ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 41

 قسمت 22 و 23 داستان شمال
نادر : آره درست مث بارون بهاری
نازنین : چقدر نازه ! حالت بارون درست شبیه مه و ابر نزدیک زمینه . قطرات بارون رو تمام سبزه ها و کوههای جنگلی مثل لایه ای از مه نشسته .. اگه بدونی چقدر به من آرامش میده . کاش الان تمام امکانات خشک شدنو داشتم و می رفتم زیر این بارون ..
نادر : فرض کن رفتی ... الان که بارون وایسه هوای این جا سرد تر میشه
نادر به این فکر می کرد که نازنین چه حال و حوصله ای داره که میگه شبو این جا بمونیم . اون به خوبی می دونست که سر مای این جا تا مغر استخون هم می رسه . شاید نازنین از اون جایی که با آب و هوای کوهستانی آشنایی بیشتری داشت می تونست مقاومت بیشتری در برابر این سر ما داشته باشه ..
نادر : دلم میگه همین جا ولت کنم و برم .
نازنین : یعنی تو پیاده بری و من با ماشین بیام .. ؟ تو ولم نمی کنی ؟ تاره پیاده کجا می خوای بری .. گیرم که بری و منو این جا جا بذاری . اون وقت فردا به جون کی می خوای نق بزنی . کی می تونه نادر غر غرو رو تحمل کنه . فکر کردی به همین سادگیه که هر کی بخواد تو رو تحمل کنه ؟ اگه بدونی چند بار رو اعصاب من راه رفتی و من هر بار تحملت کردم ؟ اونم در سخت ترین شرایط خودم
و نادر باز هم به این فکر می کرد که وقتی که نازنین از صبر و تحمل خودش میگه حتما اونم یه انگیزه ای داشته ... نازنین دوست داشت نادرو اذیتش کنه .. با هاش بازی کنه ... یه جورایی شیطنت کنه ... ولی بارون امون نمی داد ...
نازنین : چه بوی خوبی میده .. بوی خیس چمنها .. درختها .. و پاییز قشنگ .. انگار قطرات آبی که روی بر گهای طلایی و سوخته ریخته شده مثل سکه های طلاهستند که روی عروس پیر پاییز نشسته باشن . رفته رفته بارون کمتر و کمتر شد .... طبیعت لطافتشو داشت ... زمین خیس شده بود .. نادر فکرشو نمی کرد که ابر ها به این زودی کنار برن ... هنوز سبزه ها از بارش باران خیس بوده همون حالت خودشونو حفظ کرده بودند ... هنوز تا شب چند ساعتی وقت بود
نازنین : زمان زیادی داریم واسه بازی کردن
نادر : میگم نکنه این جا می خوای گرگم به هوا بازی کنی
نازنین : نه ولی یه چیزی در همین مایه های بازی و ورجه وورجه کردن رو دوست دارم . میگم من قایم میشم تو بیا منو پیدا کن
نادر : دختر زمین لغزنده هست من میرم شلوار کهنه مو می پوشم میام
نازنین : لان اگه یکی از پسرای فامیل همرام بود به من نه نمی گفت نازنین
نادر می خواست یه چیزی به نازنین بگه ولی به یادش اومد که با اون از دمو کراسی حرف زده تازه تحت هیچ شرایطی نمی بایست به عشقش زور بگه ... ولی حس حسادتش گل کرده بود . نازنین هم به خوبی متوجه شده بود که نادر در این مورد ضعف داره ..
نادر : عزیزم من که حرفی ندارم . باشه قایم شو من پیدات کنم . تو ی این آب و هوا و خیسی زمین کجا می خوای قایم شی .
نازنین : چیه نادر این جوری نگام نکن . فکر نکن فقط خودت دیوونه ای . منم دیوونه ام . منتها از نوع بچه اش
نازنین : حالا چشاتو با دو تا دستات داشته باش .. من برم قایم شم
نادر تو منو دوست داری ؟
یه لحظه قلب نادر لرزید .. تا بخواد به این فکر کنه که چرا نازنین این حرفو زده دختر گفت که اگه منو دوست داری باید به جون من قسم بخوری که تقلب نمی کنی و از لای انگشتات منو تعقیب نمی کنی
حالا نمیشه به جون تو قسم نخورم و به جون خودم قسم بخورم ؟
نازنین : یعنی تو منو بیشتر از خودت دوست داری ؟ می تونی قسم خودت رو دروغ بخوری ولی دلشو نداری به اسم من قسم دروغ بخوری ؟ من اینا رو باور کنم ؟ ..
نازنین به حرفای نادر فکر می کرد ... ولی حالا وقت قایم شدن بود ... نادر بدون این که تقلب کنه دقیقه ای بعد دستاشو از رو چشاش بر داشت ..
-نادر : نازنین کجابی ؟
نازنین مراقب بود که چیزی نگه و گول حرفای نادرو نخوره .. کور خوندی ... فکر کردی می تونی منو به حرف بیاری ؟ نادر هر چی به این طرف و اون طرف نگاه کرد اثری از نازنینو ندید . جا برای مخفی شدن زیاد بود . اون نباید بی گدار به آب می زد . در این موارد اول باید از نزدیک مطمئن شد بعد به دور پرداخت . اگه قایم شده بیاد به محل شروع حرکت و دستش به اون جا برسه بازی رو برده . برای همین نادر نمی خواست سنگرشو ترک کنه ... ولی این جوری هم که نمی شد . به چند مسیری که گل و خاک بود نگاه کرد و رد پایی ندید . چمنهای بیشتر قسمتها تازه بودند ... احتمالا نازنین پشت سرش قرار داشت . نباید به سمت جلو رفته باشه . نازنین حدود ده متر با نادر فاصله داشت و پشت تخته سنگی پنهون شده بود .. رفته بود به عالم حرفای نادر .... انگار تمام شیطنتاش تحت تاثیر اون فضا قرار گرفته بود .. یه حسی به نادر می گفت که نازنین در نزدیکی اون و خیلی هم نزدیک به اون قرار داره . انگار بوی اونو احساس می کرد .. نازنین خودشو زیر تخته سنگی جمع کرده بود . غرق در افکار خود هنوز فرصت نکرده بود که از جاش پاشه و به مسیر نادر نگاه کنه . یه لحظه متوجه صدایی در پشت سرش شد تا نادرو دید قصد فرار داشت که نادر حلقه محاصره رو تنگ کرد و دستاشو طوری که زیاد لمسش نکنه دور کمر نازنین حلقه زد ..
نادر : خوب گرفتمت .. کجا می خوای در ری
ولی نادر حس کرد که اگه بخواد نازنینو نگه داشته باشه مجبوره فشار زیادی رو بدنش بیاره . از طرفی هم دوست نداشت که اون احساس شکست کنه .. دستاشو باز کرد ..
می تونی بری و برنده شی نادر :
نازنین دستاشو برده بود بالا .
-نازنین : من دوست دارم یک برنده واقعی باشم ولی حالا تسلیمم . چی شده نادر ماتت برده ؟
نادر : نمی دونم چی بگم .. من فکر می کردم به هر قیمتی که شده می خوای نشون بدی که بر من غلبه کردی
نازنین : تو منو این جوری شناختی ؟
نادر : اون اوایل یه مدتی این جوری فکر می کردم . همون وقتا که فکر می کردم یه حس فرار داری ..
نازنین : خب داشتم دیگه . یه حس فرار از تو .. از خودم .. از اون چیزایی که من و تو رو به هم پیوند می داد .
نادر : حالا دیگه اون حسو نداری ؟
نازنین : یه چیزی بهت بگم نادر
نادر : بگو. نازنین
نازنین : گه کس دیگه ای غیر تو بود من با اون پا به این جا نمی ذاشتم . وقتی کنار توام احساس امنیت می کنم
نادر می خواست چند تا سوال از نازنین بکنه ولی سختش بود ... این احساس امنیت معناش چی می تونه باشه ... عشق ؟ یا یک دوستی ساده ... هر چی باشه نادر اونوبا همین شرایط پذیرفته بود ... اونو با تمام خواسته هاش خواسته بود ...ولی نازنین طوری حرف می زد که انگاری بازم می خواد یه شور تازه ای به نادر بده..پایان قسمت بیست و سوم داستان شمال
با نوشتن داستانهای شمال می خواستم همچنان احساسمو به نازنین نشون بدم و اینو هم بهش گفته باشم حالا که جواب بله رو ازت گرفتم همون حس و شور و هیجانو دارم ....ادامه دارد .. نویسنده ...ایرانی 

0 نظرات: