ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر ونازنین 22

 من ونازنین با این که دیگه خیلی عاشقانه تر حرفامونومی زدیم و به اصطلاح گرم و صمیمی شدده بودیم اما من همچنان به نوشتن داستان تخیلی نادر ونازنین در شمال ادامه می دادم وعلتش این بود که اولا می دونستم حالا حالا ها قسمت نمیشه که بیاد به سر زمین ما و با هم دوری بزنیم از طرفی اون به طبیعت و زیبایی جنگل وکوه ودریا به خصوص جنگل علاقه مند بود و احساسات خفته شو بیدار می کرد و یه علت مهم دیگه این که من راحت تر وعمقی تر می تونستم به بسیاری از مسائل اشاره کنم یا بهتره بگم با راحتی بیشتری اونم در قالب داستان می تونستم بغلش کنم تا یواش یواش این باورودرش به وجود بیارم که در دنیای عادی هم میشه این جور بود ..من دوستش داشتم و هنوزم دارم .
 قسمتهای 11 و 12 داستان تخیلی نادر ونازنین در شمال
نادر : نازنین تو از عشق فرار می کنی یا از من ؟ یا از هر دو تانازنین : من از تو فرار نمی کنم نادر . من اگه می خواستم از تو فرار کنم دیگه پیش تو نمی موندم . دیگه بهت اعتماد نمی کردم و تنها با تو نمیومدم این جا . چرا منو عذاب میدی .. چرا با من و احساسات من بازی می کنی . این برات ارزش نداره که دختری بدون  استرس بیاد و شبو با تو و در کنار تو سر کنه ؟ حتما برام ارزش داشتی که اومدم ..
 نادر : همین برام مهمه ..
نازنین : یعنی عقاید دیگه من برات مهم نیست و فقط همین مهمه ؟
 -تمام افکار تو واسم ارزش داره نازنین . حتی اونایی که به نظرم درست نمیان . من فقط می خوام تو از اون چیزی که نباید فرار کنی فرار نکنی . تو میگی به خاطر ارزشی که برای من قائل بودی شرایطو اومدن به این جا رو پذیرفتی .. به من اعتماد داری .. شایدم یه گرایش دوستانه هم داشته باشی . می دونی که بهت احترام می ذارم . اینو هم می دونی که عاشقتم .. علاقه دارم بهت .. چرا ازم فرار می کنی ..
-آقای قاضی من چند بار بهت بگم .. جناب عالی متعلق به دنیای دیگه ای هستی .. -منم چند بار بهت بگم ..نمیگم آدمی هستم که به همه چی پشت پا می زتم .. چه جوری بگم .. فقط ظاهر قضیه رو نباید نگاه کرد .. الان بحث من و توست . صحبت من و توست .
 -با حرفات آرومم می کنی . خیلی از حرفات منطقیه .. وخودت هم می دونی بعضی هاش منطقی نداره . حتی خود منم دلم نمیومد قسمت های غیر منطقی کارت رو به روت بیارم .. نه این که واسه خودم باشه .. بلکه نمی خواستم آزارت بدم ..
 -اوخ نازنین .. دلم می خواد دهنتو پر از طلا کنم ... این حرفی که تو زدی از یه دنیا واسم با ارزش تر بود .. گفتی برای خودت نیست برای اینه که من آزار نبینم .. در واقع هر دوش یکی شد .. تو دوست نداری آزارم بدی چون دلت می خواد چون احساست اینو میگه .. اگه یکی دیگه میومد جای من .. یا همین حالا با یکی حرف بزنی و شرایط منو داشته باشه برای اونم دلت می سوزه ؟
 نازنین : خواهش می کنم نادر ..  بذار آسمونو نگاه کنم ... غروب ابراش بیشتر بود .. حالا انگار خورشید می خواد کامل در آد ..
 -پس خورشید دل تو کی میاد بیرون نازنین ؟ مثل غروب کرده ها نباش .. تو باید یه روزی یه طلوع بی غروب داشته باشی . تو باید بری به دنبال خوشبختی .
نازنین به خورشید سرخ نگاه می کرد و به نادر فکر می کرد ...
نازنین با خود :  پسر ه دیوونه اگه خوشبختی من تو باشی چه جوری می تونم به دستش بیارم .. واسه یه روز .. دوروز .. چند روز آخه ؟  معلوم نیست چی داری میگی ..نمی خوام بهش فکر کنم نادر ..نمی تونم فرار کنم .. هم می خوام فرار کنم و هم نمی خوام . من شاید عشقو نشناسم . ولی تو رو می شناسم . شاید حس می کنم که تو رو می شناسم . حالا فکر می کنم خیلی خوبی ولی اگه مثل خیلی ها بد باشی چی .. دیوونه ای .. دیوونه ها ممکنه به آدم سنگ بزنن سر آدمو بشکنن ولی قلب آدمو نمی شکنن . تو مجرد نیستی ... دلشو ندارم با گفتن این حرفا آزارت بدم . دوباره تو رو به یاد ش بندازم .. نمی خوام حالت جواب درست نداشتن بهت دست بده . می دونم چه سخته آدم واسه کاراش توجیهی نداشته باشه .. شاید بدونی و بتونی حس کنی حدودی از احساسات منو ..ولی کاش می تونستی تا اعماق قلبمو احساس کنی ..من سنگ نیستم ..
 نازنین از نادر فاصله گرفت و خیلی آروم قدم می زد . صورتش داغ شده بود . نسیم گونه هاشو نوازش می داد . حتی صدای امواج به اون ارامش می بخشید .. هوا نموره ای روشن تر شده بود ..
نازنین به یاد حرف نادر افتاده بود که می گفت تو از عشق فرار می کنی یا از من ؟ .. . نازنین سختش بود که از نادر فرار کنه . اما برای اون راحت تر بود که از خودش فرار کنه . نمی خواست باور کنه که شاید پس از مدتها اونم به دام عشقی افتاده باشه که قبولش نداشته ازش فرار می کرده . چرا .. چرا همه چی به این صورت در اومده بود . چرا .. باور نمی کرد که این قدر تغییر کرده باشه . علتش چی بود .. فقط نوشته های نادر ؟.. یا حرکات و رفتار او . در دنیای مجازی که نمیشه به این سادگی همو شناخت . در دنیای مجازی که گاه پسرا خودشونو دختر جا می زنند و دخترا میگن ما پسریم چطور میشه در مورد یک نفر قضاوت کرد . نادر گذاشت که دختر به حال خودش باشه .. موهای سر خورشید یواش یواش مشخص می شد ... کم کمک سر و صدای پرنده ها در اومده بود . گویی که صدای امواج دریا هم شکل جدیدی به خود گرفته بود .نازنین با خود : نمی دونم خدایا من دارم از کی فرار می کنم . حس بودنم برای چیه .. برای چی نفس می کشم .. برای چی زندگی می کنم .. شاید همه آدما مث من باشن .. چرا من احساس خستگی می کنم . با این که خیلی وقتا حس شاد بودن دارم . این که  بخوام شیطنت کنم .. بگم و بخندم .. دوست بدارم و دوستم بدارند. نمی دونم واسه چیه ... شاید دلم می خواد باور کنم که میشه زندگی کرد ..هیشکی نمی تونه آدما رو محکوم کنه که چرا به خاطر خودشون زندگی می کنند ..ولی می تونه محکومشون کنه که به خاطر زندگی خودشون حاضرند دیگران رو به نابودی بکشونن .
-وایسا نازنین صبر کن منم بیام ... چرا نگات پر از تاثره
-واسه این که اول صبحی نمی خوام خلقمو تنگ کنم .. دلم می خواد آروم بگیرم . دلم می خواد این جا یه خونه  داشته باشم هر وقت دلم خواست بیام .
 نادر : من دلم می خواد از هر جا که خوشم میاد اون جا یه خونه ای داشته باشم . نازنین : ولی آدما هیچوقت صاحب خونه ای نمیشن چون صاحب خودشون نیستن . هرچی رو که داری باید بذاری و بری . یه روزی همین خورشید قشنگی که به نظر داره در میاد ولی در واقع این زمینه که داره در میره , از مدارش خارج میشه و می میره و همه رو با خودش به نابودی می کشونه . رستاخیز میاد .
-پس چرا از چیزابی که هنوز نیومده فرار می کنی ..
 -یعنی میگی تو هنورز نیومدی ؟
 نادر : به نظرت من این قدر ترسناکم ..
 نازنین : گاه فکر می کنم نمیشه تورو شناخت . بعضی وقتا فکر می کنم  بتونم حس کنم که چرا .... اوه نادر نگاه کن .. چه زیبا ! من بار ها این حالتو دیدم . هر بار واسم تازگی داره .. هنوز می تونی ببینی نادر .. انگار خورشید یک دفعه در میاد .. اون میاد سمت ما ولی این ماییم که ازش فرار می کنیم . این زمینه که از خورشید فرار می کنه .. خورشید وایساده و نگاش می کنه .. زمین نمی تونه فرار کنه .. نادر من حس عجیبی دارم .با این که اخساس آرامش می کنم ولی انگاری به هم ریخته ام . نازنین ادامه نداد . می خواست بگه منم مث زمینی هستم که دارم ازت فرار می کنم ولی تو با این که وایسادی اما لحظه به لحظه به من نزدیک تر میشی .. نه ..من از این احساس می ترسم ..نههههه ..نباید به سراغ من بیاد ... نباید بیاد .. خواهش می کنم ... اون که وایساده .. نادر که وایساده .. پس چرا من در حال فرار همش اونو می بینم . چرا نمی تونم چشامو ببندم و به روبروم نگاه کنم .. اونو حتی از روبرو هم میشه دید .. نه این طور نیست . باید نشون بدم که نازنین بچه نیست . عاشقی مال بچه هاست .. مال اونایی هستند که تازه بالغ شدند ..مال شازده های تو قصه هاست ..
... پایان قسمت دوازدهم ماجرای  نادر و نازنین درشمال  نادر : نازنین حالت خوبه ؟ چیزی نمی خوای ؟
ادامه دارد ... نویسنده ...... ایــــــــرانی

0 نظرات: