ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 51

دیگه اصلا به روی نازنین نیاوردم که می خواسته واسه من یه ژاکت قرمز به آدرس صندوق پستی ام بفرسته . من که ازش چیزی نخواسته بودم .. دو تا پاشو کرد توی یه لنگه و گفت مرغ یه پا داره من می خوام واست ژاکت بفرستم از بس قرمزقرمز کرده بودم می خواست این رنگی بفرسته .. آخه من پرسپولیسی ام ولی علاوه بر رنگ تیم محبوبم از آبی آسمونی هم خوشم میاد ... به اندازه قیمت بلوز رفتم واسه خودم صندوق گرفتم هنوزم که هنوزه داره می فرسته .... ولی دیگه یواش یواش باید بار و بندیلمو می بستم و واسه سفر به تهران آماده می شدم .. به نازنین گفتم  من  اگه بار اول ببینمت کمی صورتم سرخ میشه سرمو میندازم پایین ... البته اینو گفتم ولی حس نمی کردم همچین همچین هم خجالتی باشم . نازنین بهم گفت من خیلی راحت و عادی باهات بر خورد می کنم . کاری می کنم که اصلا همچین حسی بهت دست نده .  من از اون دو تا عکس داشتم .. جذاب و گیرا و دوست داشتنی نشون می داد .. یه حلقه طلا هم توی دستش بود که اوایل آشنایی مون به این اشاره کرده بود که واسه رد گم کردنه و این که  همکاراش و خیلی های دیگه فکر کنن که ازدواج کرده .. اینو هم گفته بود که حتی به دوستش نازیلا هم الکی گفته که ازدواج کرده تا دست از سرش برداره .. آخه یکی از پسرای سایت به نام مالی ازش خواستگاری کرده و اونم که علاقه ای به اون شخص یا ازدواج نداشته به بهترین دوستش نازیلا که واسطه  و پیام آورجناب  مالی بوده گفته که ازدواج کرده تا خلاص شه از این پیشنهاد .. که فکر کنم قبلا هم یه اشاره ای به این موضوع کرده باشم . قرار بود نیمه شب به راه بیفتم . بیست و یکم آذر نود و چهار به انتها می رسید و یواش یواش به یکشنبه بیست و دوم آذرماه می رسیدیم ..  چه روز با شکوهی ! هوای شمال  به نسبت مناطق سرد سیر معتدل بود اما سرمای پاییزو می شد حس کرد.. دلم می خواست هر طوری شده یکی دو ساعتی رو بخوابم تا وقتی نازنین قشنگمو می بینم خمار نباشم .. دوسال و نیم می شد که من با این اسم و با این شخص آشنایی داشتم ولی درست چهار ماه می گذشت از روزی که بهش گفته بودم یعنی واسش نوشته بودم دوستش دارم عاشقشم . واسه خونه بهونه آوردم که می خوام برم تهران وسیله کامپیوتر بیارم و بفروشم به یکی و سود کنم .. نیمه شب دارم راه میفتم که اول وقت اون جا باشم . همش به این فکر می کردم که مبادا چیزی رو جا بذارم .. انگار که داشتم می رفتم به سفری طولانی ... باورم نمی شد .. یه حس آرامش خاص و عجیبی داشتم لحظاتی که حاضر نبودم با هیچ لحظه دیگه ای عوضش کنم . می رفتم حیاط بزرگ خونه مون .. که بیشترش زیر پارکینگی بود ولی فضای باز هم یه چهل پنجاه متری داشت که از اون جا به آسمون نگاه می کردم و به ستاره ها .. یادم میاد نازنین من بیدار بود . به ستاره هایی نگاه می کردم که نازنین منم می تونست اونا رو ببینه .. ولی نگاه ما به هم در اون لحظات نگاه عشق و احساس بود . برای نوشتن این داستان عجله دارم وگرنه می تونستم با حوصله بگردم تا چت های ساعاتی قبل از دیدارمون رو پیدا کنم .. همین یادم میاد که اون شب یکی از مواردی استثنایی بود که من زود تر خداحافظی کردم تا یکی دو ساعتی رو بخوابم . با ماشین کرایه ای خطی حدود سه ساعت تا تهران راه بود .. ولی من یه حسی داشتم که انگار می خوام برم به فضا , به کره مریخ . هنوز باورم نمی شد که نازنینم باورم کرده .. بهم اعتماد کرده . آینده چی میشه ..؟ همسرم چی میشه؟ بهش چی می گفتم ..؟ هرچند هر روز بهم می گفت خودم برات قدمی بر می دارم ..و من نمی تونستم شاهد عذابش باشم . شاید خودشو با این موضوع هماهنگ می کرد ولی می دونستم به یاد زمانی میفته که حالش خوب بود .. از در خونه بیرون اومدم همه جا سکوت بود و آرامش .. خنکی دلپذیر هوا منو به یاد این انداخت که بین راه , پلور و آبعلی باید یه سرمای خاصی داشته باشه . یه حسی بهم می گفت که همه چی  این دیدار به خوبی و خوشی تموم میشه و من باز هم عاشق تر از بی نهایت میشم . گام برداشتن در راهی که منو به معشوقه می رسوند اون قدر برام لذت بخش بود که هر ثانیه اش حداقل شکوه نیمی ازلحظه دیدار رو داشت .. می دونستم راهیه که انتهاش منو به خوشبختی و آرامش می رسونه . به نازنین قشنگم . به کسی که بهش دلبسته و وابسته شده بودم .  .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی

0 نظرات: