ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادرونازتین 28

نازنین : والا نمی دونم آدم قحطی بود پیدا کنید برا دوست داشتن آخه ؟
...... انقدر تو ذوقتون میزنه به چه دردی میخوره آخه ؟
نادر : سلام
نازنین : سلام
نادر : کی بهتر از تو نازنین ؟ کی ناز تر از تو .کی طناز تر از تو . کی مهربون تر از تو .کی خوش زبون تر از تو
سلام عشقم
نازنین : حالا انقدر بگید تا لوس بشم ، هرچند لوس شدن باد نیستم اما خب دیگه
بگید
نادر : نه ... خدا نکنه ..ولی لوس شدن ناز کردن منطقی خودش با حاله ..اما لوس شدن مغرور شدن رو که امکان نداره چون الان دو ماهه که یکریز دارم از نازنین گلم میگم .. قبلشم که یه جورایی می گفتم .. اما اگه نازت رو گرون بفروشی حق داری
داستان جنگل 45 رو خوندی ؟ من یک بار دیگه 44 رو خوندم تا 45 رو شروع کنم
نازنین : نادرخان دست بردارید آخه
نازنین فقط اسمش ناز داره ، وگرنه که هوووچ بویی از ناز نبرده
نادر: باشه ..نازنین ناز من ..هرکی باشی و هر چی باشی ناز منی ... البته من یواش یواش دارم آبدیده میشم
یعنی دیگه باید مراقب باشم چه وقتایی نازنین ممکنه عصبانی باشه
ولی یه چیزی که هست سر دو راهی گیر می کنم
آیا نازنینمو در این جور مواقع تنهاش بذارم که استراحت کنه
یا همراهیش کنم . نازش کنم .. بغلش کنم .. فکر کنم باید معتدل باشم
اگه خوابت گرفت بذارم بخوابی .. .. باید باهات راه بیام
نازنین : نه خوابم نگرفته
خوندم قسمت 45 رو
قبل از اینکه بیام اینجا
نادر :دعوام نکنی ها ... حالا اگرم کردی صاحب اختیاری ..من تا حالا دعوات نکردم .. تو هم نکردی خب
نازنین : ی جوری میگید دعوا یکی بشنوه میگه نازنین آی زده نادرخان رو هااا
:))
نادر : نازنین گل من غیر قابل پیش بینیه .. شایدم قابل پیش بینی باشه و خودش اینو احساس کنه .. اما وقتی یک فایلی رو می بنده رو اون اعتقاد پای بنده مگر آن که یه چیزی و عاملی اعتقادشو متزلزل کنه ..
نازنین : ی چیز یا عامل نه یه شخص اونم نادرخان
نادر : بعضی وقتا دوست داشتم کک بخورم ولی ناراحتی تو رو نبینم
نازنین : عجبببببببببببببببب!!!
نادر : آدم درد و زخم کتک رو می دونه التیام پیدا می کنه
ولی ممکنه یکی از این درد درون ها خوب نشه ..
نازنین : وای نگید نادر خان . یعنی من همچین کاری کردم ؟
نادر : نه ... من خودم نباید واسه خودم می بریدم و می دوختم که این جوری سوزن به تنم دوخته نشه .. یادم باشه یه موضوعی در این مورد تعریف کنم البته یه جای تعریف رو سر بسته میگم ..چیز بدی نیست .. حالا در مورد این موضوع ..مثلا چند بار ترسیدم که بری از پیشم دلم خیلی گرفت ...
اندر خیاطی مردان ... من بودم سر بازی یه بار رفتم شلوارم رو در بیارم بکشم پایین هر چی فشار میدم کلنجار میرم این شلوار پایین نمیاد .. خدایا چرا طلسم شده .. آخرین زورم رو زدم دیدم جر خورد .. صدای پاره شدن شورت و شلوار بود .. تو نگو من دو طرف شلوارم شکاف بر داشته بود ایستاده دوختمش به شورت .و نمی دونستم چیکار کردم ... واقعا چقدر با حوصله بودم ..
نازنین : دارم فکر میکنم که ترسیدم چقدر واژه ی عجیبیه برای این حس خاص شما !!!ترسیدن برا وقتیه که ادم فکر میکنه چیزی رو از دست میده
اما من حتی اگه هم بخوام نباشم شما چیزی رو از دست نمیدید
خدایااااا :))
ناااادر خاااان
نادر : راستی نازنین جان کسی که میگرن داره حتما هفته ای یک بار میاد سراغش ؟ نمی تونه یه جورایی ازش دور شه البته فکر کنم با صفرا در ار تباط باشه حالا کبد رو نمی دونم .
نازنین : مردم از خنده
میگرن من اغلب هورمونیه
ی وقتای بخصوصی میگیره
نادر :در مورد از دست دادنت بگم .. از دست دادن حتما به این معنا نباید باشه که مثلا یه قباله ای بین ما باشه و من و تو زیر یک سقف باشیم ... تا وقتی درون ما .. احساس ما نباشه .. جسم ما ارزش پیدا نمی کنه ... اما ما در جامعه فقط ظاهر رو می بینیم . شاید زن و شوهر هایی باشن که پنجاه سال با هم باشن اما هیچ حسی به هم نداشته باشن . فقط یک عادت ...می دونم اگه یه روزی دست روز گار منو به تو می رسوند یا برسونه می تونم همینی باشم که حالا هستم .. ولی این حالا یک رویاست .. حرفشو نمی زنم ولی هیچ چیز پیش خدا کاری نداره .. اما تو رو نداشتن .. با تو نبودن .. یعنی از دست دادن تو .. اما تو همیشه در قلب منی .. و می خوام که نسبت به تو یک عشق واقعی داشته باشم ... یعنی همون دییونه من شی ....
نازنین : قبول دارم خب ، اما اینکه به ی روز نبودن هم باید فکر کرد
اینکه همیشه به بودن کسی فکر کنی ، نبودنش بی نهایت بار آزار دهنده است
نادر :و من نازنین عاشقمو دوست دارم .. نازنین شلوغمو ..نازنین آروممو دوست دارم .. نازنینی که میگه در حوصله نمی گنجه ولی واسه نادر حوصله می کنه .. حوصله نادرو داره .. شاید نادر آدم ساده ای باشه .. ولی این چیزا رو می بینه ... آره عزیزم .. اینا رو هم حس می کنم
نازنین : خوابیدن در شب میدان جنگ یا خوابیدن در جنگل ؟..... من خوابیدن تو جنگل رو ترجیح میدم
نادر : درسته نازنین .... باید به نبودنش فکر کرد .. باید به خیلی چیزا توجه داشت . ولی حداقل میشه یه روزای شیرینی هم ساخت .. باید به روزای جدایی هم فکر کرد .. اگه هیچ چیزی بین آدما فاصله و جدایی نندازه این مرگه که بین اونا جدایی میندازه ..
تو کی اینو خوندی ؟ جنگ و جنگل
البته من از بیان این موضوع یک هدفی هم داشتم
راستش نمی خواستم جنگ رو مطرح کنم
نازنین : چه هدفی !
شما نادر خان
نادر : ولی من امشب و شبهای دیگه که می خوام بخوابم به یاد این که یه روزی نباشی نمی خوابم ..
نازنین :خوب چون پیشتون میخوایم نمیذارم فکر کنید که نباشم
نادر : از پیشم خوابیدن گفتی .. با حس بغل زدن و صحبتای عاشقونه و نوازش و بوسه و آرامشی بی نهایت . و درنهایت یکی شدن با احساسی زیبا ..با یک حس تعلق ... و نیاز به همیشه در کنار هم بودن .. و... آرزو هایی که شاید خواب و خیالی بیش نباشه .. اما اگه یه روزی تمام این خواب و خیالات رنگ واقعیت به خودش گرفت میشه کاری کرد که به شیرینی و رویایی بودن خواب و خیال شه ..مثل همینی که تو امروز خیلی کوتاه گفتی که نازنین عاشقی .. و برای من و برای همیشه رویایی شیرین شدی .. دوستت دارم .. تو رو که میگی پیشم می خوابی و منو غرق در آرزوی گفتنی و نا گفتنی ام می کنی .. دوستت دارم .. نازنین بانوی محترم و دوست داشتنی من ..
رفته بودم توی فکر .. توی عالم خودم ... به لحظه های در کنار تو بودن فکر می کردم .. یعنی عشق فقط در خیال و در رویا و در فاصله ها می تونه باشه .. نه به نظرم این طور نیست .. وقتی که خود خواهی رو از خودمون دور کنیم .. غرور الکی رو از خودمون دور کنیم می تونیم خیلی راحت دوست بداریم .. بقیه رو دوست داشته باشیم .. ..
نازنین : گفته بودم که به همون اندازه که رک هستم تو بیان احساسم هم رک هستم
اینا نمونه هاشه که میبینید
امیدوارم که روزی شکه نشید
خودخواهی و غرور ؟ اونوقت الان من خودخواه و مغرورم یا شما عایاااا ؟
نادر : آره منم ممکنه احساسات خاصی داشته باشم .. مهم تفاهم با کسیه که همین احساسات رو داره و می تونه با احساسات انسانی خودش با عواطف و غرایز خودش کنار بیاد .. آدم خودشو با کسی که دوست داره یکی می بینه ... عشق می تونه حجاب از رو خیلی چیزا بر داره .. غریزه هوس در همه آدما هست . عشق بر هوس اولویت داره .و اون غریزه جنسی موند گاری داره که از عشق بهش برسیم ... و دو عاشق می تونن این مسئله رو درکش کنن . به جون نازنین و به جون خودم وقتی در مورد خود خواهی و غرور حرف زدم یه اصل کلی رو گفتم ..منظورم هیچ شخص خاصی نبود .. بین ما غروری نیست که فاصله بندازه . من و تو یکی هستیم .. با تمام غرایز و خواستهای انسانی خودمون ... خدایا دارم خفه میشم نمی دونم دارم الان این جاده خاکیه یا آسفالته .. من تو رو می خوام .. با تمام وجود و احساست .. و هر چی رو که می خوام حتی در رویا و خیال ..نمی خوام چیزی باشه که عشقت رو نسبت به من سرد کنه .. حتی اگه چیزی رو می خوام یه چیزی باشه که از عشق به اون رسیدن لذت بخش تره .. آخه یه چیزی که هست اینه که آدم بعضی وقتا فکر می کنه هر راهی رو که داره میره ممکنه یه اما و اگر هایی داشته باشه ...
نازنین نادرخان درسته ی وقتایی زوم میکنم رو ی چیزایی ، اما مدل گفتنم رو سعی میکنم طوری کنم که شوخی یا جدیش معلوم باشه .
نادر : اصلا من نمی دونم چی نوشتم ... من تقصیر ندارم .. یه خورده کوک میشم راه میفتم .. ولی یه وقتی فکر نکن من گستاخ هستم .. اما یه چیزی رو میگم که اینو همیشه به خاطر داشته باش
نازنین : اونم که گفتم ی شوخی بود
نادر :بگم ؟ من هر جوری که تو بخوای همون میشم
چه شوخی کنی .. چه جدی بگی نادر نازنین
با اونه
تو هر جوری که باشی نسبت به من برای من همون نازنینی
همیشه همون خواهی بود
نازنین : یاد این آهنگ افتادم ... هر چی بخوای همون میشم اگه بخوای جوون میشم باید تو مال من بشی وگرنه نصفه جون میشم وگرنه
ترانه آی دهتره هاتف ، نمیدونم شنیدینش یا نه
نادر : و من با تو هستم .. چه بخوای منو امتحانم کنی .. چه بخوای مثل من یه حس و غریزه انسانی داشته باشی و حتی اونو در قالب داستان و حس آتشینی در کنار حس آتشین عشق قرار بدی من همون میشم ... . تو باز برای من همون نازنین خواهی بود .. پس دیدی منم راحت صحبت می کنم .. اما اگه تا قیام قیامت زنده باشیم و در کنار هم .. به همین راهم ادامه میدم . می تونم جهتو عوض کنم .. اما جهت قلب من و تو عوض نمیشه ... پس تو هم هیچوقت سخت نگیر .. اما نهایت حس و رابطه من با نازنین عشقیست که پا یانی ندارد .. یکی شدن دو جسم و دو روحی که فاصله ای ندارد .. پس هیچ چیز سخت و مبهم نیست . حتی اگر سرخی حیا بر گونه ها بنشیند . نمی دونم تونستم منظورمو بگم یا نه .. .. نمی دونم داستانهای اولین عشق آخرین عشق ...و بر بالهای عشق و هوس رو خوندی یا نه ..یه سبک و ترکیب خاصی از عشق و سکس درش هست .. منو ببخش نازنین اگه فکر می کنی زیاده روی کردم .... یه توضیح دیگه بدم برای دفاع از خودم
نازنین : نادرخان چه امتحانی ؟ انقدرها هم بدبین نیستم دیگه .شما صداقتتون بهم ثابت شده
نه نخوندمشون اما از امشب شروع میکنم میخونم ، یکی شو خودتون پیشنهاد بدین
از اون شروع کنم
من عاشق داستان رمانم و از اونحایی که قوه ی تصور و تخیلم بی اندازه قویه
خیلی قشنگ تجسم میکنم فضای داستان رو
برای همین همیشه از خوندن بی اندازه لذت بردم
نادر :من تو رو از یه دید گاه به معنای عشقم که هیچ فاصله ای بین ما نیست در نظر گرفتم .... این می تونه در تعلق خاطر مسلئل خاصی رو حل کنه .. و اما میشه از دید گاه یک همسر هم یک تصوری رو داشت ..و این بازم یک خیاله .. دوستی و تفا هم و احساس پاک و عاشقانه و ...... و اون تصور داشتن تو برای همیشه .. و آرزو های دور و دراز ... خلاصه من آدم ریا کاری نیستم .. هوسباز هم نیستم .. اما مثل هر انسان دیگه ای حسی دارم و .. خب دیگه یعنی اگه یه وقتی یه جوری شدم ..همون نادرم ...میگم به نظر تو آدم و حوا چه چیزایی به هم می گفتن ؟
نازنین : بطور قطع هیچی ! قکر کنم فقط کشف کردن بعد تکرار ... همین
یاد این آهنگ افتادم ... هر چی بخوای همون میشم اگه بخوای جوون میشم باید تو مال من بشی وگرنه نصفه جون میشم وگرنه‎
ترانه آی دهتره هاتف ، نمیدونم شنیدینش یا نه
پیام تو رو کپی کردم فکر کنم شنیده باشه ..ولی اسم هاتف رو. که می شنوم یاد کلاس مدرسه میفتم نادر :
نازنین : چرا کلاس مدرسه ؟
نادر :پس اینو بدون هر احساسی که تو در مورد مسائل عشقی و جنسی داری منم دارم .. و اگه یه وقتی هم خواستی که یه مطلبی بنویسم به همون اندازه که می تونم غرق عشق بشم می تونم غرق هوس شم چون من اینو از دید گاه عشق بر رسی می کنم نه یک گناه نه یک جرم که بین آدما فاصله میندازه بلکه عشق منو هم زیاد تر می کنه ..چون می بینم و حس می کنم که یکی با تمام وجود خودشو به من سپرده ...
منظورم ترانه زنگ آخر هاتفه که من که نوجوون بودم خیلی مشهور بود همون وقتا که شهرام شب پره ترانه پریا رو خونده بود ..
نازنین : زنگ آهر همون سرزنک هندسه منظورتونه ؟
فکر میکردم شهرام خونده سر زنگ اخر رو نازنین:
نادر : داستان اولین عشق آخرین عشق یک داستان عشقی سکسیه ... دو تا نوجوون که عاشق هم میشن ..دست زمونه اونا رو از هم جدا می کنه .. و بعد ماجرا هایی به وجود میاد .. عاطفی سکسیه .
نازنین : باووووشه میخونمش
نادر : داستان بر بالهای عشق و هوس هم عشقی سکسیه .. زنی عاشق خلبانی میشه . خلبان میره و دیگه بر نمی گرده
نازنین : نه اینو بخونم دلم میگیره
نادر : و اما داستان نادر و نازنین ؟! اونو می ذارم به عهده تو
بر بالهای عشق و هوس رو هم بخون ...من نباید تعریف کنم آخرشو
اگه گفتم بر نمی گرده واسه این بود که روند داستان در میانه به این صورت بود
نازنین : اونو که عاشقشم ! اما چرا من ؟
نادر : داستان اولین عشق آخرین عشق رو 4 سال پیش نوشتم برای بار اول در همون سایت امیر .. که خب تاپیک جدا داره در لوتی
من تنها داستانم که آخرش سراسر غم باشه داستان غیر سکسی و عشقی .. عشق و جدایی هست که قهرمان داستان دختر . البته راستش طوری پیام داده بود که من فکر کردم ازدواج کرده 16 مهرماه بله برون و شیرینی خوران بود ..بعد از محرم ازدواج می کنه .
نازنین : خوشبخت بشن انشاا
نادر : با توجه به این که گفتم داستان عشق و جدایی 100 درصد آخرش غمگینه و مثلث عشق پنجاه پنجاهه و اونم واقعیه هیشکدوم سکسی نیستند بقیه داستانهام همه آخرش خوب تموم میشه .
مهرسا به عشقش نرسیده . عشقش سرطان حنجره گرفت مرد
در همین سایت با هم آشنا شدن
نازنین : نههههه
نادر : در داستانش همه ریزه کاریها رو نوشتم
نازنین : وای خدای من آدم سزسام میگیره
باورش برام سخته که حقیقت باشه اما خب شما در عمقش بودید میدونید دیگه
نادر : مثلا همین باز سازی جنگل خودت گفتی درت اثر گذاشت .. من هم وقتی اون داستانو نوشتم صحنه ها رو براش باز سازی کردم
از قول پسره هم گفتم بعد از من از دواج کنم
خیلی داستانو عاطفی نوشتم و غم انگیز که در ذات من نیست
نازنین : خدا مرگم بده
نادر : خدا نکنه نازنین فدای تو
نازنین :نادرخان چه حرفیه میزنید
من اگه نصور میکردم شما رو چون دوست داشتم و لذت میبردم
اگه قرار بود هر کی دیگه همچین داستانی بنویسه عمرا اگه حتی می خوندم
آها ... حالا والا خوبه عاشقتون نشده یک دل نه صد دل !!!
نادر : اون دختر ایمیلهای دو سه خطی بهم می داد ..هیچی ازم نمی خواست
نازنین : عجببببببب!!!
نادر : خیلی دلم می خواد بعضی پیامهاشو بهت می دادم
نازنین : همینه پس ، چون قدیما من پیامهای طولانی بهتون میدادم فکر کردی نازنین عاشق شده
نادر : به من میگه مرد مهربون .. اختلاف سن ما زیاد بوده .. نه اون در مورد خودش حرف می زد ..ما اصلا سیستم ما فرق می کرد ..
اون رو خدا فرستاد تا من با قلمم کمکش کنم
هرگز یک کلمه ناجور نداشتیم ..
من که اصلا فکر نمی کردم نازنین عاشقمه .. یعنی اون وقتا این تصورو نداشتم ..
نازنین : خدا رو شکر که مشکلش حل شد به هر ترتیب
نادر : گذریم بریم رو خودمو
من اون جا گفته بودم داستان نادر و نازنین رو می ذارم به عهده خودت منظورم چیز دیگه ای بود
نازنین : میتونم درک کنم اما معتقدم دیکه بعضی ها مسابل رو خیلی برا خودشون بعرنج میکنم . گاهی آدمها باید ی چیزایی رو حتی هلی رغم میلشون بپریزن
منم همینو پرسیدم، گفتم جرا ؟
نادر : اگه یه وقتی فکر می کنی داستان نادر و نازنین با مسائل حاشیه ای بهتر میشه من بنویسم وگرنه همین جوری روزی یک قسمت بنویسم و دیگه هم آخراشه وقتشه نازنین بر گرده تهرون
نازنین : ای نادرخان بدجنس به این زودی ازم خسته شدین ؟
نادر : نه عشقم ..من که به اندازه کافی دارم طولانیش می کنم .. الان یک قهر کوچولو رو یک قسمت طول دادم بر گردوندم سر بوسه
من نمی دونم چه جوری بگم ..دوست داری داستان نادر و نازنین رو حیاس تر بنویسم ؟
نازنین : اصلا نازنین الان راه میفته میره تهرون و مستثیم میره رو تختش ، شما هم بمونید با گرگها و رو تخته سنگ بخوابید
ازاین روز و شب ها و چت ها زیاد داشتیم .. این قصه سر دراز دارد ..نوشتار ها به گفتارها کشید گفتار ها به دیدارها...ادامه دارد .. نویسنده : ایرانی

0 نظرات: