ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 95

قسمتهای56 و 57داستان نادر و نازنین در شمال
نازنین می دونست که می تونه یه جا هایی انعطاف پذیر باشه .به این فکر می کرد که نادر چطور ممکنه هر چند روز در میون فقط به یه تلفن قانع باشه . اونم چند دقیقه کوتاه و حتی یک دقیقه . ولی اون از این بیم داشت که معتاد شه . نمی دونست . واقعا نمی دونست که چرا نادر این طور عکس العمل نشون میده . نادر می خواست این طلسم رو که نمی تونه با نازنین حرف بزنه بشکنه .  اون قدر همون چند دقیقه رو هم می دونست . برای اون بودن با نازنین و خواستن نازنین یه عادت شیرین بود . نازنینی رو که شاید دو سال به اشکال گوناگون بهش فکر می کرد . اوایل خیلی ساده بود بر خوردشون . اون هیچوقت نمی خواست نازنین یه حس بد در مورد اون داشته باشه . باورش نمی شد یه روزی همه اون حسی رو که در وجودشه به این دختر بیان کنه . نادر نازنینشو دوست داشت ...  اگرم حالا  گاهی توی دلش به اون می گفت دختر دیوونه این نوع عشقی بود و احساسی که سادگی این دختر پاک و مظلوم درش ایجاد کرده بود . دختری صاف و ساده و صادق و بی ریا که   از عشق فرار می کرد و زمانی که خودشو اسیر دام عشق  می دید با تمام وجودش حسشو نشون می داد . نازنینی که صداقت رو با صداقت پاسخ می داد . خیلی از خصلتهای نادر و نازنین به هم شباهت داشتند . هر دو شون اگه یک قدم مثبت از یارشون می دیدند دوست داشتند که با قدمهای بیشتری به سمتش برن . این رابطه اونا رو خیلی زیبا تر می کرد . نادر هیچوقت نمی خواست به اون معنا که عده ای از پسرا دوست دختراشونو خام می کنن نازنینشو خام کنه . چون اصلا از فریبکاری خوشش نمیومد . اون می دونست که نازنین چقدر خلوص نیت داره و خودش هم عاشق بود و بی ریا . می دونست که نازنین مهربونه . عاطفیه .. دلشو نداره نادرشو ناراحت ببینه . و نادر هم تا اون جایی که می تونست و حتی بیشتر از خواسته خودش با خواسته های نازنین هماهنگ می شد .. بنا براین اون دختر می دونست که نادر به اون ستم نمی کنه ... هر دو غرق افکاری شبیه به اندیشه های هم بودند ... نادر بی اختیار خنده اش گرفت نازنین : واسه چی می خندی ؟
 نادر همین جوری ..
 نازنین : نمی خوای نگو ..
 نادر که دید دختر بی تفاوت شده گفت باشه میگم . من خنده ام از اینه که الان این چند روزه به اندازه یک سال مکالمه تلفنی کنار هم حرف زدیم .. حالا داریم سر این چک و چونه می زنیم و من زار می زنم ده روز یک بار و تو میگی عادت می کنی و ....
نازنین : خب من میگم لجباز عاشق همینه دیگه .. من نمی دونم نادر تو یواش یواش داری کاراتو پیش می بری ها ...
نادر : دیگه کاری نمونده که . همین جی میله و اگرم تو اجازه بدی خیلی خیلی کم هر ده روز .. و یا هر چی که تو خواستی و گفتی با هم حرف می زنیم . من حتی به دقیقه ای قانعم ..
نازنین : من تعجب می کنم تو با این چرچیل بودن خودت چطور تا حالا در این شرایط و در این چند ساله دوست دختر نگرفتی ..
-اولا تو رو می خواستم و ثانیا به این موضوع فکر نمی کردم ..
 -نازنین چی داشت که به این موضوع فکر کردی
 -نمی دونم . شاید حرکتش ..حالت نوشته های انتخابیش .. بیانش طوری بود که کشش خاصی رو در من به وجود می آورد . اگه ما می دونستیم واسه چی عاشق میشیم که شاید ازش فرار می کردیم .
نازنین : نادر : حالا پشیمون نیستی ؟
 نادر : چرا پشیمونم ..
نازنین کمی ناراحت شد ..
-جدی میگی ؟ الان هم اولش . می تونی بهم بزنی .. من حرفی ندارم .
 نادر : یعنی برات مهم نیست ؟ هیچ ارزشی نداره .. من اگه گفتم پشیمونم به این دلیل بود که چرا زود تر از اینا بهت نگفتم دوستت دارم .پشیمونم که باید زود تر بهت اظهار عشق می کردم .  تو رو می خوام . باشه حالا خوب شناختمت ..
 نازنین : اوخ حالا بیا از دلش در بیار .. تو که همش می خواستی  نازمو بخری ..حالا من باید ناز آقا نادر نادر رو بکشم . تو باید دختر می شدی من پسر می شدم .. نازنین با دستاش صورت نادرو نوازش می کرد .
-نمی دونم چرا حس می کنم تو مهره مار داری نادر ..
نادر : و منم حس می کنم وقتی که تو رو دارم مهره مار می خوام چیکار , وقتی که تو رو داشته باشم همای سعادت می خوام چیکار که بیاد رو سرم بشینه ..
 نازنین : بازم که داری با حرفات جادوم می کنی .. خیلی بلایی . شیطون وروجک نادر : تو که تا منو جادو نمی کردی من که نمی تونستم قدرتشو نداشتم این حرفای عاشقونه رو که از ته دلمه بر زبون بیارم .
**********
نادر : تو هم مثل من دلت نمی خواد که این شب به صبح برسه
نازنین : این که آره .. ولی دلم می خواد اگرم به صبح رسید یه روز قشنگ دیگه رو ببینیم . روزی که در بازم در کنار هم باشیم . نمی دونم ساعت چنده ولی دلم می خواد بیدار باشم و در اومدن خورشید رو ببینم . قشنگی طبیعتو ببینم . ببینم که چه جوری همه  نور میاد و جای تاریکی رو می گیره . خیلی قشنگه ... به یاد قلب خودم میفتم .. وقتی اون اولش حس خاصی بهت نداشتم . نمیگم ازت بدم میومد . یا نمی خوام اونو به تاریکی تشبیه کنم که حس روشنی جاش نشسته . اما یواش یواش نور عشق در دلم تابیدن گرفت . عشق به نادری که نمی دونستم یه روزی منو تا به این جا می کشونه .. و تا به این نقطه از زندگی می رسونه . خیلی سخته شناخت آدما در دنیای مجازی .. و من حس کردم که می تونم خیلی راحت بشنا سمت ... راحت تر از آینه ای که بتونم خودمو درش ببینم . خیلی راحت میشه فریبت داد .. ولی وقتی که فکرشو می کنم خیلی از آدما خیلی رو فریب میدن .. اما از این فریب دادنهای  دیگران چه سودی می برن ؟ نفع مالی ؟ لذت جنسی ؟ این لذتها ی کاذب تا به کی می تونه ادامه داشته باشه . تو هم خیلی خوب می دونی که با سادگی هات می تونی خیلی راحت گول بخوری ..ولی خودت رو در گیر مسائلی نمی کنی که بخواد عذاب آور باشه ولی در مورد من این تجربه رو کردی . بهم اعتماد کردی . منو خواستی و خودت هم نشون دادی که نسبت به اون چه که میگی صادقی ..نمی دونم شاید عشق به دیوونگی و دیوونه بازیهای خودم بوده که باعث شده ازت خوشم بیاد ... گفته بودی که عشق خودش میاد .. معلوم نیست از کجا میاد .. وقتی هم بیاد تا وقتی هم که نخواهیم بره نمیره . هر دو نفرمون باید بخواهیم اون باشه . اون وسط ما دو تاست . ما رو نگه میداره . گل لبخند رو لباتو می خوام که واسه همیشه مال من باشه . با داشتن تو خیلی چیزا رو فراموش کردم .
نادر : فکرشو نمی کردم که یه روزی این حرفای قشنگو ازت بشنوم .. و یه روزی این جا در یه جای دنجی با هات باشم .. مثل یک زن در کنار شوهرش ..
 نازنین : می دونم ..می دونم ادامه حرفاتو .. خیلی سخته .. که پنبه و آتیش کنار هم باشن و از درون بسوزن و نخوان که همدیگه رو بسوزونن ..
نادر : نازنین ..فکر می کنی  به جز خیانت عاملی هم باشه که یه روزی ما رو از هم جدا کنه ... یعنی تا وقتی که زنده ایم ..
 نازنین : نمی دونم .. جز اون موردی که واست گفتم و تو هم پذیرفتی راستش من می ترسم از این که یه روزی نسبت به من سرد شی .. حالا به هر دلیلی ... می بینی یه دختری جسمشو که در اختیار عشقش می ذاره  انگار که عشقش دوست پسرش  از جسم و روحش فاصله می گیره دیگه اون هیجانو  نسبت بهش نداره ...
 -قبلا هم گفته بودی ... منم گفته بودم که به این نمیشه گفت عشق ...
نازنین : پس این همه وقت تلف کردن ها , شور و حال داشتن ها , با رویا خفتن ها , همه اینا هیچ .. یعنی یه آدم چند بار می تونه عاشق شه ... عشق که یک بازیچه نیست .
نادر : حالا ساعت موبایلو تنظیم کنیم ؟
دو تایی شون با هم خندیدن .
نازنین : . نیست که تا حالا خیلی خوابیدیم ؟
نادر : میگم چطوره حالا تا صبح بیدار بمونیم  ساعت 8 به بعد بخوابیم
نازنین : هر چی شما بفر مایید
نادر : خواهش می کنم . حرف حرف شما هم هست . ولی وقتی توی بغلت تو گرم میشم و آروم می گیرم دلم می خواد بخوابم و بخوابم .. هیچی نمی تونه بیدارم کنه جز این که تو آغوشتو ازم بگیری .. گرمای تنتو ازم دور کنی .

ادامه دارد ... نویسنده : ایرانی


0 نظرات: