ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 40


نازنین واسه صحبت های تلفنی یه سهمیه ای تعیین کرده بود .. اولش می گفت ده روز در میون .. بعد شد هفته ای یک بار .. اونم نه این که حتما بگیم چه ساعتی و چه روزی .. خب این هفته اش می شد تخمینی .. چت های عاشقانه و صحبت های ما ادامه داشت . شاید یک بار این سهمیه بندی اونم نصفه و نیمه رعایت شده باشه .. به نازنین می گفتم نمیشه حالا دو سه تا کوپن رو با هم مصرف کنم .. اونم با یه عشوه ای می گفت که کم میاری ..منم می گفتم خب تو رو دارم و اونم می گفت که نمی خواد عادت کنه . نمی خواد به شنیدن صدای من عادت کنه . منم بهش می گفتم عزیزم مگه ما همو دوست نداریم خب این یعنی چه ؟! بهتره که به هم عادت کنیم تا نتونیم از هم جداشیم . اونایی که عاشق همن دیگه بینشون که از این حرفا نیست . شاید این قانون ده روز هم دوام نداشت .. یه روز خودش گفت که منم طاقتشو ندارم ..منم بهت عادت کردم . منم دوست دارم صداتو بیشتر بشنوم .. و من اونو غرق احساس عاشقانه ام می کردم . اون شاید کمتر بیان می کرد احساسات خودشو با کلام ..ولی هر بار می گفت انگار خیلی قوی تر از من حس خودشو نشون می داد . باورم نمی شد این همون نازنین سر سخت باشه .. این همونی باشه که می گفته از عشق فراریه .. اون تسلیم من و عشق و دلش شده بود . چه روزای خوبی داشتیم . روزایی که مثل هم بود ولی نمی دونستیم چه جوری می گذره . روزایی سرشار از آرامش و خوشبختی .. با یه حس خوب و قشنگ برای آینده .. ولی همه چیز رویایی بود . شرایط , شرایطی نبود که از نظر اجتماعی و خانوادگی ما رو سوی هم بکشونه . هر چند اراده قوی عشاق همه چی رو حل می کرد . همسرم بازم بهم می گفت من برات زن می گیرم ولی تو نمی دونم از جون این لپ تاب چی می خوای ..چی داری اون داخل .. دنبال حرام نباش ..نمی خواستم اون بدونه .. نمی خواستم بدونه که من با همینم خوشم .. و بر نفس سرکش خودم غلبه می کنم . نازنین دیگه محدودیت تماس تلفنی رو برداشت .. دیگه می شد وقت و بی وقت برای هم زنگ زد ..هر وقت به یاد تماس های تلفنی مون میفتیم اول از همه به یاد اون صبحی میفتم که استراحت نازنین بود و خونه بود .. و چیزی حدود 6 ساعت توی خیابون و کوچه پس کوچه های اطراف خونه ام راه می رفتم و با هاش صحبت می کردم . 6 ساعت زمان کمی نیست . یک گوشی و یک سیم کارت یدکی هم همرام بود .. که یکی دوساعت آخرو از اون استفاده می کردم . نمی دونم چی می گفتیم ؟ واقعا چی داشتیم بگیم جزاحساس عاشقونه ای که خون گرم عشق رو در رگهامون به جریان مینداخت و باعت تپش قلبمون می شد . نمی دونم کدوم دلی کدوم حسی به خودش اجازه میده که بگه نازنین من از روی اجبار تمام این کار ها رو انجام داده .. یا بهش تحمیلی شده . اون با عشق و با اراده و خواسته خودش اومد سمت من .. حتی وقتی که من گول نمایش و بازی اونو خوردم که با استفاده از آیدی فرزاد می خواست رد یا امتحانم کنه این خود اون بود که با تر فندی دیگه بر گشت پیش من و گفت که فرزاد ایکس ایکس ال دروغ میگه .. فرزاد دروغ میگه که سه سال با من بوده .. و مدتی بعد که خوب دقت کردم دلایل زیادی پیدا کردم واسه این که مطمئن بشم فرزاد همون نازنینه یا بهتره بگم نازنین از این آیدی و آیدی های دیگه ای استفاده می کرده و راهشم بلد بوده چه جوری سر مسئولین سایت کلاه بذاره که متوجه نشن . فکر کنم یکی از روزای آبان 94 بود . هوا معتدل و آفتابی بود ..6 ساعت یکسره صحبت تلفنی داشتیم از 8 صبح به بعد .. خنده دار این جاست که یک بنده خدایی در این 6 ساعت 3 یا 4 بار با دوچرخه از کنارم رد شد و هر بار هم سلام علیک می کردیم و بعد از بار اول همش لبخند می زد بهم . انگار دنیا فهمیده بود که من دارم با نازنینم حرف می زنم . واقعا چی می گفتیم .. ؟! فقط همینو می دونم که از روزای جدایی حرف نمی زدیم . به هم انرژی مثبت می دادیم . شاید اون یه بازی خطر ناکی رو شروع کرده بود که من در جریانش نبودم . ولی بهش اعتماد داشتم باورش کرده بودم که می گفت ازخواستگاره خوشش نمیاد و از دست مادرش و دوست مادرش داره حرص می خوره که می خوان اونو بهش تحمیل کنن .. فکر می کردم که نیروی عشق در اون اون قدر قویه که هر کاری برای عشقمون می کنه . درگفتار و نوشتار و کردار این طور نشون داده بود . داستان زندگی آدما می تونه اشکال گوناگونی داشته باشه ولی وقتی به گذشته و خاطره می رسه فقط یک شکل داره .. و نازنین هیچ اجباری نداشت که با من باشه ..من نه تهدیدی بودم براش نه منجی اون .. کسی که خودش می برید و می دوزید و در شرایط مهم تصمیم گیرنده اصلی بود و حتی قدرت خودشو به خونواده اش اعمال می کرد دیگه تهدید کننده یا منجی نمی خواست و اینا نقشی در زندگیش نداشتند . درپایان این قسمت اشاره می کنم به دو تا دیگه از ایمیل هامون ..من از اون دختری که پیشش زندگی می کرد و قصد داشت که بشه خواهر شوهرش خیلی می ترسیدم که با حرفاش روی نازنین نفوذ کنه و بحثمون فکر کنم رو همین موضوع بوده .. 
نادر: خیلی ممنون نازنین خانوم .. شما محبت دارید .. بله کاملا درست می فرمایید جای هیچ نگرانی نیست حمید طالب زاده چی میگه ؟ همه چی آرومه تو به من دل بستی ...سپاسگزارم ازت که ازم دلخور نیستی .. و خوشحالم که تو همون نازنین هستی .. منم همون نادر هستم .. همونی که با هر ساز تو می رقصم .. حتی اگه ساز ناسازگار باشه .. نادر نا مرد نیست .. از کسی چیزی به زور نمی خواد .. نادر اگه حس کنه نازنین آرزوی رفتنشو داره ..دیگه بهش نمیگه دوستت دارم .. صبر می کنهنازنین عذرشو بخواد .. نازنینی که اگه یه روزی تسلیم قلب خودش نشه تسلیم حرفای هم خونه اش میشه
نازنین : فقط می تونم بگم نازنین اگه قابل نفوذذ بود تا الان خیلی ها نفوذ کرده بودن درش . حرف دلو زدن گاهی اشتباهه . ی اشتباه محض . من این اشتباه رو مرتکب شدم چون صداقت برام ارزش داره . چون آدمها برام بازیچه نیستن تا چند روز دیگه که از این اتفاق بگذره شما قطعا شناختهای دیگه ای از نازنین یادتون میاد که شاید بابت حرفای امروزتون پشیمونتون کنه اما حرفی که زده شد دیگه زده شده من آن قدر سست نیستم که هر بادی وزید به سمتش خم بشم نادرخان خدا نگه دار ...
نادرخان الان دیدم ایمیلتون رو . اتفاقی نیفتاده که نیاز به بخشش باشه همه چی رو روال عادی خودشه و نازنین همون نازنین و جای هیچ دلواپسی هم نیست ....... دیگه انتهای ایمیل نازنین بود .. جای دلواپسی نیست .. جای هیچ دلواپسی نیست .. یعنی اینا رو اون نوشته بود ؟آره چه خوش گفت اونی که گفت عشقی که حال آدمو خوش نکنه عشق نیست .. یعنی واقعا اینا رو نازنین گفته ؟ اگه دیدار چهارمی داشته باشیم اینو حتما ازش می پرسم .... ادامه دارد ... نویسنده : ایــــــــرانی

0 نظرات: