجان یک لحظه آرومش نذاشته بود . دستای دوست پسرش وقتی که رو سینه های کوچیکش قرار گرفت اون کاملا سست شده بود .. دیگه در مقابل این که شورتشو پایین بکشه و کیرشو به کونش بماله مقاومتی نکرده بود . حالا اون سینه ها کاملا درشت شده بودند . سفت و درشت و دست نخورده . تا حالا منتظر چی بود ؟ به چی فکر می کرد ؟ ! به کی فکر می کرد ؟ حس کرد که خیلی بیشتر از اون روز ملتهب شده . اون روز از این می ترسید که نکنه دوست پسرش وحشی شه و به اون حمله کنه از خود بی خود شه و دیگه یه دختر نباشه .. و اون هنوز یک دختر بود . سالها می گذشت . اگه  این قدر وسواس نبود و همون ابتدای جوانی از دواج می کرد حالا یه پسر به اندازه میلاد داشت . حس می کرد که صدای ضربان قلبشو می شنوه .  اون نمی تونست به این پسر نه بگه .. حتی نتونسته بود برای دقایقی هم که شده شرایط رو کنترل کنه .  خودشو خیلی زود به واقعیات سپرده بود . هم اون و هم میلاد می دونستند که وقتی زن و مردی در چنین شرایطی با هم خلوت می کنن هدفشون چی می تونه باشه . میلاد کاملا متوجه بود که مونا در سکس تجربه ای نداره و این که میگن اون یک زن واقعا ریاضت کشیده ایه حرف کاملا درستیه .
پشت پیراهن چرمی و براق مونا زیپ داشت و وقتی دست میلاد رفت روی اون زیپ و مونا هم بر جستگی کیر میلادو از روی شلوارش حس کرد دیگه نتونست چشاشو باز کنه . به آرومی لباشو گاز می گرفت .. دیگه دوست نداشت به زمانهای از دست رفته فکر کنه .
-خیلی خوشگل شدی .. خیلی ناز شدی مونا .. مثل یه دختر ..  قشنگ تر از یه دختری که تازه غنچه هاش باز میشه و به عشق و زندگی لبخند می زنه ...
 گونه های مونا داغ شده بود .. میلاد لباشو رو لبای زن چهل و پنج ساله ای قرار داد که آتش زیر خاکسترش روشن شده بود .... ادامه دارد .. نویسنده ...... ایرانی