ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 58

دوست دارم زود تر این ماجراهای هفتاد قسمتی و بی پایان و تخیلی نادر و نازنین در جنگل و ساحل و طبیعت شمال رو به پایان برسونم که در قسمتهای پایانی این دلنوشته یا رمان دیگه چیزی ازش نمونده باشه و به یاد روزهای خوشم با اون نیفتم .. در این جا قسمتهای 26 و 27و 28 از نوشته هایی رو میارم که در روز های خوشم با نازنینم براش می نوشتم و غیرانتشاردر متن  این داستان.. جای دیگه ای منتشرش نکرده بودم چون فقط برای خودمون بود ..
نادر : این گوشه خشکه .. میشه از این جا یه تصویر قشنگی از شبو دید .. میشه آرامشو هم دید . حتی میشه عشقو هم  در میان این تاریکی ها دید . داره با من و تو حرف می زنه ...
نازنین : خب چی میگه نادر ..
نادر : نمی دونم . راستش می شنوم چی میگه .. ولی می خوام بگم می ترسم . می ترسم نخوای حرفای اونو گوش کنی ..
 نازنین در تاریکی لبخند زد ..
نازنین : حرفای اونو یا حرفای تو رو
نادر : فرقی هم نمی کنه . الان عشق اومده و در وجود من قرار گرفته ... ولی تو که خودت آزادی . می تونی اونو به خونه دلت راه ندی .
نازنین : یعنی میگی بیرونش کنم ؟
نادر مطلبو گرفت . ولی چیزی نگفت . اون می خواست نازنینو در بیان احساسات و عواطف خودش آزاد بذاره .  حتی می خواست راه رو برای پشیمونی اون باز بذاره . نادر نمی خواست که نازنین با بیان حرفاش احساس تعهد بکنه . اون با تمام وجودش می خواست که نازنین راحت باشه . راحت فکر کنه .. راحت تصمیم بگیره . حتی اگه نازنین صد بار از یک مسیری می رفت و بر می گشت  یک بارشو هم نادر بهش نمی گفت که چرا این کارو کردی . با این که نادر می دونست حرف نازنین حرفه .. وقتی که بهش گفته با اون می مونه اما دلش می خواست نازنین دلش بخواد ... با تمام وجودش یه چیزی رو بخواد و در اون راستا گام بر داره . نمی خواست چیزی رو برش تحمیل کنه . نمی خواست نازنین رو در سختی بندازه ... نازنین هم اسیر این نرمشها شده بود ... به این فکر می کرد که چرا دست سر نوشت اون و نادرو باید در چنین شرایطی رو در روی هم قرار بده ... نازنین غرق در افکار در هم و پیچیده ای بود که نمی دونست اونو به کجا می کشونه ... خدایا گاه دوست داریم که آدما با هامون مهربون باشن ..خوب باشن .. بهمون بگن که مهربونی هنوزم جون داره .. صداقت هنوزم نفس می کشه .. چرا من دور حس فرار خودم یه دیوار بلند بتنی کشیدم . دلم می خواد این دیوار بلند و بلند تر شه و نتونم فرار کنم ... یعنی من دلم می خواست که نادر باهام بد تا کنه ؟ به حرفام گوش نده ؟ بهم نارو بزنه ؟ دو رنگ باشه ؟ وقتی که حس کنه من با دیگری هستم واسم مایه بیاد ؟ تا اون جوری خودمو قانع کنم که می تونم ازش دل بکنم ؟ که می تونم بهش بگم نه ...؟ چرا ... دلم می خواد من و نادر وقتی به روز روشن می رسیم سر نوشت ما سر نوشت و رابطه ما هم روشن باشه .. نمی دونم شاید هم به خوابی رفته باشیم که هیشکدوممون دوست نداریم از این خواب پا شیم . فقط دوست داریم کنار هم بمونیم ..
 نادر : نازنین ! انگار یه حس عجیبی داری که ازش بوی غم میاد ..
 نازنین : تو فقط غمشو می بینی ؟ شادی و هیجان اونو حس نمی کنی ؟ نمی دونم چرا فکر می کنم که شاید شاد بودن در این جور موارد ممکنه به من نیاد .. نمی دونم من می ترسم ..می ترسم نادر ...
نادر : از چی می ترسی ؟
نازنین : از فر دا .. از حوادث روز گار .. از این که دیگه هیچوقت نتونم باهات بیام این جا .. دیگه هیچوقت نتونم کنارت بشینم ...
 گونه های نادر به شنیدن این حرفای نازنین سرخ شده بود . از این  که اون خیلی راحت و با متانت حرف دلشو می زد . و باز نادر نمی خواست که رشته سخن نازنینو در دست بگیره . حرفای نازنین به اون آرامش می بخشید . و باعث شناخت بیشترش  نسبت به نازنین می شد . اما بازم دوست داشت که هر وقت نازنین حس کرد که باید مطلبی رو بگه  اون زمان بیانش کنه نه این که حرفای نادر وادارش کنه . البته نادر می دونست که همراهی کردن خوبه و شاید هم زمانی برسه که در این موارد باید نازنینو همراهی کنه .. اما هنوز شرایط روحی و تصمیم گیری نازنین به گونه ای بود که باز هم باید بهش فرصت داده می شد ... باز هم باید راه فرارش باز می بود ... نادر نازنینشو دوست داشت . حتی اون وقتی که فکر می کرد اون با دیگریه ... چه برسه به حالا که می دونست به نادر توجه داره اما اسیر افکار پیچیده ایه که باید به نرمی خودشو از این بحران نجات بده ..
نادر : نازنین خیلی پریشونی ؟
نازنین : نه .. من تصمیممو گرفتم .. دیگه پریشونی ندارم
نادر : یعنی تنهام می ذاری ؟
نازنین : کی میگه تو ساده ای ؟! خیلی زرنگی ولی یکرنگی .. البته من این نوع سادگیت رو دوست دارم . دلم از سنگ نبوده ولی نرمش کردی .. اما هنوزم حس می کنم اون حسی رو که خیلی ها در این موارد دارن ندارم .. یعنی به نظرت نازنین اون قدر بد جنسه که تنهات بذاره ؟ تو رو تا این جا آورده و رهات کنه ؟
نازنین به این فکر می کرد که با این که نادر تونسته در موارد بسیاری درکش کنه اما هنوز اسیر تردید هاییه که نمی ذاره در موارد خاصی  با قاطعیت تصمیم بگیره .. اون از لحظه ای که با نادر تنها بود بیشترین توجهش به این بود که چه حسی از بودن با اون پیدا می کنه .  و اونو مقایسه کنه با زمانی که اون پیشش نبوده .. حس کرد که داره به اون عادت می کنه . عادت کرده ... فردا و فردا ها رو چیکار کنه .. چه جوری جوابگوی دلش باشه .. چه جوری با قلبش کنار بیاد ... اون نمی تونه به این سادگی ها باز هم از خودش بگذره . اون از خودش گذشته بود و به نادر گفته بود آره . اما نمی تونست یک بار دیگه از خودش بگذره .این بار زاویه گذشت فرق می کرد .  این بار گذشتن از خود یعنی گذشتن از نادر . می خواست در کنار اون باشه . می خواست حسش کنه . اما چه جوری . چرا اون احساسشو خیلی سخت نشون میده . نادر من چیکار کنم . من عادت نداشتم به این جور حس نشون دادنها ..تو باید بجنبی . این تویی که باید قاطعیت نشون بدی ... تویی که باید حرف بزنی .. تا من بشنوم . تا صورتم سرخ بشه . تا بدونی  که منم می تونم اسیر تب احساسات خودم شم . شاید همون احساساتی شکننده باشه که من ازش فرار می کنم . من نمی خوام بشکنم . من نمی خوام شکست بخورم . بهم بگو می تونم برنده باشم . بهم بگو بازم برام حرفای قشنگ می زنی ... من گاهی خسته میشم . سرم درد می گیره . ولی نمی خوام این حس بدمو این خستگیمو به تو منتقل کنم . من دیگه بیشتر از این نمی تونم . من چه جوری بهت بگم . وقتی بهت میگم تجربه ای به این شکل رو تقریبا نداشتم باید باور کنی .. باید منو باور کنی . حتی حرف زدن ازش هم برام سخته . باید بدونی که منم نمی دونم چرا اومدم سمت تو .. اومدم به سمتی که نمی دونم چه جوری فرار کنم . نمی دونم اگه وایسم باید چیکار کنم . نادر تو از من کمک می خوای ولی این تویی که باید به من کمک کنی . درسته من منطقی هستم . درسته که به کسی باج نمیدم . ولی من یک زنم . مثل هر زن دیگه ای شکننده ام . نادر نذار من بشکنم . خواهش می کنم . و نادر مثل نازنین به سکوت خاصی رفته بود ... کمی احساس سر ما می کرد ولی دوست نداشت که این شب به صبح برسه . دوست داشت که تا صبح بیدار بمونه و بانازنین حرف بزنه  . اسیر تضاد ها شده بود . گاه به این فکر می کرد که نازنین هم دوستش داره .. نازنین هم اونو می خواد . گاه می اندیشید که نازنین طوری حرکت می کنه که انگار روی مین  داره حرکت می کنه . بعضی وقتا به این فکر می کرد  که نازنین توپ رو انداخته به زمین اون .. از اون انتظار اقدام داره .. از اون انتظار جسارت و شجاعت داره . این قدر نباید بهش بگه که مثلا نوازشت کنم تو چیکار می کنی ؟ در آغوشت بگیرم تو چه واکنشی نشون میدی ؟ نادراگه حس می کنه که دوست داره این کارو انجام بده اگه حس می کنه که نازنینش به اون اعتماد داره .. اگه حس می کنه که این صمیمیتو بیشتر می کنه باید این کاارو انجام بده ... این عملش به هیچ وجه به عشق پاکش لطمه نمی زنه که هیچ  .. بلکه اونا رو نسبت به هم صمیمی تر هم می کنه .
نادر به این فکر می کرد که خیلی سخته آدم خودشو بتونه جای کسی بذاره که تا حالا خودشو خیلی سخت نشون داده . خیلی سخته .. اما تونسته دلشو تا حدودی هم که شده به دست بیاره . تونسته کاری کنه که از احساسش بگه ...حساب نازنین و احساس اون از بقیه آدما جدا نیست ... اما نازنین برای نادر در جهت تصمیم گیری های خاص این تفاوت رو داشت که اون باید هر ساعت اون حس لطیف خودشو بیان می کرد تا نادر بتونه یه تصمیمی بگیره که برای هر عملی چه واکنشی نشون بده . اما حالا اسیر تردید ها بود .. دلش می خواست نازنین احساسشو بدونه . بار ها خواسته بود این موضوع رو با هاش در میون بذاره . بار ها پیش اومده بود که توی ذوق نادر خورده بود . زمانی که نازنینشو خیلی ملایم حس کرده بود .. بار ها هم شده بود که نازنین به طرز شگفت آوری غافلگیرش کرده بود ... زمانی که فکر می کرد نازنین سخت تر از سنگ نشون میده به ناگهان آن چنان نر مشی از خودش نشون داده بود که نادرو شگفت زده کرده بود . به خودش می گفت این همون دختره ؟ با همون احساس ؟ با همون نیاز ؟ این ها بود که وقتی می خواست به نوازش نازنین فکر کنه ..همونی که می دونست اونو می بره به عالم رویا و عشق پاک .. به همینشم به دیده تر دید نگاه می کرد . واسه همین خیلی به خودش سخت می گرفت . اون نمی خواست کاری کنه که باور های عشقش خراب شه . اون نازنینو با تمام وجودش دوست داشت . نادر عشقش پاک بود .. رویای اون  همین نوازش کردن نازنین بود . لمس اون .. و حتی بوسیدنش . این همه اون چیزی بود که نادر در رویا ی خود می دید . می تونست اونو ببره به اون بالا بالاها ... می دونست در رابطه با نازنین بعضی مسائل خودشو ممکنه به شکلهای دیگه نشون بده . نازنین همون نازنینه ... باید حس کنم که اون چقدر دوستم داره ... این بار هیشکدوم ندونستن که دست کدومشون زود تر به دست اون یکی رسیده  کف دست چپ نادر رو کف دست راست نازنین قرار گرفته بود ... نازنین نمی دونست چرا این طور شده ... یه لحظه دستشو عقب کشید .. اما خودش دستشو آورد جلو . شاید هیچ انگیزه حس خاصو نداشت . فقط می خواست بدونه که  لمس دست نادر چه احساسی به اون میده .... وقتی نادر دست نازنینو در دست خودش حس کرد انگاری تمام غمهای دنیا از وجودش پر کشیده بودند . با نازنین احساس صمیمیت می کرد . یعنی باید باورم شه ... نازنین هم می خواست به احساسش جهت بده . می خواست قدرت احساسشو بسنجه . بدونه در چه جایگاهی قرار داره ... نادر حس کرد که حالا بهترین وقتیه که بتونه حرف دلشو بزنه ...
قدر این لحظه ها رو می دونم نازنین نادر : ..
نازنین حس کرد که می تونه فکر نادرو بخونه . می تونه پیش بینی کنه که حرف بعدی نادر چیه .. آیا این براش می تونه تازگی داشته باشه ؟! با این که حرفای نادر یه سیستم تکراری داشتن اما بازم می خواست که اونا رو بشنوه ...
نادر : ماه و ستاره ها و آرامش این شب تاریک خیلی قشنگه .. اما هیشکدومشون به زیبایی این لحظه ای نیست که تو دستتو دادی به دست من ... و نازین به این می اندیشید که نمی تونه حرفای عاشقونه بزنه .. فقط می خواد به این فکر کنه که لمس این دست چه حسی رو درش بیدار می کنه ... آهنگ کلام نادر به دلش می نشست . شاید به این هم دقت نمی کرد که هر کلمه به کجا میره اما انگار آهنگ محبت نادرو در در رگهاش در قلبش .. در خون و تمام وجود و تار و پودش حس می کرد گرمای دستشو که حالا دیگه سختش نبود از این که دستشو داده به دست نادر ... حالا دو تایی شون می تونستن خیلی بهتر آن سوی شبو ببینن... پایان قسمت 28 گردش خیالی در طبیعت شمال نادر و نازنین

ادامه دارد ... نویسنده :ایرانی 


0 نظرات: