ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 52

هنوز ساعت سه نیمه شب نشده بود که سوار ماشین شدم یادم نمیاد سمند بود جیلی بود چی بود ولی همینو می دونم که نشد جلو سوار شم .. چقدر تاریکی و سکوت شب بهم آرامش می داد . از پنجره بسته به بیرون نگاه می کردم . دلم می خواست ستاره ها رو ببینم و خوشحالی خودمو نشونشون بدم .. برای لحظاتی چشامو بستم حس می کردم آرامش دنیا اومده دروجودم و داره خوابم می کنه . سکوت و تاریکی .. سکوت و تاریکی که وجودمو روشن کرده بود . انگار آرزوی دیگه ای نداشتم . نه رفتن ها نه موندن ها , دوست داشتم زمان و شرایط متوقف شه .. به اینش فکر نکرده بودم که خب بعدش چی ؟ ورای این دیدار و دیدار ها چی می تونه باشه ؟ دوست داشتم فقط به همون روز فکر کنم . به این که نازنینمو می بینم . بالاخره می بینمش ..و طلسمو می شکنم . نازنینی که می گفت شاید هیچ وقت همدیگه رو نبینیم . نازنینی که می گفت عشق واسش مفهومی نداره اما خیلی زود تسلیم شده بود . هرچه بوده من اون روز یه حس خوبی داشتم . یه حسی که بر این باورم می داشت که باید نازنین رو باور کنم که باید حسش کنم . اون فراتر از این حرفاست . نازنین عاشق نمیشه وقتی که عاشق میشه همه چی شو سر عشقش می ذاره ..با این که خیلی حرفاش عجیب می نمود و از آیدی فرزاد ایکس ایکس ال استفاده کرده با افکارم بازی کرده بود اما خودم دلم نمیومد که محکومش کنم . خودم نازنینمو توجیه می کردم تا اون جوری که دوست دارم تاییدش کنم . دلم نمیومد به تقدس نازنین مقدسم خدشه ای وارد بیاد . و این که بخواد منو بازی ام داده باشه و به نوعی تفریح خاصی باهام کرده باشه اصلا به مغزم خطور نمی کرد . چقدر جنگلهای سبز سیاه شده در دل شب زیبا به نظر می رسیدند .. هر چند بعضی هاشون برگی نداشتن .. انگار کوهها سینه آسمونو شکافته بودن من همه جا رو نو رانی می دیدم ... باورم نمی شد که فاصله های مکانی کم و کمتر میشه باید در شرق تهران پیاده می شدم و خودمو به مرکز و سمت غربش می رسوندم . هنوز خیلی راه بود . ولی من اون روزی به مقصدومقصود رسیده بودم که نازنینم واژه دوستت دارم عاشقتم رو بهم گفته بود .. اون یه فایل صوتی هم برام فرستاده بود چیزی حدود یک دقیقه .. با تمام وجودش , هوس انگیزانه ولی فوق العاده عاشقانه اسممو بر زبون می آورد و عشقشو نشونم می داد ..و ابراز می کرد.. برای من اون دقایق به شکوه لحظات دیدار بود ..نمی دونستم اون حالا به چی فکر می کنه . می دونستم که خوابه ..ولی خیلی نگرانم بود و چند بار پیام می داد . فکر کنم اونم یه دو ساعتی رو خوابید . بین راه و پلور پیاده شدیم و یه نون و عسل و چایی خوردم .. نصف بیشتر راه رو رفته بودیم . قله دماوند روبروم قرار داشت . هوا هنوز روشن نشده بود .. دماوند رو زیبا تر از همیشه می دیدم ..همونی که ازشهرمون و از صد و خوردی کیلومتری می بینمش . هوا سرد بود .. ولی ترجیح دادم بعد از خوردن صبحانه بیرون وایسم و به ستاره ها نگاه کنم . حالا ستاره های بیشتری رو می شد دید . دلم می خواست بدونن که چقدر خوشحالم ... داشتم به این فکر می کردم چه لذتی داره آدم بال داشته باشه و قدرت و سرعت , سینه آسمونو بشکافه و خودشو به ستاره ها برسونه .. بعد زمان و مکان هم مطرح نباشه .. اونا که همش گازن , آتیشن . احساس خستگی نمی کردم . انگار تازه سوار ماشین شده بودم .. یعنی تا دو سه ساعت دیگه اونو می دیدم ؟ چند بار قلبم به شدت می تید . بازم خوب بود که عکس همو دیده بودیم . برام مهم نبود جذابیتش .. وزنش , قدش .. حتی به او گفتم کاش ده سال مسن تر می بودی و چهل و خوردی ساله .. این جوری هماهنگی بیشتری با هم می داشتیم ..ولی اون با حرفاش بهم آرامش می بخشید و طوری رفتار می کرد که انگار این جوری که حالا هستم بیشتر می پسنده... به جاجرود که رسیدیم شمارش معکوس شروع شد ..ولی خیلی زود می رسیدم به تهرون .. یه چیزی حدود هشت صبح می دیدمش ولی احتمالا ساعت 6 به ترمینال تهران پارس می رسیدم . نمی تونستم شرایط ماشین های خطی رو در اون روز و اون ساعت پیش بینی کنم .. ساختمونای تهران مشخص شدن .. دلم هری ریخت پایین .. یعنی امروز از اون روزای خوب خوب نازنینه ؟ یا بایداخم و تخم هاشو تحمل کنم .. ولی اونم خواسته که منو ببینه ..نه ..نه .. ولی اگه ازم خوشش نیاد و یه جورایی سردی نشون بدده چی ؟ شایدم سرد نشه ولی حرکاتش طوری باشه که من سرد شم .. دلسرد شم؟ ... نه ..نه خودمو همون جوری که هستم نشونش میدم . .. ادامه دارد ... نویسنده : ایرانی 


0 نظرات: