ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 16

دیگه یواش یواش باید عشق نازنینو هم نشون بدم . بعد از نوشتن وارسال قسمت نهم داستان تخیلی نادر و نازنین در شمال بود که اون با کمی شرم و اضطراب احساس خودشو بیان کرد احساسی که برام مقدس بود و تا به امروز هرگز قدمی خلاف احساسات خودم بر نداشتم . واسه عشقم ارزش قائل بودم . وفادار بودم وهستم .البته بعد از ابراز عشق واحساسات نازنین ..من تا قسمت هفتاد داستان رو هم نوشتم که همه شونو با رعایت بعضی مسائل میارم ولی این داستان به انتها نرسید شاید اصلا قرار نبود تموم شه نمی دونم ..
و9- نادر : من خامت کردم ؟ اتفاقا الان خیلی پخته شدی 8
 نازنین : فکر خوردن من به سرت نیفته که من خودم  تا حالا آدمای زیادی رو کباب کردم و خوردم .مخصوصا جیگرشونو .
 نادر : من که شصت کیلو بیشتر ندارم ..
-همون شصت گرم از زبونتو بخورم بسه . خیلی حرف می زنی ..
نادر : راستش خجالت می کشم ..
نازنین : کی تو  ؟ ! تو خجالت می کشی ؟ واااااییییییی من بمیرم . میگم چطوره چشاتو ببندی  .. می خوام در سکوت و آرامش شب بخوابم . و تا اون جایی هم که خوابم سنگین شد تو ولم نکنی ...
نادر : بعدش چی ؟
نازنین : بعدشو من دیگه نمی دونم چیکار می کنی ..
نازنین  خیلی راحت و ریلکس رفتار می کرد . اون می خواست در نهایت آرامش حداقل یکی دو ساعتی رو به همین صورت بخوابه . می دونست  که تا صبح نمی تونه در این فضا بخوابه . نسیم و باد پاییزی سر دردشو زیاد می کرد . هر چند از این هوا خیلی خوشش میومد .
-دستات جادو می کنه نادر ..
نادر انگشتاشو لای موی نازنین قرار داده و در حرکت رو به جلو خیلی آروم با پوست سرش تماس می گرفت .. نازنین حس کرد که دیگه نمی تونه چشاشو باز نگه داشته باشه و به ستاره ها نگاه کنه ..
-نادر زیاد نذار بخوابم .می خوام بعدش برم اتاق و صبح زود قبل از این که آفتاب درآد بیدار شم . تو خوشت نمیاد ؟
 -من وقتی که تو باشی هر چی رو که تو خوشت بیاد ازش خوشم میاد ..
نازنین : حالا این قدر احساساتی نشو .. دو تا کلام حرف زدیم بلای جونمون شده .. نادر : از اون روزی که بهت گفتم عاشقتم  همش می زنی توی ذوق ما .. تا اومدیم چهار تا احساسات نشون بدیم فوری صغری کبری بافتی ... ارسطو و افلاطون و تالس و فیثا غورث رو پیش کشیدی ...
-حالا ما رو دست میندازی آقا نادر ؟ حیف که خیلی خوشم میاد از حرکت انگشتای تو . وگرنه حالتو می گرفتم ...
حالا نادر دستشو گذاشته بود رو پیشونی نازنین و موها شو به عقب می داد . سعی می کرد حرکاش تنوع داشته باشه ...نازنین مدتها بود که با این آرامش وسبکی چشاشو رو هم نذاشته بود ..  دقایقی بعد نادر حس کرد که نازنین خوابش سنگین شده .. دوست داشت صورتشو نوازش کنه ..ولی می دونست این دیگه پیشروی زیاده از حدی میشه و ممکنه اونو عصبانی کنه .
نادر با خود : چه ناز چشاتو بستی .. چه مظلومانه !
خیلی دلش می خواست از نازنین در این حالت یه عکس بگیره . ولی حس می کدرد شاید اون ناراحت شه و هم این که اگه رهاش می کرد شاید که بیدار می شد .. شیطون داشت گولش می زد که نوک انگشتاشو رو صورت نازنین بکشه ..
-نازنین بیداری ؟ ...
 نسیم  قسمتی از موهای نازنینو رو صورتش ریخته بود . همین بهانه ای شد که نادر دستشو بذاره رو صورت نازنین و موهاشو به کناری بده .. بر شیطون لعنت .. اون اگه بیدار باشه .. اون وقت میگه زدی زیر قولت .. چه بد بختی شده . واسه خودم کار درست کردم . ما که اصلا قرار داد نبسته بودیم واسه این حرکات .. صدای نفسهای نازنین نشون می داد که اون به خوابی آرام رفته .. نادر موهای عشقشو از پشت جمع کرده زیر دو تا کف دستش قرار داد . صورتشو به موهای نازنین چسبوند ... دلش می خواست که اونم در اون حالت بخوابه .. از بوی موهای نازنین لذت می برد
نادر هم نسبت به باد پاییزی حساسیت داشت .. اما دلش نمی خواست با حرکت خودش اونو بیدار کنه .  خودشو در مسیر باد قرار داد  تا نازنین اذیت نشه و راحت بخوابه ... بیشتر از یکساعت در حال نوازش و مالش سر و موهای سر نازنین بود تا اون در آرامش بخوابه و احساس بیداری نکنه ... دلش نمیومد بیدارش کنه ... پس از یک ساعت و نیم نازنین یه تکونی خورد ..
-خیلی خوابیدم ؟ سحر نشده باشه ...
-نه .. خیلی وقت داریم . بریم اتاق البته من توی اتاق بغلی می خوابم ...
 نازنین خنده اش گرفته بود . دوست داشت شیطنت کلامی و مودبانه بکنه و سر به سر نادر بذاره ..
-ببینم گفتی می خوای بری در یه اتاق دیگه بخوابی .. نکنه از من می ترسی ..
-نه گفتم شاید تو از من بترسی ..
 نازنین : راستش نادر بیدار که آزاری بهم نرسوند اون وقت من از نادر خفته بترسم ؟ ولی باشه هر چی تو بگی . به شرطی که خوابم کنی بعد ..اون وقت گوشی موبایلمو رو یه ساعت مناسب تنظیم کردم که اگه خواب موندیم بیدار شیم ..
نادر : دختر تو دیگه کی هستی من دارم از دست تو دیوونه میشم . مطمئنی که نمی خوای بیشتر بخوابی ؟
-منو دعوتم کردی این طرفا باید جورشم بکشی .. در ضمن هنوز جنگل مونده ...بعدشم قرار بود منو ببری به جا هایی که طبیعتش بکره .
-تو که می گفتی حوصله شو نداری
-چیه پشیمون شدی نادر ..
 -نه من که از خدامه اگه صد جا دیگه هم باشه تو رو با خودم می برم .
نازنین خوابید . نادر دلش نمیومد که بخوابه . دوست داشت این شب طولانی ترین شب زندگیش باشه . دوست داشت این شب سالهای سال طول بکشه و به صبح نرسه تا نازنین از نظر اون به  نادر اعتماد کنه .. دیگه حرفی واسه مخالفت نداشته باشه .. اونا قبل از سحر بیدار شدن ... نادر خوابش میومد ولی به خاطر نازنین بیدار شده بود .. دختر هیجان زده بود . بازم به یاد ساالهای شاید دور افتاده بود .
 -می تونم یه چیزی ازت بپرسم نازنین ؟
-می تونم قبل از این که بپرسی جوابشو بدم نادر ؟
نادر : تو از کجا می دونی سوالم چیه ؟
 نازنین : از اون جایی که من آهنگ کلامتو می شناسم . قدمی که بر می داری می دونم حرکت بعدیت چیه ..
 -حالا جوابمو بده تا یه سوال دیگه ازت بکنم . ؟
 -جوابت اینه که  این حس من به طبیعت  ربطی  به بی احساسی من نسبت به تو نداره .
-هیچ اینو می دونی واژه بی احساسی در اصل معنا نداره ..
 -نادر چرا نمی ذاری من بی تفاوت باشم ...
-آخه حس می کنم که نیبستی
-چیزی رو نمی تونی ثابت کنی
-قصدشو ندارم دختره لجباز ..
-فکر کردی سماجت کنی از من بله رو می گیری ؟
-تو کی دیدی که من تا حالا سماجت کرده باشم ؟
-همین که قبول نمی کنی که ولم کنی ؟ تز منو قبول نمی کنی ..
--سماجت رو تو داری می کنی نازنین . که می خوای اونو بهم تحمیلش کنی .. نازنین : خوشم باشه آقا نادر . حالا ما کارمون اجبار شده .. اشتباه کردم که با تو اومدم . از اولش هم نباید با تو همراه می شدم . از این روزا می ترسیدم . روزایی که تو به من وابسته شی نتونی ولم کنی ...
نادر می خواست بگه پس تو چی ؟ تو وابسته نیستی ؟ اما زیپ دهنشو کشید . بار ها و بار ها پیش اومده بود که می خواست یه چیزی بگه اما حس کرد که شاید نازنینو ناراحت و عصبانی کنه از گفتنش منصرف شد . و هر بار هم که از دهنش در می رفت و یه چیزی می گفت نازنین باز هم از تز می گفت و از جدایی  و همین نادرو می ترسوند . روزی حداقل یک بار با هم کلنجار می رفتند . نازنین می گفت که فایده ای نداره این روابط .. نادر پکر می شد و نازنین از دلش در می آورد می رفت تا فردا . آخر شبی همه چی به خیر و خوشی تموم می شد...پایان قسمت نهم ..
بعد از پایان این قسمت من این جی میل رو واسش فرستادم و اون هم جوابی بهم داد که مثل یک نسیم بود نسیمی عاشقانه .. برای من که تشنه شنیدن کلام عاشقانه اش بودم از هر طوفانی طوفانی تر بود .. باورم نمی شد که دارم موفق میشم .. این موفقیت من نبود ..موفقیت عشق و احساس پاکم بود . منی که نخواسته بودم به گناه آلوده شم .
نادر : سلام نازنین جان خوبی ؟ حالا جامون عوض شد .. دوستت دارم .. دوستت دارم .. یادت نره من که این دفعه یادم نمیره دیروز کجا تموم کردیم .. هر چند هر روز و هر بار برای ما شروع دیگه ایه . شروعی با تمام احساس های یکسان .. بی نهایت دوستت دارم . بی نهایت به علاوه دو
نــــــــــازنین : سلام م, صبح جمعتون بخیر.
الان بیدار شدم اما اگه بگم تموم مدت از ساعت 4 به بعد تا الان تو فضای نادرو نازنین سیر کردم باورتون نمیشه... شما جادو می کنید نادر خان... اعجاز محض
اقرار میکنم که این متن ها مثل آب , آروم داره تو خشت ذهنم رسوخ میکنه و از روز ویرونیش میترسم!
میدونم نباید اول صبح شروع به زیاده گویی و بحث کنم اما الان دلم میخواد حرف بزنم ... من خیلی کم طاقتم آخه:(
میدونید نادر خان حس میکنم تو جنگ منطق منو عشق شما, منطق من داره کم میاره ... هنوز پر توانه اما انگار منطق منم داره عاشق عشق شما میشه ... اما هنوزم با تموم وجودش میجنگه به خاطر قربانی نشدن باورهایی که تا امروز برا بدست آوردنشون زحمت زباد و برا نگه داشتنشون پا روی خیلی احساس هام گذاشتم.
اما دلیلش رو میدونم , دلیلش مجازی بودن این عشق و رابطه است که تیغ منطقمو داره کند میکنه, دلیل بعدیش حس اعتمادیه که, شما دارید با تکرار هر باره ی قبول باور من ایجاد می کنید و این ترس قدر منو ترسو میکنه.
دلیل دیگه اینه که من نه اینکه عیبو ایرادی داشته باشم, نه خدا رو شکر سالمو تا جاییکه بقیه میگم چهره ای  زیبا نه به معنای واقعی کلمه ,اما گیرا  دارم و دلیل اینکه تاکیدم روی ندیدنه , نه به لحلظ ظاهر و چهره امه بلکه بنا بر اینه که من اگه میخواستم چنین اتفاقهایی بیافته تا الان کم پیش نمیومد اون تو سنی که هم بیشتر نیازم بود و هم انگ امل بودن تو دوستام نمیگرفتم و ... , اما نمیتونم حتی فکر کنم دارم حسی تو خودم پیدا میکنم که وقتی دنبال نشونی از این حس میرم به ی مرد متاهل که الان خودش باید الگوی پسرش باشه و قطعا داره پسرشو از خطرات عشق و عاشقی آگاه میکنه و نگران عاشق شدن پسرشه , برسم و گناهی فرا گناه عاشقی های دیگه تو کارنامه ی سیاهم بیارم که فقط به جرم دوست داشتن با مقابله باشه.
الان 10 دقیقه است دارم فکر میکنم که بفرستم اینو یا نه ؟ سخته اقرار خیلی سخته ... اما میفرستم
در این جا این پیام نازنین به انتهاش رسید .. اون رفت سرکار ..من  در یه حالت شوک به سر می بردم .. شوکومستی خاص و شاید هم نوعی باوری ..هرچند این مقدمه قبل از شروع بود ولی می دونستم حس می کردم زنی که قلبشو این جوری تسلیم کنه دیگه پس نمی گیره ..دوست داشتم زمان متوقف می شد و من درخوشی ها و احساس شوق وهیجان عاطفی خود می موندم ..ولی اونو بازم باید حس می کردم . من یه ایمیل چاقالوبراش نوشتم به اسم زیبا گفتی که در قسمت بعدی میارم .. خواستم آرومش کنم بهش قوت قلب بدم .. بهش بگم توبرام همیشه همون نازنینی .و این اقرار ارزشهای توو عشقمونو خیلی بیشتر می کنه ..... ادامه دارد ...نویسنده ... ایــــــــــرانی


0 نظرات: