ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 15

قسمتهای 5 و 6 و 7 داستان رفتن به شمالو میارم تا برسیم به اونجاهایی که دلموخیلی بیشتر می سوزونه وقتی ماجراهای تخیلی نادر و نازنین در شمالو می نوشتم وتحویلش می دادم از اون جایی که واسش اهمیت داشت ودوست نداشت نادرست قضاوت شه گاه بهم می گفت چرا از طرف من می نویسی .. از طرف من قضاوت نکن .. بعضی وقتا اگه به چیز خیلی مهمی از نظر قضاوت می رسیدم ازش می پرسیدم ولی بیشتر وقتا خودم می نوشتم یعنی به اختیار خودم .
.نادر و نازنین در شمال قسمتهای  5و 6 و 7
نادر : چرا ما باید به خاطر آینده از حالمون فرار کنیم . چرا وقتی تو در کنارمی و خوشبختی رو احساس می کنم بخوام که اونو از خودم دورش کنم ..
نازنین می دونست که نادر هم می دونه واقعیت ها رو . اما خود نازنین  منطقی هم می دونست که گاه نمیشه منطقی بود .. اون قبول کرده بود که با نادر باشه حتی به عنوان یک دوست .. آیا فقط دلش سوخته بود ؟ آیا فقط به خاطر دلسوزیش بود که دل خودشو هم سوزونده بود . نازنین می دونست که عمق  احساس نادر تا به کجاست . نازنین : خسته ام . بریم ویلا .. دوست دارم بخوابم و صبح زود دوباره بیدار شم بازم بیام این جا ..
-منم همین طور نازنین .. منم می خوام بیام و یک بار دیگه خورشیدو وقتی که دلش مثل دل من پرخونه ببینم . اما این بار فرق می کنه . وقتی که خورشید غروب می کنه امیدو با خودش می بره . انگار زندگی  به آخر خط می رسه . انگار که خورشید می میره . اما این ما زمینیا هستیم که مرگو لمسش می کنیم . جدایی رو حسش می کنیم . سپیده و سحر اون چیزیه که ما می خوایم . دلم می خواد تا سحر بیدار باشم .. وقتی که همه جا مثل روز روشن شد بخوابم . دلم می خواد وقتی که خورشید یه بار دیگه روی خوش خودشو بهمون نشون میده به دست و پاش بیفتم . بهش بگم حالا که من عشقمو در کنار خودم دارم حالا که نازنین ماهمو در کنارم دارم  دیگه غروب نکنه .. دلم می خواد التماس کنم .. فریاد بزنم .. شاید دلش بسوزه .. مثل دل تو نازنین مهربونم . مثل تو که می دونی من چی میگم و چی می کشم ...
 نازنین هاج و واج به نادر نگاه می کرد .. با خودش می گفت حیف که من نمی تونم سر زنشت کنم . حیف که نمی تونم سرت داد بکشم .. حیف که من نمی تونم اندوه تو رو ببینم . حیف که نمی تونم بگم برو ... حیف که نمی تونم به دلم بگم که از سنگ باشه . نمی تونم .. با یک دل سنگی اول خودم می شکنم .. حتی همین حالاشم شکسته ام . کاش اینو می دونستی نادر .. کاش می دونستی که من دارم باخت باختو حسش می کنم ...
اونا به وبلایی در همون نزدیکی بر گشتند . می شد از اون جا دریا رو دید .. اما فقط سپیدی سر امواج نزدیک ساحل مشخص بود و ستاره های روی آسمون دریا .
نادر : خیلی زود بر گشتیم ...
نازنین : آره منم فکر می کنم برای خوابیدن زود  باشه . دلم می خواد بریم رو تراس.. انگار که آسمون بهمون نزدیک تر شده ..
 نادر : آره حتی ماه به این جا می تابه . ماه داره خورشیدو می بینه ... داره میگه اون تا چند ساعت دیگه بر می گرده .. یه روز دیگه میاد . روزی که با اومدنش غمها رو از یاد آدم می بره . کاری می کنه که فراموش کنیم غمهای دیروزمونو .. آره نازنین . منم می دونم تو چه حسی داری . منم منطق تو رو می دونم . گناه .. اما فراموشی .. اینا رو میشه با هم ترکیبشون کرد . احساس من و تو گناه نیست .
 نادر دوست داشت دست نازنینو تو دست خودش بگیره .. دونه به دونه انگشتاشو لمس کنه .. حس عشقو از گرمای خون عشقش از حرارت دستش به بدن نازنین منتقل کنه .. می دونست که قلب اون از سنگ و آهن نیست .. ولی نمی تونست از نازنین بخواد که به اون اجازه این کارو بده .. فقط تو چشاش نگاه می کرد . نازنین  نگاه پر از التماس نادرو می شناخت .. چرا من با اون اومدم این جا ؟ چرا وقتی می دونم کارم اشتباهه باهاش میام . من به عشقی که آخرش جدایی باشه ایمان ندارم . من به اون عشقی که عذابم بده اعتقاد ندارم ..من به عشق اعتقاد ندارم .. چرا اون دست از سرم بر نمی داره ؟ چرا عشق نمی ذاره که من با هاش (با خود عشق ) بجنگم .. چرا .. چرا باید نادرو مظلوم احساسش کنم .. پس من چی ؟ پس من کی باید زندگی کنم ؟
نازنین : چقدر نگاه مظلومانه و غریبانه ای داری ! این غریبانه رو به معنای بیگانگی در نظر نگیر ...
 نادر : پس تو می تونی راز نگاهو بخونی ..
 نازنین : من خیلی چیزا رو می تونم بخونم . ولی یاد گرفتم  که همه خوندنی ها رو نباید خوند ..
 نادر : ولی راز نگاهمو خوندی ..
نازنین : بعضی وقتا نمیشه نخوند .  وقتی فر مانروا به آدم دستور میده نمیشه نخوند  نادر : فرمانروا ؟
 نازنین : آره به دل خودم میگم .. ولی دوست ندارم اسیرش باشم . به من میگه تو یک اسیر آزادی . تو یک اسیر خوشبختی . نمی خواد فریبم بده . نمی خواد که من یک احساس غربت داشته باشم .. اما .. نمی دونم چی بگم .. نادر نگاهت بهم میگه یه چیزی ازم می خوای .. ولی سختته بهم بگی ..
 نادر : باور کن چیز خاصی نمی خوام . فراموشش کن . من عادت کردم .. همون که پیش منی همون که قبول کردی بیای توی جی میل و بهم پیام بدی اون واسم از همه اینا با ارزش تره .. رفته رفته  رسیدیم به این جا .. اما اگه بازم بر گردیم به کبوتر نامه رسانی به نام ایمیل من اعتراضی ندارم . پس من حق ندارم از کسی که منو دوست نداره چیزی بخوام حق ندارم از کسی که میگه احساس خاصی بهم نداره چیزی بخوام ..
 نازنین : نادر تو خیلی بد جنسی .. نازنین اگه چیزی رو بخواد این جوری مطرح نمی کنه . نازنین کسی رو که دوستش داشته باشه این جوری عذابش نمیده . تو دوستم نداری نادر .. تو دوستم نداری ..
 نادر : چت شده ..
نادر حتی از بیان این اندیشه که به نازنین بگه ممکنه تو هم دوستم داشته باشی ؟ هراسان بود . آخه هر بار که این موضوع رو پیش می کشید نازنین می گفت که به عشق معتقد نیست و نادر هم می پذیرفت .. چون به اون و گفته هاش ایمان داشت . اما نادر اینو هم می دونست که قلب مهربون نازنین نمی تونه این قدر سخت باشه .. نادر : منو ببخش عزیز .. دست خودم نیست . تو که دوستم نداری ..
نازنین : تو که داری ادامه میدی
نادر : چرا این تصورو نمی کنی که حالا فقط من و تو این جائیم ..راستش می خوام نوازشت کنم ..فقط موهاتو ..همین .. حالا دیگه نمی خوام ..
 نازنین : جدی میگی ؟ دیگه نمی خوای ؟ سرت رو بالا بگیر ببینم .. بذار توی چشات نگاه کنم . .. هم دروغ میگی و هم به خودت جرات میدی که بگی نمی خوای ... یک بار دیگه بهت فرصت میدم که راستشو بگی می خوای یا نمی خوای .. گل ا ز گل نادر شکفت ... نتونست جلو لبخندشو بگیره ..
 نازنین : خیلی خوشحالی نه ؟ درست مثل یه بچه ای که به آب نبات چوبیش رسیده باشه .. شانس آوردی که منم دوست دارم یکی به موهام دست بکشه تا خوابم ببره . بابا مامانم  این کارو واسم انجام می دادند البته گاهی .. نادر رفت یه بالشی بیاره که نازنین سرشو بذاره روی اون ....
نادر کمی استرس داشت . نمی دونست از کجا شروع کنه . می ترسید که انگشتاش  پیشونی و بدن نازنینو لمسش کنه و اون ناراحت شه . نادر مرد ترسویی نبود .. اما نمی خواست نازنین احساس کنه که اون یک آدم بد قوله . اون آدمیه که عشقو در لمس بدنش می بینه .
 نازنین همش از این متاثر بود که  نمی تونه پاسخ عشق نادرو بده .. اما نادر ازته دلش به اون می گفت که اگه تا آخر دنیا هم پاسخی نشنوه در کنارش می مونه . همین که حس کنه بوی اونو همین که حس کنه نازنین این جاست از همه چی مهم تره اون نازنینو با تمام وجود و به خاطر خودش دوست داشت .. نازنین سرشو رو بالش قرار داد ... از کارای نادر خنده اش می گرفت ... اگه نادر بهش می گفت که سرشو بذاره رو پاش تا نوازشش کنه می پذیرفت .. وای پسره رفت بالش آورد .. به زور جلوی خنده شو گرفته بود .. دیوونه ..حقت بود که یه دختر دیگه ای جای من باشه اون وقت تا حالا سر کیسه ات کرده بود .. امونت نمی داد .. اگه این قدر دیوونه نبودی تا حالا پیشت نمی موندم . چرا این قدر اذیتم می کنی ..من عشقو قبول ندارم ..من نمی خوام وقتی که عشق  میاد در خونه مو می زنه خونه باشم .. دلم می خواد فرار کنم ولی نمی تونم .
 نازنین چشاشو بسته بود تا نادر موهاشو نوازش کنه . انگشتای نادر رو سر نازنین قرار داشت .. حالا به آرومی موهاشو از فرق سر تا به انتها لمس می کرد ..نه بلند بود و نه کوتاه ...
-نادررررررررر
-جااااااااااااااان
-نادرررررررررررر
 -جاااااااااان .. چیزی می خوای ؟
-میگم داری موهامو اتو می کشی ؟ این قدر سخت نگیر راحت باش ..من که خودم همیشه بهت میگم راحت باش .. دیگه بیشتر از این چیزی نمی تونم بهت بگم ... نازنین با خود : ای خدا چقدر این پسره واسه ما فروتن شده .. نوازش کردنشم مثل عاشق شدنشه .. آدم این قدر خجالتی ؟!
نازنین می تونست  از روبه رو به دریا نگاه کنه .. سرش رو به آسمون دریا بود . اون حالا می تونست ماه و ستاره ها رو ببینه ..دریا رو سخت تر می دید .  و نادر هم با موهای نازنین بازی می کرد .. حالا فشار دستشو کمی بیشتر کرده بود .. دستشو گذاشته بود رو پیشونی نازنین .. هر چند ثانیه یک بار موهاشو لمس می کرد تا دختر فکر نکنه اون از حدش تجاوز کرده . .. نازنین خوشش میومد .به ستاره ها فکر می کرد .. به این که مییگن هر ستاره ای ستاره بخت یک آدمیه . داشت به این فکر می کرد که ستاره اون کدومشون می تونه باشه ..  دستشو گذاشت زیر پیشونی نازنین .. اون جا که ابروهای قشنگش قرار داشت ...
نازنین : خوب بلدی چه جوری خوابم کنی ..همون جوری که خامم کردی ..پایان قسمت 7 ....
بعد از پایان قسمت 7 این دوایمیل رو رد و بدل کردیم .. البته چت های شبانه و بعد از ظهر ما ادامه داشت که اگه بخوام اونا رو هم بیارم از حوصله خوانندگان خارجه
نادر : شما خسته نباشید عزیز.. من با شما و تز شما بجنگم ؟!!! برام قابل احترامه .. فقط خیلی دوستت دارم . دیگه داستانه ..نمیشه همه چی رو باورکرد ..عشق شاید یک شعار به نظر برسه .. اما شعور.. اون پیوند انسانهاست .. همبستگی بین آدما .. ما به خاطر اسمها زندگی نمی کنیم نازنین . ممکنه یک پیوندی باشه بین بعضی آدما .. اسمشو می تونی عشق نذاری . بذاری همبستگی
نازنین : نادر خان من اگه رو تزم تاکید میکنم نه اینکه خدای نکرده به شما اطمینان ندارم فقط نمیخوام اتفاقی پیش بیاد که هردومون دچار مشکل بشیم. خدایاااا چقدر باید به اشکال گوناگون اینو توضیح بدم... شاید حق باشماست... شاید دارم فرار میکنم... نمیدونم

ادامه دارد ....نویسنده ..... ایــــــــــرانی


0 نظرات: