ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 43

نازنین : سلام,صبح بخیر
در مورد پست .... بی نظر من به پست شما ارتباطی نداره
اما ...
شما فکر میکنید که چیزی از نوشته هاتون مشخص نیست
من چندبار خواستم چیزی که حتی اشاره ی کوچیکی به خودمون داره ننویسید
اما هربار نوشتید و منم دیگه چیزی نگفتم که حساسیتتون زیاد نشه
اما نمیدونم چرا ی چیزایی رو نمیتونید بپذیرید؟!
اینکه مثلا قضیه ی پیش اومده بره توی سایت منتشر بشه,نمیدونم چیو حل میکنه
جز اینکه دیگران رو حساس کنه
من و شما, یا شما و هر کس دیگه ای اگه با هم ارتباطی دارید اصلا لزومی نداره دیگران بدونن که مثلا جسته گریخته , مستقیمو غیر مستقیم متنی نوشته بشه
وقتی شماره ی منو دارید, وقتی جیمیل هست وقتی میشه باهم حرف زد تو لوتی اشاره کردن معنی نداره
و میشه باب برای شک و شبهه و گاها اجازه دادن برای باز شدن دهن ی عده
شما فکر کردید الان کسی از اون متن نیما و نازی خبر نداره منم؟
وقتی ایرانی ازکلمه نازی استفاده میکنه مهم نیست طرف نازی فرزاد باشه علی باشه حسین و نقی باشن
مهم اینه که از دهن ایرانی نازنین دراومده و بین اینها چیزی هست
کاریست که شده , نمیشه دیگه کاری کرد
اما برام این جالبه که در مقابل چنین متنهای مغرضانه که به عمد میخواید در لفافه دیگران رو متوجه ارتباط ما بکنید , چرا به واکنشها عکس العمل نشون میدین؟
هر عملی ی عکس العملی داره
و باید پذیرفت
اما ی بار دیگه ازتون خواهش میکنم چیزی حتی با اشاره ی بی نهایت غیر مستقیم و به قول شما عمومی ننویسید.
من ازتون خواستم تو لوتی کسی ندونه
حالا اگه شما میخواید به دیگران ثابت کنید من نازنین رو خاک کردم, اون بحثش جداست
وادامه بدید به همچین نوشتن های عمومی
اما اگه براتون خواهش من اهمیت داره شما اصلا راه خودتون رو برید و اگه حرفی هست اینجا یا با اس بهم بگید
سلام, هستین؟
نادر : سلام
نازنین : جواب ایمیل رو دادم
سلااام
نادر : دارم می خونم
جوابو همین جا تیکه تیکه می نویسم
خیلی قشنگ نوشتی
عاطفی و با احساس
ما قدیما یه درسی داشتیم به نام خونه بلدرچین
یادت نیست
مال کلاس دوم بود
دهقان می.مد و هر روز بهش می گفت این خونه ای که در مزرعه ساختی بالاخره خراب میشه
اما بلدرچین موند خونه شو دوست داشت ..
بالاخره حرف دهقان شد
ولی خدا کنه خونه من حالا حالا ها بمونه تا شاید دست زمونه یه کمکی به قلب عاشق بکنه ..اما دل من همیشه عاشق می مونه
خدا بهت سلامتی بده ..من باید خودمو سر زنش کنم که نازنینی رو که می خواست بره نگهش داشتم
و اون حالا رو دلسوزی بود .. رو حس خودش بود .. تا این جا رو با هام اومد
من الان بهترم اما اگه فشار بهم اومد به خاطر این بود که گفتی همه چی تموم شد بین ما به خاطر نوشته ام
به خاطر این بود گه سکوت کرده بودی و موبایلت خاموش بود و منم هیچ راهی نداشتم .. باید همش این طرف و اون طرف هم می رفتم ..اینو غذا بده ..اونو دوا بده ...
به من قول دادی که دیگه تکرار نشه .... اگرم تکرار بشه بازم همون کاری رو می کنم که همیشه می کردم
شایدم تکرار نشه
شایدم فرصت تکرار نباشه
نازنین : نه قول دادم که حواسم باشه, دیگران نه تنها شما بهم اگه لطف میکنن و آرامشی بهم میدن
دلیل نمیشه مشکلاتمو رو سرشون آوار کنم
بخدا هیچوقت اینطوری نبودم
نادر : حاضرم تکرار بشه تا این که فرصتی برای تکرار نباشه .. اما گفتم دلم بزرگه .. زندگی من این بوده ...دیگه نباید زندگی تو رو خرابش کنم ... حالا دلم خوشه به این که می تونم بهت بگم دوستت دارم .. عاشقتم ..احساسمو بگم به اون کسی که با تمام وجودم می خوامش .. اما اون روزی بیاد که من باید احساسمو در قلبم نگه داشته باشم و دیگه واسه تو بیانش نکنم .. روز سختیه .. روزی که تکرار میشه تا زمانی که نفسی هست ..اما آینده رو نمیشه بازم دقیق پیش بینی کرد .. فعلا که همه چیز همراه نازنین منطقیه .. و من سوختن در عشق نازنین رو انتخاب کردم .... امید وارم که هیچوقت نبازی
نازنین : اصلا برا خودم جای تعجبه!
نادر : حاضرم تکرار بشه تا این که فرصتی برای تکرار نباشه .. اما گفتم دلم بزرگه .. زندگی من این بوده ...دیگه نباید زندگی تو رو خرابش کنم ... حالا دلم خوشه به این که می تونم بهت بگم دوستت دارم .. عاشقتم ..احساسمو بگم به اون کسی که با تمام وجودم می خوامش .. اما اون روزی بیاد که من باید احساسمو در قلبم نگه داشته باشم و دیگه واسه تو بیانش نکنم .. روز سختیه .. روزی که تکرار میشه تا زمانی که نفسی هست ..اما آینده رو نمیشه بازم دقیق پیش بینی کرد .. فعلا که همه چیز همراه نازنین منطقیه .. و من سوختن در عشق نازنین رو انتخاب کردم .... امید وارم که هیچوقت نبازی ‎
قسمتی از پیام من نیومد و من کپی کردم .. یه قسمتش حذف شد ... حالا نمی دونم اون طرف چی رسیده
نازنین : دیگه قول میدم دیگه فقط خودم باشم , خود خودم
نادر : خیلی محبت داری .. حرفات قشنگه .... قول دادی خودت باشی آره ...ولی خب نمی خوام به روزای تلخ فکر کنم
روزای تلخی که گفتم به خاطر تو طاقت میارم
مشکلات من و تو درسته عین هم نیستن ولی حالا در بعضی هاش شریکیم
منم نباید این قدر حساس باشم ولی فقط تنها چیزی که بهم شوک آورد
این بود که یه لحظه نازنینمو مثل یک قدیس مثل یک فرشته ای فرض کردم که همیشه حامی منه ...و یهو گفت برو همه چی تموم شد فرصت دفاع بهم نداد ... با خودم گفتم گیریم ..بر فرض محال اشتباهی هم کرده باشم .. یعنی این جور ؟ حالا که گذشت ..حالا عشق من و تو .. یا رویای خوش عاشقونه ام مثل زندگی من می مونه . نمی دونم چقدر زنده هستم . می دونم با نبودن تو داغون میشم .. اما عشق تو همچنان واسم مثل زندگی می مونه .. با نفسهامه .. با مرغی جانیه که از بدنم پرواز می کنه ....
نازنین : نادر تو آلزایمر داری ؟؟؟؟؟
نادر : عشق تو مثل زندگیه ... آدم خبر نداره کی میره .. شاید همین فردا .. شاید صد سال دیگه .. اما عشق تو یه فرقی با زندگی داره .. زندگی تبدیل به مرگ و دنیای دیگه میشه .. اما عشق تو هیچوقت نمی میره .. ولی اینو خیلی روشن می بینم که همون جوری که بار ها گفتی وقتی یکی رو چند روز نبینی حسی بهش نداری و تو منو هم خیلی راحت فراموش می کنی .. راحت تر از برگ بهاری که یه روز زرد میشه .. راحت تر و زود تر منم برات پاییزی میشم . زیر پاهای تو .. لگدش می کنی .. سنگدل نیستی ولی حیش نمی کنی .... دیروز که موبایلت خاموش بود و ساعتها با خودم گفتم اون که باید از خواب پا شده باشه
حس کردم که تو تمرینت شروع شده .. برای این چند روز منو حس نکنی تا فراموشم کنی .. اگه حسی بهم داشته بودی
ولی با خودم می گفتم حتما حسی داشته که داره امتحان می کنه
من تا حالا چند بار طناب دار به گردنم آویخته شده
هر بار خودمو آماده کرده بودم برای محکم شدن گره اون
نازنین : خب هروقت تمومید حرفات بگو تا من شروع کنم
نادر : یه بار جستی ملخک دو بار جستی ملخک .. آخر به دستی ملخک
آلزلیمر ؟
من تخت گاز می رفتم اینو الان دیدم
در مورد چی ؟
گفته بودم که منو دوستم داری
حس قشنگت رو نشون داده بودی
اینو میگی ؟
من فراموشم نشده
ولی خب آدم با این که می دونه ولی ترس در هر لحظه از زمان اونو از پا میندازه
اون جمله همه چی تموم شد
واقعا منو تمومم کرده بود ..انگار روح خودمو می دیدم که داره دور و بر جسمم حرکت می کنه ..
نازنین : نادر جان یکم آروم باش بذار حرفامو منم بزنم
نادر : بگذریم حالا که با هم خوبیم ... شاید تو می دونی روز مرگ منو .. ولی چون دوستم داری با من مدا را می کنی .. عاشقتم نازنین .. بیشتر از اونی که فکرشو می کنی
باشه فعلا چند دقیقه ساکت میشم
نازنین : خب اول از اینجا شروع میکنم که...
نازنین به همون اندازه که منطقیه
ی اعتقادات بسیار غیر منطقی داره که شاید اصلا قابل قبول برا کسی نباشه
اما من برای خودم این باورها رو بر پایه ی خیلی چیزها ساختم
اونم اینکه منه زن هم حق دارم درصورت ازدواج در کنار زندگی متاهلی
برای آرامشم, شیطنتم, تخلیه ام و حتی نیازم کسی دیگه رو همراهم داشته باشم
شاید دزست نباشه به عقیده ی خیلیها از جمله خودت
اما مساله اینه وقتی حس میکنی مریضی نیاز به درمان داری
نادر : نمی دونم ...
نازنین : و وقتی زندگیت مریضه تو هم باید دتبال درمان باشی
نادر : آره ... من شاید همین کار منم درست نباشه کار فعلی من ولی عاشقت شدم
نازنین : من کاری با دونسته هات ندارم
این اعتقاد منه, میتونه خوشت بیاد یا نیاد
نادر : یعنی بعدا هم با من باشی ؟
اون وقت دو تا مسئله پیش میاد چطور با اون زندگی و تعهدات و عواطف اون کنار میای ؟
نازنین : مثه بچه تخس ها هی نپر تو حرفم
من مثه خیلی خانومهای دیگه نیستم که زیر پوستی به مخل کار و همکار مردشون وابسته هستن اما نمی پذیرن
من برای خودم حل کردم این مورد رو حالا توضیحش نمیدم چون خیلی بحث مفصلیه
گفتم زندگیه مریض!
زندگیه مریض عواطفش یکطرفه است, تعهداتش اجباریه و ...
حالا گفتم چه بپذیری چه نپذیری من ازت خواستم اگه روزی سرانجام من شد تن دادن به این قضیه میخوام باشی
حالا با میتونی باشی, یا نمیتونی
نادر : به خاطر خودت ؟ به خاطر من ؟ به خاطر عشق ؟ وقتی در میدان عمل قرار بگیری پشیمون نمیشی ؟
نازنین : که اونوقت نازنین از اون اخلاق گندش که فراموشی زودتر از موعده استفاده میکنه
به خاطر خودم در وهله ی اول و نه پشبمون نمیشم
نادر : من هستم به این دلیل که شاید عشق تو رو قلب تو رو .. احساس تو رو عاطفه تو رو با خودم و همراه خودم بدونم
نازنین : چون بارها و بارها دیدم مردها به خودشون اجازه ی هر کاری میدن و من مخالف فرق بین زن و مردم
نادر : اما وقتی وارد مرحله عملی زندگی بشی انجامش خیلی سخته . قضاوت نمی کنم به اون روز نرسیدیم
نازنین : خب حالا پرسبدم آلزایمر, چون این حرفو همون اول هم زده بودم
حالا یا من میگم اشتباه بوده عقیده ام یا نه ثابتش میکنم
هردومون هستیم تا اون موقع
نادر : آیا مسائل خاصی یه چیزی شبیه به وجدان بعدا سر زنشت نمی کنه ؟
نازنین : وجدان وقتیه که با عشق ازدواج کنی, عشقت کنارت باشه, بهت با تموم وجود عشق بده و تو خیانت کنی
نادر : من با تو هستم ..چون دوستت دارم .. اگرم نخوای نیستم ..
نازنین : تو ی زندگیه مریض وجدان یعنی آرامش
نادر من ی دختر معمولی نیستم
واقعا عجیبم
نادر : ولی نمی دونم با این که باورت دارم اما چرا باور این یکی واسم سخته .. اما دوست دارم باور کردنی باشه
چون باور شکست و جدایی برام سخته
نازنین : تعبیر جالبی برام داشتی
نادر : خیلی عجیبه ..من عجایب زیادی دیده بودم بعد از از دواج
ولی این تز رو در قبل از اون نشنیده بودم
نازنین : اما من انقدر چیزها تو زندگیم دیدمو شنیدم که بدای خودم آوانسهای زیادی تو شرایط خاصی گذاشتم
نادر : خب تو شاید از دیگران بدی دیده باشی
اما کسی که شریکت میشه اون بد نباشه .. اون وقت بازم پشیمون نمیشی ؟
نازنین : به هر حال اینبار رو توضیح دادم برای وقتی که اگه اتفاق افتاد بتونی راحت تصمیم بگیری.
نادر : منم امشب دارم از این دید گاه منطقی میشم
نازنین : نادر, زندگیه مریض
شریکی که بد نباشه زندگیه مریض نخواهی داشت
نادر : آره .. اما حالا چی ؟ عشقی که نسبت به من داری ؟
آیا در زندگی عاشقانه ات نسبت به نادری که بهت خیانت نمی کنه .. بهت نارو نمی زنه .....
نازنین : عشقی که نسبت به تو دارم چی؟ متوجه منظورت نشدم
نادر : یعنی فرض می کنیم از دواج نکنی ..البته این که نمیشه
نازنین : خب
نادر : فرض می کنیم من بیام شریکت شم
منی که عاشقتم و تو وجودت رو با عشق تقدیم من کردی

ادامه دارد ... نویسنده ....ایرانی

0 نظرات: