ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 77

سمتهای 48 و 49 و 50 ماجراهای دوکبوتر عشق درشمال : دقایقی بعد نازنین برای لحظاتی بیدار شد .  قلقکی همراه با لذت رو از تماس انگشتان نادر با پوست دستش احساس می کرد که این لذت و التهاب عین جریان برق به تمام بدنش منتقل می شد . حس می کرد که  نمی تونه به این آسونی ها چشاشو ببنده و یکسره بخوابه .. به این فکر می کرد چگونه داره از بودن در کنار کسی که تا مدتها و همین چند وقت پیش بزرگترین سوال زندگیش بود لذت می بره .. از کسی که نه می تونست ازش فرار کنه و نه می تونست خودشو قانع کنه که در کنارش بمونه . نه حس فرار داشت و نه حس قرار .. حالا می دونست که نمی تونه فرار کنه . می دونست که با تمام وجود دوستش داره ... می دونست که نادر به خاطر اون هر کاری می کنه ..  می دونست که نادر به خاطر اون عاشق میشه .. به خاطر اون خوب میشه .. حتی  به خاطر اون حاضره که بد هم بشه . اما نازنین .. نادر عاشق خوبی رو  دوست داشت . می خواست که عشقش خودش باشه . نازنین صاف و ساده و یکرنگ بود .. عاشق خوبی و مهربونی ... نادرو دوست داشت .. چون اون شکیبا بود .. با همه فراز ونشیب هاش کنار اومده بود . نادر به خواسته هاش توجه داشت ... حتی روز هایی بود که حس می کرد شنیدن صدای نادر از پشت تلفن اونو (نازنینو ) وابسته ترش می کنه و برای همین  سعی داشت کمتر صداشو بشنوه و نادر با تمام وجودش پذیرفته بود که در کنار نازنین و احساساسات بمونه و با هاش مدارا کنه . هر چند تشنه شنیدن اون صدای گرم و دلنشینش بود .. نازنین از خود و از نادر می ترسید .. اون دوست نداشت عشقشون تحت تاثیر نیاز های خاص و داغ انسانی قرار بگیره ... نادر هم به این مسئله فکر کرده بود .. برای نادر همین که نازنین پذیرفته بود در کنارش بمونه کافی بود .. اما اونم یه حس های خاصی داشت مثل هر آدم دیگه ای . اما وقتی به چهره قشنگ و مظلومانه نازنین نگاه می کرد حس می کرد که نباید اونو نسبت به خودش بد بین کنه . هر چند این اطمینان رو به خودش داشت که تحت هیچ شرایطی از عشقش دل نمی کنه . قدرت عشق اون اون قدر زیاده که هوس های آنی و چند دقیقه ای و تماس های خاص  نمی تونه اونو نسبت به نازنین سرد کنه . اگه این طور باشه .. اگه یک مرد و یا یک زن با یک عشقبازی بخوان نسبت به هم سرد شن دیگه فایده ای نداره . دیگه نمیشه اسم این رابطه رو عشق گذاشت . نادر به یاد عبارتی افتاده بود که در یکی از تاپیک های سایت لوتی ساخته و منتشر کرده بود ... عشقبازی کن اما با عشق بازی نکن .. نادر به این حرفش ایمان داشت . اما نمی خواست دست از پا خطا کنه .. اگه نازنین می خواست نادر هم می تونست نیازشو نشون بده ...اما نازنین فکر می کرد ممکنه یه ذهنیت بدی در نادر ایجاد شه . حتی از این که حرفشو هم بزنه هراس داشت .. نازنین بار ها از این و اون شنیده بود که وقتی یک دختر خودشو به شکل خاصی تسلیم می کنه دیگه اون گرما و حرارتو واسه عشقش نداره و یواش یواش همه چی سرد میشه . اون نمی خواست به همچین وضعیتی برسه .. اون حالا احساس آرامش می کرد .. اون و نادر هیشکدوم نمی دونستن دست سر نوشت تا به کی به اونا فرصت در کنار هم بودن رو میده . اینو فقط قدرت عشق می تونست تنظیمش کنه .. اما نازنین می خواست احساس خوشبختی و آرامش این روزهای اون براش خاطره ای به یاد موندنی شه .. در هر لحظه از زندگیش . زندگی یعنی خاطره ها . کاش خاطرات شیرین آدمی تکرار و تکرار می شدند .. کاش همیشه در کنار نادر می موندم ! نازنین افکار بدرو از خودت دور کن .. تو نادرو دوست داری ...سعی کن چشاتو بذاری رو هم .. بازم می تونی اونو ببینی ..بازم می تونی از این لحظه های قشنگ داشته باشی ...
نادر : عشق من بیداری .. انگشتام اذیتت می کنه ؟
نازنین : نهههه بغلم بزن .. بازم نازم کن .. بازم با انگشتات رو بدنم بکش ...
 -می تونم تو رو ببوسم ؟
-دیوونه لوس خل و چل ..همین کارا رو کردی و می کنی که نمی تونم ازت دل بکنم داری اجازه می گیری ؟!
 نادر : این کارا اورجیناله ..همش به خاطر عشقم به توست نازنین ... هر کاری بخوای انجام میدم . هر جوری بخوای همون جور میشم ..عقیده ام راجع به تو عوض نمیشه ...
نازنین یه جورایی حس کرد منظور نادرو .. ولی در حالی که لبخند به لبش بود اخمی هم کرد که هیشکدوم در تاریکی دیده نشدند واسه این که موضوع رو عوض کنه  صورتشو به صورت نادر چسبوند .. و باز هم حرکت لبهای داغ بر روی هم  , حرکت انگشتان نادر بروی پوست بدن نازنین اونو به عالم دیگه ای برده بود .. نازنین حتی دیگه حسی نداشت تا لباشو رو لبای نادر حرکت بده .. چشاشو به آرومی بسته بود و حس می کرد که داره به خواب سنگینی میره .. آروم آروم با خود زمزمه می کرد تو نادرو دوست داری تو نادرو دوست داری وهمزمان با اون  نادر که لباشو از رو لبای نازنین بر داشته و نرمه گوششو بین جفت لباش قرار داده بود آروم در گوشش زمزمه می کرد که دوستت دارم دوستت دارم عشق من نازنین من ! ... هرم نفسهاشون نسیم گرم عاشقانه ای بود تا دو عاشق پاک وبی ریا روبه خوابی شیرین و رویایی ببره ..
نادربا این که چشاش سنگین شده بود ولی حس می کرد که خوابش سبکه ... آغوش گرم نازنین آغوشی سر شار از گرمای محبت بود .. هر چند نمی تونست خودشو گول بزنه که از شعله های آتشین هوس دور ه .. اما آتش عشق نازنین و  غرق در چشمه محبت این آتش شدن آن قدر قوی بود که نادر تونست با این نیاز و با این عطش خود کنار بیاد .. خیلی سخت بود  اما یه سختی لذت بخش بود . می دونست که اگه با نازنین اون کاری رو انجام بده که برای خیلی ها هدفه (عشقبازی ).. نه تنها صمیمیتش با اون کم نمیشه بلکه از اوج هم بالاتر میره اما سعی کرد فکرشو از این مسائل دور کنه .  برای نادر آرامش نازنین بیشتر از همه اینها ارزش داشت . برای نادر همین مهم بود که می دونست و حس کرده بود که نازنینش مثل اون نیاز داره .. شاید یه روزی این کار انجام می شد .. شاید همین فردا .. شاید همین چند ساعت دیگه .. شاید دقایقی دیگه .. شاید چند روز دیگه چند هفته دیگه و شاید هم هیچوقت ...  فرق حس آتشین هوس با حس آتشین عشق در اینه که اگه هر دو واقعی باشن حس آتشین هوس فقط برای همون لحظاتیه که آدم بهش فکر می کنه و یا در تماس با بدن عشقش قرار داره . اما احساس آتشین عشق برای همه دقایق و ثانیه هاست .. مثل حس هوس فروکش نمی کنه .. همیشه در اوجه . حتی اگه به فکر خود اون احساس نباشه اما تمام کار هاش .. اندیشه هاش همه بر مبنای عشق و دوست داشتن تنظیم میشه .. گذشت ها , پذیرش مسائل زندگی , نگاههای انسانی .. همه و همه رو,  این عشقه که تنظیم می کنه . میگن عشق باید منطقی باشه .. اما عشق وقتی اوج بگیره وقتی هر دو طرف یه نیازی رو حس کنن که نیاز همیشه با هم بودنه می تونن منطق زیبا رو در کنار این عشقشون قرار بدن . چون به هم اعتماد دارن . می دونن  قصه عشق اونا فقط برای اونا نوشته شده .میگن عشق منطق سرش نمیشه .. درسته این برای زمانی که می خوان عاشق شن ..اما  میشه از عشق به منطق رسید .. میشه یک روح در دو بدن بود .. میشه چشا رو بست و آروم آروم پیوند پر شکوه دو روح عاشق رو دید .. حتی اگه بدنها از هم دور باشه ولی روح آدما به هم می رسه ... حتی اگه ار تباط کلامی و نوشتاری نباشه بازم مرغ دل آدم پر می کشه و میره به اون جایی که باید بره ... نازنین! منم خیلی چیزا دلم می خواد ولی اون چیزی رو که بیشتر از همه و همیشه می خواد و می خوام تویی .تویی که نمی تونم فراموشت کنم ... نادر هر لحظه به بیرون نگاه می کرد . دوست نداشت صبح شه .. دوست نداشت نازنین از آغوش گرمش پا شه . دوست داشت همچنان بوی خوش اونو احساس کنه . نازنین خیلی ناز خوابیده بود  نادر دستشو گذاشت زیر انتهای موهای نازنین و اون موها رو به سمت بینی خودش کشوند طوری که عشقشو از خواب بیدار نکنه .. بوی خوشی میداد .. بویی خوش تر از  هر عطر و بوی هر گلی در این دنیا .. بوی عطر نازنین ...دوستت دارم عشقم .. من تو رو هم برای خودم و هم برای خودت می خوام و دوستت دارم . من خود خواه نیستم .  . منم خیلی چیزا دلم می خواد .. ولی تو رو می خوام واسه نفس نه برای هوس ..اما دلم می خواد بدونی نادری که خوشبختی و آرامش تو رو بر رفاه و آسایش و آرامش خودش  ترجیح میده هر گز و تحت هیچ شرایطی از تو دل نمی کنه چه بر هنه در آغوشش باشی وجسمتو در اختیارش بذاری و چه پوشیده .. روح بر هنه تو در آغوشمه نازنین .. همون من تو که با من من یکی شده .. نادر هر چند لحظه در میون بیرونو نگاه می کرد . نادر حالا  عاشق تاریکی و آرامش اون شده بود . خدا کنه این شب طولانی شه . من بیشتر نازنینمو در آغوش داشته باشم
واسه لحظاتی نادر حس کرد که نازنینش بیداره ... آخه اون یه تکونی به خودش داده بود .. حالت نفسهاش نشون می داد که داره به این سمت و اون سمت نگاه می کنه .. نادر چشاشو بست .  راستش نمی دونست نازنینش می خواد از چی بگه . نازنین  هر وقت که غرق آرامش و خوشی های خودش می شد هر بار که حس می کرد عشق به اون آرامش داده به یاد عواملی می افتاد که ممکنه این رابطه رو خد شه دار کنه . به یاد این می افتاد که ممکنه یه خواستگاری بیاد و بین اون و نادر جدایی بندازه . هر چند شرایط زندگی اون و نادر به گونه ای بود که هر لحظه امکان جدایی شون می رفت و نادر همه اینا رو پذیرفته بود . اما نازنین می دونست که تحمل این جدایی برای اون هم نمی تونه آسون باشه . هر چند به قیمت وصلت با شخص دیگه ای باشه . ولی دست تقدیر و شرایط زندگی این طور براشون رقم زده بود . حالا نادر از این بیم داشت که نازنین باز هم در اوج آرامش و لذت  عشق و احساس و عواطف خاص خودش بازم از آینده ای نا معلوم بگه که نادر اونو نفوس بد می دونست . قلب نادر به شدت می تپید . معلوم نبود چرا حس می کنه که نازنین بازم می خواد از این حرفا بزنه ... نادر هر چند وقت در میون دلش واسه این چیزا می گرفت ...و نازنین نگاهشو به نادر دوخته بود . به فردا و فر دا هایی می اندیشید که در اغوش نادر بودن براش یه خاطره شده باشه . آیا بازم از این شبها خواهند داشت ؟ آیا بازم می تونه خودشو در آغوش عشقش احساس کنه ؟ چرا هر بار که با نادر از آینده ای نا معلوم و روز های جدایی میگه نادر دلش می گیره ... نازنین .. دختر ! به اون حق بده .. مگه تو خودت هم نادرو دوست نداری ... مگه این دوست داشتن تو الکیه که عشق اون الکی باشه ؟ از اون چه انتظاری داری ؟ انتظار داری که نادر همین حالا با استناد به حرفات بذاره بره چون احتمال داره فردا یا ده سال دیگه یا ده روز دیگه ازش دور شی ؟ اون وقتی عاشقته .. وقتی نازنین آزاد رو در کنارش می بینه چرا بذاره بره . نازنین تو نباید از نادر اینو بخوای .. اون اگه الان بذاره بره نشون میده که اصلا دوستت نداشته . اگه الان بذاره بره نشون میده که اصلا عاشقت نبوده . اون دوستت داره ... حتی تا آخرین نفس میشه امید وار بود ... نازنین حس کرد که عمر خوشبختی کوتاهه .. اون نادرشو با تمام وجودش دوست داشت . اما هر بار که حس می کرد عمر خوشی کوتاهه نادر می گفت با خدا باش . زندگی رو چه دیدی .. دنیا رو چه دیدی ! شاید عشق هنوز پایه هاشو در قلب نازنین محکم نکرده بود . شاید هنوز عشق به اون صورتی که نادر انتظارشو داشت در دل اون دختر  ریشه نزده بود که اگر هم می زد چه کاری ازش بر میومد . اونا که حتی همین حالا شم خیلی تصادفی همو دیده بودند ...
نازنین : نادر بیداری ؟ ..
آهنگ صدای نازنین طوری بود که نادر می ترسید جوابشو بده . قلبش به شدت می تپید ... می خواست جوابشو نده ولی صدای نازنین , صدای عشق و محبت , دلشو نرم کرده بود . نمی تونست فیلم بازی کنه ..
 نادر : آره بیدارم ..
 -به چی فکر می کردی ... وقتی همه چی دور و بر مه و تو نیستی به چیز دیگه ای جز تو فکر نمی کنم .. حالا که فقط تویی فکر می کنی به چی فکر می کنم ؟!...
اشک تو چشای نازنین حلقه زده بود .. انگار توی ذهنش حرفی واسه گفتن نبود .. فقط گرمای بدن نادرو احساس می کرد و عطش لبهای خودشو ..
نازنین : نادددددر؟
نادر : جااااااان
نازنین : از من خسته شدی ؟
نادر : نههههههه ....
نادر لبهای داغ نازنینو خیلی نزدیک تر از اونی حس می کرد که تصورشو داشت . می دونست که این فاصله همین جوری کم نشده . و یک بار دیگه خیلی آروم به زیبایی شکفته شدن غنچه های عشق , غنچه لبهای دو عاشق  به روی هم بسته شدند تا به شکوفایی دیگه ای برسن (دیگری برسند )..
این هم پایان قسمت 50 بود .. تیکه داستانهایی که خودم و نازنین رو در طبیعت شمال ترسیم می کردم و علاوه بر رسیدگی به خونه و زندگیم و نوشتن داستانهای دیگه ای در سایت و چت و ایمیل و صحبتهای تلفنی با نازنین به این داستان هم می رسیدم و می نوشتمش .. برام خیلی اهمیت داشت .. چه حوصله و قدرت و اراده و انگیزه ای داشتم ..  مطالب ادبی هم می نوشتم .و داستانهای بدی که مدتهاست نوشتنشونو کنار گذاشتم چون در روحیه واحساس من نمی گنجه ... سه قسمت هم پیامهای تلفنی رو میارم و در مورد آخرین پیامها به خصوص پیام آخر توضیحاتی میدم ....ادامه دارد ... نویسنده ...ایرانی


0 نظرات: