ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 61

ماجرای نادر و نازنین و گفتگو هاشون در شمال هرچندد اتفاق نیفتاده ولی می تونه روشنگر مسائل زیادی بین عشاق باشه
قسمت 29و 30 و 31ماجرای شمال
نادر : خسته ات کردم با پر حرفی های خودم ؟ نازنین : تو که الان چیزی نگفتی ..نادر : اینو گفتم که اگه یه وقتی شروع کردم به حرف زدن خسته ات نکرده باشم .. می تونم ازت بپرسم تو الان چی دلت می خواد ؟ دوست داری چه اتفاقی بیفته ؟ نازنین : دوست دارم زمان متوقف شه .. من و تو همین جا بشینیم و همین جور به زمین و آسمون نگاه کنیم . دور از هیاهو .. دور از رنگ های سیاه کینه و نفرت به رنگ عشق شب نگاه کنیم ...
 نادر : به رنگ غشق شب یا به رنگ شب عشق ؟ ..
نازنین سکوت کرد نمی خواست جوابی به نادر بده که سوال دیگه ای رو به دنبال داشته باشه . فقط آهی کشید ..تا نادربدونه که می تونه بازم حرف دیگه ای رو بزنه  . ولی حرف قبلی شو ادامه نده .
نادر : منم دوست دارم  عقربه زمان وایسه و با شبگرد خودم باشم . فقط نگاه می کنم به تو . به تو که ماه منی .. ستاره منی ...
 نازنین : می خوام برام عشقو تفسیر کنی یا اگرم نکردی بگی چرا دوستم داری یا اگرم نخواستی بگی .. بهم اینو بگی که چه جوری دوستم داری .. این دوست داشتن چه حسی بهت میده . چه جوری ذهن و اعمال تو رو آماده می کنه . من که مدت زیادی نیست در زندگی تو هستم . من که تا مدتها کسی بودم که ندیدیش .. چطور آدم می تونه ندیده عاشق کسی بشه ....
نادر : بعضی چرا ها جواب نداره . به من گفتی چطور آدم می تونه ندیده عاشق کسی شه . اتفاقا ندیدن ها باعث میشه که ما خصلتهای همو بهتر ببینیم . زیبایی ها خودشو نشون میده . مهم اینه که ما درون همو بشناسیم . احساس همو درک کنیم . و این یعنی شناخت نیاز های هم . دلم می خواد در وجود تو باشم . اینو وقتی بهتر احساس می کنم که خوشبختی تو رو بر سعادت خودم تر جیح بدم . نگو همه اینا اغراقه . بیشتر ما آدما احساس می کنیم که در کنار هم بودن یعنی درکنار هم بودن فیزیکی .. این خودش خوبه . وقتی دو نفر که همدیگه رو دوست دارن و در آغوش می کشند حرارت وجود همو به هم منتقل می کنن . گرمای جونشون انگار روحشونو به هم متصل می کنه . اما اگه جسمشون در کنار هم نباشه باید چیکار کرد  نازنین !.. روحشون مثل پرنده های عشق به طرف هم پر می کشه .. طوری به هم می رسن که انگاری  از اولش هم فقط یه پرنده بودن .. اون پرنده وقتی خودشو می بینه انگار عشقشو می بینه .. وقتی عشقشو می بینه انگار خودشو می بینه ... روح من .. وجود من ..همون من بودن منه .. همونی که منو به تو می رسونه ..همونی که اگه یه روزی ازم دور شی اون ازت دور نمیشه .. همه جا با توست .. می دونم شاید تو هم فراموشش نکنی .. حتی اگه دلش بشکنه هم شاید فراموشش نکنی . نمیگم تو دلشو می شکنی .. شاید دست زمونه دلمو بشکنه نازنین ... چشاینازنین در سکوت پر اشک شده بود ... اما اشکای نادر بهش اجازه نداد که بیشتر حرف بزنه .. پنجه های نازنین درپنجه های نادر  فرو رفته و به آرومی انگشتای طرفو می فشردند تا کمی خودشونو آروم کرده باشند .
نازنین که کمی آروم تر شده متوجه اشکهای نادر شده بود گفت
-منو ببخش که آزارت دادم  و میدم . از روزی که اومدم همین بوده . همیشه به خاطر من عذاب کشیدی ...
نادر می خواست جواب نازنینو بده اما از صدای بغض آلودش خجالت می کشید . از این که نازنین حس کنه که اون چقدر ضعیف النفسه ... به زحمت بر خود مسلط شد تا یه جوابی به اون داده  باشه
 -نازنین تو همش داری اینو میگی .. تو که می دونی منو آزار نمیدی . تو که می دونی من چقدر بهت احتیاج دارم . ..
 نادر نخواست به حرفش ادامه بده . می دونست اگه به نازنین از نیازش بگه اون بهش میگه مگه من نگفتم این جوری هستم و این روحیه رو دارم ؟ مگه تو نگفتی که درکم می کنی ؟ ....
نازنین : حرفت رو بزن ادامه بده . من آماده شنیدن اون هستم .
 نادر : جواب بعضی حرفامو می دونم . می دونم احساس تو رو . می دونم چی بهم میگی . می دونم ..
انگشتای چپ نازنین رو صورت نادر قرار گرفت ..
-آخی .. تقصیر منه .. من چند بار بهت بگم به دردت نمی خورم در حوصله ات نیستم .
 نازنین هم نتونست ادامه بده .  راستش این که در حوصله نادر نباشه رو هم ته دلش  به اون اعتقادی نداشت . می دونست که یه حسی هست که می تونه تمام احساساتشو وتو کنه . انگار اون حس رو حسش می کرد  . همین دور و برابود . قلقلکش می داد . مثل خوره افتاده بود به جونش نمی تونست ازش فرار کنه .
 نازنین : به خاطر همه چیز منو ببخش نادر . خیلی آزارت دادم . من به دردت نمی خورم . من نمی تونم اونی باشم که تو انتظارشو داری ...
نادر : تو خسته نشدی هزار بار این حرفو زدی و هزار بار هم  بهش توجهی نکردم ؟ نازنین : هزار بار دیگه هم میگم ..
 نادر : و من هزار بار دیگه هم بهش توجهی نمی کنم . پس  می بینی که من و توی لجباز به هم می آییم ..
 نازنین : تو علاوه بر لجباز بودن سمج هم هستی ..
نادر : دلم می خواد تو هم خودت باشی و خودت . همون جوری که من هم خودم هستم و خودم .
نازنین : چرا فکر می کنی من خودم نیستم .
 نادر : واسه این که من  یه گرمای خاصی رو از وجودت احساس می کنم . گرمای خاص و عجیبی رو .. که گویی بانازنین هفته ها پیش یا همین چند روز قبل تفاوتهای زیادی رو داره .
 نازنین می دونست که نادر درست میگه . با این حال نمی خواست در جا بپذیره ... -فکر می کنی اشتباه می کنی نادر ؟
-نمی دونم بهت چی بگم نازنین . گفتم که همراهتم .. همراه حرفاتم , همراه خواسته هاتم .. همراه اندیشه هاتم .. اما چیکار کنم که این احساس در من هست .. این حرارت رو حسش می کنم . قایمش نکن نازنین ..
 -من چیزی رو ازت قایم نکردم نادر . من چیزی برای مخفی کردن ندارم . من هر چی رو که داشته باشم رو می کنم ...
-نازنین تو هر چی رو که داشته باشی رو می کنی .. خواسته خودت رو میگی .. گاه میری به جهتی که من اصلا باورم نمیشه که این همون نازنین سخته ... اما یه ترس عجیبی در وجودته . همین ترسه که تردید رو در تو زنده نگه می داره .. تو چه تردید داشته باشی چه ترس داشته باشی اما یه چیزی هست که نمی تونی ازش فرار کنی .. حتی اگه بگی که بهش اعتقادی نداری .. تو نمی تونی از دلت فرار کنی می تونی ؟ نمی خوام بگم که من بهترین آدمی هستم بر روی کره زمین که می تونی دوستش داشته باشی یا مایه آرامش تو بشه اما مثل روز برام روشنه که اینی که از قلبت به گوش می رسه صدای غر غر شکم مهمون گرسنه و تشنه توست . مهمون اومده به خونه قلبت .. دلشو نداری بیرونش کنی .. خجالت می کشی حرصت گرفته که باید سیرش کنی .. طفلک ازت غذا می خواد . من حاضرم هرچی بخواد بهش بدم ... مهم نیست اسم این میهمونو چی می ذاری . دلت تو رو اسیر خودش کرده . هر قدر اونو زنچیرش کنی .. هر قدرفکر کنی که شکارش کردی .. یه روزی اسیرت می کنه ..شاید هم این کارو کرده باشه ... همش دوست داری بری جلو و بیای عقب ... دوست داری دستت رو بگیرم و با هم بریم ؟ دوست داری  در جهت مثبت و قاطع بودن کمی تغییر کنم تا راحت تر با این موضوع کنار بیای ؟
نازنین : خواهش می کنم ..نادر ..من خسته ام . می خوام بخوابم .. سرد شده ..بریم داخل ماشین .. من می ترسم .. از تاریکی جنگل می ترسم .. می ترسم یه حیوونی بیاد .
-از من فرار می کنی ؟
-نادر من از هر کسی فرار کنم از تو فرار نمی کنم . من هر لحظه دارم به تو نزدیک و نزدیک تر میشم . نمی تونم مث تو حرف بزنم ..نمی تونم مثل تو بنویسم و عاشق پیشه باشم .... حالا هم همراه توام . در کنار توام . شاید نمی تونم حس قشنگمو مثل تو بیان کنم ...
-نازنین من به خاطر همین بیان قشنگت بود که جذب تو شدم . چرا این حرفو می زنی ...
 -فراموش نکن که من در کنار توام . این خواسته قلبی من بوده . تو باید اینو حس کنی نادر ..ولی انگار دوست داری که ساعتی ده بار بهت بگم .. بریم من می ترسم .. فکر کنم  صدای شغال میاد ....
 نادر و نازنین رفتن داخل ماشین ....

نازنین جلو ماشین دراز کشید و نادر هم رفت پشت ماشین ...
 نادر : میگم الان تا صبح  ده ساعتی مونده ... الان بخوابیم ؟
نازنین : پ ن پ بشینیم تلویزیون ببینیم ؟
 نادر : شارژر همراهته ؟
 نازنین : بزنم به گوشت ؟
 نادر : راستش این تویی که همیشه برق داری و منو می گیری ..
 نازنین : من برق ندارم . من رعد و برق دارم ... راستم میگی ها . الان چیکار کنیم .. میگم به هم اس ام اس میدیم ؟ این جا به جاده نزدیکه .. موبایل جواب میده . حالا نت رو نمی دونم ...
 نادر :  همین جوری با هم حرف می زنیم ..
نازنین : اینم شد یه چیزی ... ببینم درماشینو از داخل بستی ؟
 نازنین دستشو گذاشت رو شکمش و شروع کرد به خندیدن . حالا نخند کی بخند .. -خدا تو رو نگیره نادر .. فکر می کنی   خرس و روباه بلدن درو باز کنن ؟
نادر که فهمیده بود سوتی داده گفت منظورم این بود که یه آدم نیاد داخل ..هر چند این طرفا آدم پیدا نمیشه که بخواد این وقت شبو این جا سر کنه ..
بعد از چند لحظه سکوت ..
نادر : بیا از هم سوال بکنیم ...
نازنین : اول تو شروع کن .. هر سوال محترمانه ای که دوست داری بکن ..
نادر : منو دوست داری ؟
نازنین .. ایشششش با این سوالای چندش آور شروع کردی .. واسه این که دلخور نشی میگم آره ... توچقدر منو دوستنادری نادر...
نادر : به اندازه ای که اگه خرس اومد تو رو بخوره مانتوی تو رو تنم می کنم تا منو جای تو ببره و تو فرار کنی .
نازنین : چه عاشقانه !نمی دونستم تا این حد منو دوست داری ..
نادر : کجا شو دیدی .. البته به شرطی که بتونم از دست آقا خرسه در برم ..دوست داری اگه موقعیتی پیش بیاد بازم بامن بیای بیرون و این لحظات رو در کنار هم داشته باشیم ؟
 نازنین : جوجه رو آخر پاییز می شمرن . شب دراز است و قلندر بیدار . باید دید  که در این چند ساعت هم می تونی یک همسفر خوب باشی یا نه .. فکر می کنی تا کی دوستم داشته باشی .. تا کی در تب عشق من بسوزی ..
نادر : میگن تب اگه از سه چهار روز بگذره خطر ناکه .. ولی من حاضرم همیشه تا وقتی زنده ام تب تو رو. داشته باشم و دوری از تو رو نبینم . تا آخرین لحظه زندگیم ..تا آخرین نفس ...
نازنین : آخخخخخخ می دونم خیلی اغراق می کنی ولی خوشم میاد از شنیدن حرفات . خودم که بلد نیستم یا چون زیاد توی بحرش نیستم نمی تونم از این حرفا بزنم . اگرم بخوام بزنم نمی دونم چرا احساس می کنم فیلم میشه .
نادر : چرا همش می خوای نادرو بین زمین و آسمون نگه داشته باشی ...
نازنین منظور نادرو به خوبی متوجه شده مطلبو گرفته بود .. بی اختیار لبخندی رو لباش نشست ..
-واسه این که سر به هوا نوشتی و از طرفی با مخ نخوری زمین .. همون وسط نگهت می داره که خوب اطرافت رو ببینی .
نادر : من می تونم جوابت رو کامل کنم ؟
 نازنین می دونست که نادر چی می خواد بگه ... به اندازه کافی با هم حرف زده بودند ... تا حدود زیادی با روحیه هم آشنایی داشتند . نازنین می خواست بگه من خودم می تونم بگم .. ولی حس کرد که اگه نادر بگه بهتره . چون اون چیزی رو تایید نمی کنه . بازم می تونه به این کارش ادامه بده وبازم یک فضای تازه ای رو  ایجاد و حاکم بر رابطه شون کنه ..
نازنین : بگو نادر . من گوش می کنم . واکنش خودمو هم نشون نمیدم . اجازه بده نازنین با سیستم خودش بره جلو ..
نادر : به این دلیل نیست که دوست داری تازگی خودت و شور منو حفظش کنی ..پایه هاشو محکم کنی .. تا همیشه یکنازنین تازه رو مجسم کنم ؟ نازنینی که مثل روز اول براش التهاب دارم ؟
نازنین سکوت کرده بود .
 فقط همینو. گفت : نادر همون جوری که در حرف زدن آزادی .. آزادی که هر طور می خوای فکر کنی ..
 نادر : درست گفتم ؟
نازنین : اجازه بده چیزی نگم ..
نادر : بازم تردید ؟
نازنین : ما الان چند ماهه با همیم .. شده که از هم دور شیم ؟ به نظر تو من نمی تونستم ازت فاصله بگیرم ؟ تو حالا باید خیلی خوب از کارام سر در آورده باشی .. نادر : باشه چیزی نگو ..من این قدر بهت میگم دوستت دارم تا خودت از شنیدنش خسته شی .
 نازنین : میشه بری  رویک سیستم دیگه ؟
 نادر : نوبت توست ..
نازنین : مگه واسه آدم حواس میذاری ؟
نادر : مگه عاشقی ..
 نازنین : به همین خیال باش .. چرا ازمن خوشت میاد ؟
 نادر : واسه چی باید بدم بیاد ؟ دست زمونه ما رو نشونده کنار هم .. خوبی هات .. صداقتت , محبتت , اخلاق و رفتارت .. خلاصه یه جورایی منو به تو وابسته کرده . به نظر تو این گناهه ؟
 نازنین : همون جواب همیشگی ..
 نادر : همون سوال همیشگی ..
نازنین : واااااااااااییییییییی من دیوونه شدم . هر چی من میگم این پسره تکرار می کنه .. نادر : دلت می خواد دوستت داشته باشم ؟ نداشته باشم ؟ یا برات فرقی نمی کنه .. یه لحظه قلب نازنین لرزید .. اگه خیلی وقت پیش ها بود دلش می خواست بگه فرقی نمی کنه .. ولی حالا برای سیاست هم که شده دلش نمیومد که نادرو اذیتش کنه ..قسمت سی و یکم هم تموم شد وحسرت این که من و اون یه روزی در شمال باشیم به دلم نشسته .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 


0 نظرات: