ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 38

قسمت بیست و یکم داستان نادر و نازنین در شمال رو که براش فرستادم اونم زیر داستان یه جوابی براش فرستاد و در واقع اون جوری که دوست داشت داستانو ادامه داد و من لذت می بردم از این که می دیدم اون هم افتاده توی خط عشق و عاشقی ..
نادر و نازنین درشمال 21:
نادر و نازنین یه غذایی خوردند و به راه افتادند ...
 نادر : نازنین زمان چقدر زود می گذره .. الان سه چهار ساعته این جاییم .. وای  می بینی هوا ی نیمه ابری یهو تمام ابری شده .. الان هوا هر لحظه می خواد بباره . ولی یه بارون پر آب و شبه بهاری رو باید در نظر داشت ..
نازنین : اوخ جون بارون .. چه کیفی داره . قدم زدن زیر نم نم بارون چقدر بهم می چسبه ... -من بیشتر دوست دارم تماشاچی باشم .. مخصوصا اگه اونی که دوستش دارم در کنار من باشه ...
نازنین حس می کرد که خوشش میاد که نادر واسش حرف بزنه و از احساس و دوست داشتنش بگه .. چرا من باید از شنیدن حرفاش خوشم بیاد . چرا باید به این شنیدن ها عادت کرده باشم . چرا .. خدایا چرا ... نادر چرا ساکت شدی ادامه بده .... نادرهم به این فکر می کرد که نازنینش ساکت شده ... یعنی اون از این که من بهش بگم دوستش دارم چندشش میشه ؟ ولی بعضی حرکاتش اینو نشون نمیده . یعنی ممکنه نازنین علاوه بر این که داره منو امتحانم می کنه  حجب و حیای خاصش نمی ذاره که حرف خاصی بزنه و مدام از بی اعتقاد بودنش میگه ؟ نههههههه ...نهههههه ... من گیج شدم ... نادر دوست داشت بیشتر از اینا به نازنین بگه دوستش داره بیشتر واسش حرف بزنه . نازنین  هم با متانت و پختگی خاصی حرفاشو به نادر می زد . به اون می گفت نادر راحت باش هر جور که دوست داری بگو و بنویس .... و نادر به خودش می گفت نازنین الکی هیچ حرفی رو بر زبون نمیاره .. اما این هر جور یه مرزهایی هم داره . مثل آزادی که یه مرز هایی داره ... اون باید برام روشن می کرده که تا چه اندازه دوستم داره . من باید از حرکاتش می فهمیدم و بفهمم که عقیده اش در مورد من چیه . اون وقته که می تونم متوجه شم که مرز نوشته هام در کجا می تونه باشه .. لمس دستاش ؟ نوازش موهاش ؟ در آغوش کشیدنش ؟ و یا بوسه ای بر گونه هاش ... نادر اینو که تصور کرد حس کرد کمی زیادی رفته .. بوسه بر گونه گرم نازنین .. این چی می تونه باشه ؟  عکس العمل نازنین چه می تونه باشه ؟ سکوت کنه ؟ خودشو کنار بکشه .. سر نادر داد بکشه ؟ خوشش بیاد ؟ یا بزنه زیر گوشش .. وای اگه این آخری باشه که دیگه نمی تونه تو روش نگاه کنه . حالا این نادر بود که در عالم خوش خیالی و رویا لبخند می زد . هر دو شون خودشونو با افکاری خاص سر گرم کرده بودند .
نادر : خانومی ! بشینیم زیر اون درختچه زیر تخته سنگ .. بارون هم بهش نمی خوره ...میشه نم نم بارونو دید . میشه همه جا رو دید ..
نازنین : نادر بیا بریم زیر بارون
نادر : نازنین .. عزیزم این جا رو تو به حرف من گوش کن .. ببین ما که این جا برق نداریم واست سشوار بکشم . موهای قشنگت لباسات خیس میشه . اگه سر ما بخوری .. سرت درد بگیره اون وقت نادر دلش درد می گیره .. سفر بهت خوش نمی گذره ... تو که به اندازه کافی دلمو شکستی .. حداقل در این مورد دلمو نشکن که طاقت یه آخ گفتن تو رو ندارم ...
نازنین : نادر  یه جوری حرف می زنی ؟
نادر: چه جوری ؟!
نازنین : حس می کنم با این زبونت داری دلمو جذبش می کنی ..یعنی تو راستی راستی دلشو نداری درد منو ببینی ؟
نادر: باور کن زبون بازی نیست .. دوست داشتن تو و تو رو خواستن زبون بازی نیست -همه اینا رو می دونم . اگه غیر از این بود اگه ریا بود که دیگه من این جا نبودم . اونم تنها با تو .. اونم دوتایی تنهای تنها در دل این جنگل که من دوست داشته باشم شبو این جا بمونم و اون وقت آقا واسمون ناز کنه .
پایان قسمت 21داستان شمال که برای نازنین می فرستادم
و اینو نازنین نازنین درذیل داستان اضافه کرد
نازنین تو دلش می خندید و گاهی هم که حرفو عوض می کرد من باب اذیت کردن نادرخان ازشیطنت دلش ضعف می کرد . نازنین هربار که نادرخان از دوست داشتن و حس خاصش می گفت ذذهنش مشغول میشد . با خودش فکر می کرد میتونم نادر خان رو اون جوری که می خواد دوست داشته باشم؟ بعد سریع سرشو تکون می داد که ابر تفکراتش محو بشه چون درجواب میگفت تو عاشقی نکردی تا حالا که دلدادگی بلد باشی  .. بعد با خودش تکرار می کرد نازنین لحظه رو دریاب .. ی بار به حرف دلت گوش دادی به چیز دیگه ای فکر نکن . تو که به نادرخان اعتماد کردی نادرخان هم که خودشو ثابت کرده پس فعلا نگران چیزی نباش . نازنین نگاهی به نادرخان انداخت و دید نادرخان تو فکره و لبخند به لب داره .. چشاش برق شیطنت زد آروم آروم درجهت پشت نادرخان قم برداشت و از پشت به نادرخان نزدیک شد سرش رو برد کنار گوش نادرخان همزمان که گفت نادرخان چی تو سرت می گذره یهو به شونه نادرخان زد و تا نادر خان بجنبه دعواش کنه فرار و بر قرار ترجیح داد  در چند قدمی نادر خان ایستاد و دستشو به نشانه تسلیم بالا برد .... ادامه دارد ... نویسنده : ایــــــــــرانی


0 نظرات: