ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 23


 نمی دونم اون روزا هر دومون چه فکری برای عاقبت این عشقمون داشتیم و تا چه حد اونو اصولی و منطقی می دونستیم . میگن اونایی که عاشق میشن منطق سرشون نمیشه .. چشای عاشق کوره خیلی چیزا رو نمی بینه که می تونست در شرایط دیگه اونا رو خوب ببینه ..ولی عشق اونو به زندگی امید وار می کنه . به اون انگیزه میده .هنوز قرار نبود که همسرم بمیره .. هنوزنازنین  با من از خواستگاری که داشت  حرف نزده بود که البته یواش یواش این موضوع رو بیان کرد که یکی هست که از قدیم پیگیر اون بوده واونومی خواسته . ولی از اون جایی که از شهرستان پا شده جهت ادامه تحصیل اومده بود به تهران وروی خوشی به اون نشون نداده بودد طرف ازدواج کرده صاحب یه بچه هم شده بود ..اون  در همان روز ها ابتدای بچه دار شدنش تصادف می کنه همسرشو از دست میده چون همسایه شون بوده و از طریق بزرگترها دوست خانوادگی بودند چند وقتی از این نوزاد پرستاری می کنه و پدر بچه مجددا از اون خواستگاری می کنه  که اون چون گذشته همچنان مخالفت خودشو نشون میده .  نمی خواد با اون مرد از دواج کنه . از مادر اون مرد که می خواد مادر شوهرش بشه و از قدیم با مادرش دوست بوده بدش میاد ..این گونه حرف زدن های اونگرانم می کرد و هر بار که ناراحتی خودمونشون می دادم به من می گفت نادر نگران نباش .. نازنین برای همیشه مال نادرشه . من جز تو با هیشکی نخواهم بود .من فقط تو رو دوست دارم . نازنین که بچه نیست . فقط مامان مریضه  .. یکی دوبار قلبش ناراحت شده .. خواهرم همش به من میگه اگه با مامان مخالفت کنی و یه بلایی سر اون بیاد مقصر تویی . نمی دونم چرا در صحبت هاش این اما واگر ها هم وجود داشت ولی طوری محبت می کرد که اصلا این تصور رو نداشتم که من و اون روزی از هم جدا شیم . اصلا تصور روزای بد رونداشتم .. اون همش می خواست ذهنموبرای روزای بد آماده کنه .. و من بابت این مسائل ایمیل های زیادی از اون دارم ولی با همه نگرانی ها این اعتماد به نفس رو داشتم که عشق هر کاری می کنه . نیروی عشق قوی تر از این حرفاست . اما همسرم هر دوماه در میون گاه سه ماه درمیون واسه یکی دوهفته ای بستری می شد . بیماری اونو از پا انداخته بود ..میگن لوپوس مثل یک خرچنگ عمل  می کنه .. از اون زیبایی دیگه چیزی نمونده بود .. بعضی وقتا که بستری می شد روزی شونزده ساعت پیشش می موندم . روزی حداقل سی قرص خوردن اونم با وزنی حدود چهل و پنج کیلوکه بیماری لاغرش کرده بود خیلی سخت بود ..دندوناش پوک شده ریخته بود . از اون زیبایی دیگه هیچی نمونده بود . چشامو به روی خیلی چیزا می بستم . نمی دونستم کارم اشتباهه یا نه .. همسرم   بهمگفت راستشو بگو یه جورایی خودت رو ارضاء می کنی ؟ نکنه بری به دنبال زنهای فاسد .. به خدا من ناراحت نمیشم خودم کمکت می کنم خودم برات زن می گیرم به گناه نیفتی . اشک تو چشام حلقه می زد .. نمی خواستم آخرین ضربه رومن بزنم . خونش عفونی شدده بود . باید قرص می خورد و احتمالا این عفونت تا دم مرگ باهاش بود این ماجراها درست شش ماه قبل از مرگش بوده . اون طوری تمام وجودش درد می کرد که فقط می خواست حالش بهتر شه .. براش آرزو شده بود که یه وعده غذای خوب بخوره . روزی یک بار بهش انسولین ماژیکی می زددم . قرص ها باعث ایجاد دیابت شده بودندد . قلبش هم کمی گشاد شده بود . چند بار در هفته می بردمش دکتر .. انواع واقسام خوردنی ها واسش می گرفتم تا سیستم ایمنی بدنش تقویت شه .. آووکادو, رویال زنبور عسل , آناناس ..دلش به همینا خوش بود ..خیلی خسته شده بود .. خیلی با مرگ دست و پنجه نرم کرده بود .. ومن این سختی ها رو بازم تحمل می کردم . نمی دونستم آن سوی دیوار زندگی چه خبره .. فقط می دونستم نازنین همچنان کنارمه..تنهام نمی ذاره .اون با منه .. اون دوستم داره ..خوددش اینوبا تمام وجودش می گفت ومی نوشت .من باورش داشتم . شاید خیلی از حرفاش برام عجیب به نظر می رسیدد اما هرگز اونک لام عاشقانه ای که از لب ودهنش بیرون میومد واز قلمش تراوش می کرد رودروغ ندونستم . اون صدای قلبش بود .. من اون صدا رومی شنیدم وهنوزم می شنوم .. اون خیلی خوب بود . اون عاشق بود . نمی تونم باور کنم که تمام دقایقو فریبم داده .. ما بیشتر شبا تا دیروقت با هم حرف می زدیم .. برای هم می نوشتیم .. این که آینده چی میشه واسه ما مهم نبود . مهم این بود که بازم کنار هم باشیم ..با هم باشیم . .... ادامه دارد ...نویسنده : نادر

0 نظرات: