ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 96

نادر و نازنین در آغوش گرم هم خفته بودند  .. که به نگاه نازنین از خواب پرید . اون دوست نداشت  قبل از این که اون و نادر برن و در هوای سحری بگردن ..بیدار شه ببینه آفتاب سر زده ... به نظر میومد سپیده داره بر تاریکی غلبه می کنه .
-نادر پاشو پاشو بریم بگردیم ...
 -چی شده نازنین .. بازم خرس دیدی ؟
-نه من این جا جز تو هیشکی دیگه رو نمی بینم . خرس کجا بود . مگه تو واسه خرس هم چیزی می ذاری ؟ پاشو دیگه تنبل خان یه روز که هزار روز نمیشه ... -حالا اگه بخوای فر داشب هم می مونیما ..
-پاشو لوس بیمزه حالا وقت شوخی کردن نیست .
-من دارم جدی میگم . ولی واسه فرداشب از سر شب می خوابیم دم صبح پا میشیم ...
-دیگه زیادی بامزه شدی ... چقدر از سکوت این وقتی وشکست اون خوشم میاد .. می شنوی .. انگار هر چند لحظه در میون صدای پرنده ای .. حشره ای به گوش می رسه ... صدای قورباغه هم میاد
نادر : آره اونم لذت بخشه ..
 نازنین : قورباغه رو میگی یا صداشو ..
 نادر : گوشت قور باغه رو میگم وگرنه در آواز خونی فقط یه رقیب داره اونم خر ..
 -بی احساس .
. -میگم نازنین میگم مار هم یه صداهایی داره ...
-بی خود منو نترسون . من همراهت میام  هر وقت مارو دیدم یه جوری بهت می چسبم که  مار وقتی پرید روی تو اول تو رو نیشت بزنه . اگه زبونت بیرون باشه که اونو بزنه خیلی عالیه ...
نادر : اتفاقا زبون تو رو بزنه که خیلی بهتره . گاهی واسه چیزای الکی دلخور میشی . مثل دختر بچه ها ..
 -وااااااییییییی .. دیوونم کردی . نادر نا گوش گیر ... زود باش آفتاب در اومد ... -وای ترسوندیم . بیچاره نادر زن ذلیل ... بیا بریم شوخی کردم . ببین نازنین .. اون جا رو ببین ... اون دور دستها  .. در انتهای رود خونه و جنگل یه خورده حرکت کنیم می تونیم رشته کوههای البرز رو بینیم ... آفتاب داره در میاد .. هوا بازم یه حالت گرگ و میش پیدا کرده . من طلوع خورشیدو بیشتر دوست دارم . حس می کنم که همراه با طلوع , طلوع می کنم . تو رو در کنار خودم دارم . که توطلیعه زندگی منی . عشق منی . همه چیز منی .. هستی منی .. ماه منی ستاره شبهای منی ..
 -این جوری نگو اون وقت دوست دارم بازم بغلت بزنم و بخوابم ....
-یه فرق دیگه ای هم بین طلوع و غروب خورشید هست ..
نازنین : چه فرقی !
 نادر : خورشید در غروب یه حالت وداع رو داره .. انگار با رنگ کدر آسمون ترکیب میشه ..  رنگ سرخش به زیبایی ترکیب رنگی نیست که حالا می تونی اونو با رنگ سرمه ای یا سیاه ببینی .. خیلی زیباست ... انگار نا امیدیها میرن کنار.. همه جا روشن میشه .
وقتی نادر این حرفو می زد نازنین به یاد نا امیدی های خود می افتاد به این که یک رویاست رسیدن به نادر همون جوری که یک کابوسه از دست دادنش ... نازنین : نمی دونم چرا یه حسی بهم میگه که اگه همیشه با هم بمونیم همیشه می تونیم عاشق هم باشیم ..همیشه می تونیم از این قشنگی ها لذت ببریم ..
نادر : آره نازنین من . می تونیم از این زیبایی ها لذت ببریم . به شرطی که زیبایی آفرینو فراموش نکنیم . اونی که ما رو خلق کرده بهمون اجازه داده که در کنار هم باشیم .. داره ما رو می بینه و ما رو به نتیجه تلاشهامون می رسونه . خدا همه جا هست نازنین ... ما نباید فراموشش کنیم . یادت هست یک بار که لجبازی کردی و بی نهایت از بر گشتنت نا امید بودم حالا به هر دلیلی که بود خدا کمکم کرد تا تو بر گردی .. شاید بگی خودت خواستی .ولی گاهی یه انگیزه ای یه حسی که آدم خودش نمی دونه از کجا میاد میاد به سراغ آدم . خدا یک نیروی تعقله ..فرا نیروها .. فقط می دونی همچین نیرویی هست .. اون مغزتو طوری نساخته که جز ئیاتشو حس کنی ..
-همه حرفاتو قبول دارم ولی گاهی رو اعصابم راه میری . من آدم با حوصله ای نیستم ..
-یعنی علاقه ای که به من داری مثل غبار رو درختاست ؟ مثل نم نم بارونی که روی شاخه روی برگها می شینه ؟ مثل عمر پروانه ای که به دور شمع می گرده ؟ ..خدا رو چه دیدی ! شاید امروز حس تو به من اون قدر قوی نباشه که فر دایی رو واسه هم ببینیم  اما یادت است که چند روز پیش غروب عاشورا چی واست نوشتم و پیام دادم ؟ : حالا با چهار کلمه اضافه بهت میگم .. : خدایی که از دل سنگ آب می آورد به چشمان همیشه بیدار نازنین خواب می آورد . جرعه ای عشق .. می ناب می آورد . دوستم نداری ؟ عیبی نداره (ندارد). خدا بزرگه(بزرگ است  ) .. نادر عاشق به یاد خدا به وقت جدایی .. تاب می آورد
************ ..
 پاسخ نازنین : سلام, شب بخیر... خوبی؟
خدا نازنین رو بگم چیکار کنه که باعث زبونم لال بیماری نادر شده.با تموم وجودم شرمنده ام :((
از خودم بدم میاد اینطور موقع ها. بخدا همیشه سعی میکنم آزارم به مورچه نرسه نمیدونم چرا در مورد شما اینطوری میشه.
تمام سعیمو میکنم که شما رو درگیر مشکلاتم نکنم.
خداییش تموم راه داشتم فکر میکردم چرا اونروز قضیه ی اومدن این پسره رو , رو گفتم . نادرخان چه کاری ازش بر میومد جز اینکه ناراحت بشه! واقعا تموم راه داشتم به حماقت خودم لعنت میفرستادم. همه اش فکر میکردم نادرخان چه گناهی کرده که همه مشکلاتشون رو آوار میکنن سر این بنده خدا و از بی دقتی و بی توجهی خودم بهتون خیلی خودمو سرزنش کردم.
به خودم گفتم وقتی نادرخان میگه با اتفاقهای زندگی من کنار میاد , خدا لعنتت کنه نازنین دیگه گفتن ریز جزییات مشکلاتو مسایلت جز ناراحتی چیزی ببار نمیاره که. خیلی خیلی خییییلی خودمو سرزنش کردم و خودمو نمی بخشم به خاطر این بچه بازی و تصمیم گیری عجولانه.
اما شاید تو اون لحظه از زور عصبانیت فقط به شما فکر میکردم برا رسبدن به آرامش که تبعات خوبی به همراه نداشت.
به هر حال قول قول قول میدم که تکرار نشه دیگه.
********
هوا به آرمی روشن می شد ..
 نادر : این جور تغییر می دونی منو یاد چی میندازه ..
نازنین : الان دیگه تا لب باز کنی می دونم چی می خوای بگی . به یاد دل نازنین میندازه . نازنینی که فرا منطقش رسیده به احساسش . می خوای بگی که دلش آروم آروم روشن شده ..منم میگم اره همین طوره ..و تو با حرفات نرم و آرومش کردی .. منو رسوندی به این جا .. به این جایی که باورم نمیشه چه جوری در کنار تو آروم می گیرم که اونو با هیچ لحظه ای عوض نمی کنم ... نادر وقتی این قشنگی ها رو قشنگ تر می بینم که تو در کنار من باشی ... بدون تو اینا واسم اهمیتی نداره . من نمی دونم چرا این جوری شدم .  من نمی خوام این طور شه . شاید چند روز دیگه شرایط روز گار دست تقدیر منو به همون دلایلی که بار ها و بار ها واست تو ضیح دادم ازمون جدا کنه . اما من نمی خوام که از تو دور باشم . من می خوام برای خودم زندگی کنم . من نمی خوام کسی به من تحمیل کنه که چیکار کنم . اما عشق به خونواده داره کاری می کنه که حتی من به خودم تحمیبل کنم ..
-نازنین نگاه کن .. بیا دیگه به خودمون فکر کنیم .   فکر کنیم که در این جنگل فقط من و توهستیم . یعنی تنها انسانهای این جا .. مثل آدم و حوا ...
نازنین با شیطنت : اووووووهههههههه وااااااااااااا ! خدا مرگم بده ..نادر من نمی خوام این طوری باشم ... وای از خجالت آب شدم .عجببببببببب ! یعنی هیچ لباسی تنم نباشه .. اون وقت اگه این جوری شه چیکار می کنی ...
-هیچی نازنین سرمو اون ور می کنم . چشامو می بندم تا تو رو نبینم .
-خب اگه منم چشامو ببندم اون وقت چه جوری راه بریم ...
صورت نادر تا بناگوش سرخ شده بود ... نازنین با خودش فکر می کرد راستی راستی این همون دیوونه ای بوده که ساعتی پیش نازنینشو بوسیده و غرق در التهابی خاص شده بود . دختر سرشو گذاشت رو سینه نادر .  هوا خیلی روشن تر شده بود .. و خورشید آروم آروم سینه آسمونو می شکافت تا با تاج سرخ و زرینش نشون بده که فر مانروای زمینه .. اما بازم سرش در برابر عشق پایینه . نازنین : دلم نمی خواد این لحظه تموم شه ....
و به یاد آورد این جمله  رو که از روز قبل بار ها و بار ها بر زبون آورده بود .. لحظه های بسیاری بود که هر دو عاشق گفته بودند که نمی خوایم این لحظه ها تموم شه . نازنین بازم حس کرد و دونست که زیبایی این لحظه ها فقط بسته به بودن در کنار نادره .. همون حسی رو که نادر قبل از اون داشت ... حالا نازنین هم شده بود مثل نادر می دونست اگه از این لحظه به لحظه ای دیگه برسه بازم زیبایی های دنیا رو زیبا حس می کنه چون اونو در کنار عشقش و با اون می بینه .   نازنین که سرش رو سینه نادر بود خیلی آروم به صورتش نگاه می کرد و میتونست فکر اونو بخونه و به خوبی متوجه شه که اون داره به چی فکر می کنه . اگرم دقیقا افکارشو حدس نمی زد می تونست مسیرشو بره . چون یه حس مشترکی رو بین خودش و نادرش احساس می کرد . . نادر دستشو گذاشته بود رو سر نازنینش و آروم  انگشتاشو روی موها و صورتش می کشید ...
نازنین : داری خوابم می کنی ؟ خیلی بی حس شدم . ولی می تونم همه چی رو حس کنم . دور و برمو حس کنم . کوه و جنگل و رود خونه رو حسش کنم . نادر یه چیز خیلی دلنشین رو هم حسش کردم .. ..
-چی شده هسته اتم کشف کردی ..
-دیوونه دیوونه .. نگاه کن ؟ انگار رود خونه هم بیدار شده ... انگار اونم با سکوت شب چشاشو بسته بود ... حالا با روشنی روز داره بیدار میشه . اونم احساس داره . حالا صدای حرکت آبو بیشتر حس می کنم . می شنوم . اونم خوابیده بود ..
نادر : من و تو هم خواب بودیم . من همش موندم که این رود خونه نامزدش کیه که به یادش خوابیده بود ..
 -می کشمت نادر ... بی احساس ...
-می دونم چی میگی نازنین .. ولی تا حالا به اینش فکر نکرده بودم که رود خونه ها هم دل دارن . اونا هم می خوابن . اونا هم آروم و قرار می گیرن . مثل دل من و تو ... دوستت دارم .
**************
نازنین انگار یه چیز تازه ای رو کشف کرده باشه طوری ذوق زده شده بود که  یه یه دستشو گذاشت دور کمر نادر و اونو سخت در آغوش کشید ...
نازنین : چقدر دلم می خواست یه همچین زندگی  می داشتم به دور از هیاهو ..  شلوغی زیاد دور و برم نباشه ... البته من از جمع فراری نیستم .. ولی دوست دارم جای آرامش و شلوغی های زندگیم تغییر کنه .. از آرامش  و دنیای آروم خودم لذت ببرم بعد  که انرزی پیدا کردم برم چند تا فامیلمو ببینم ...
-من چی ؟ وقتی می خوای تنها باشی دوست نداری من در کنار تو باشم ..
 -تو که اصلشی ..
 نادر : بی تو هر گز نازنین ... نمی دونم تا کی می تونیم در خواب و رویا زندگی کنیم ؟
نازنین : نادر من برای همیشه خودمو مال تو می دونم ..
 نادر : ولی بعضی نیاز هاتو یکی دیگه تا مین می کنه ...یعنی خواهد کرد
نازنین : زندگی فقط اون نیست ..
نادر : به نظر تو من می تونم واست ارزشی داشته باشم ؟ سیاهی لشگر نمیشم ... نازنین : تو خودت چی فکر می کنی ... راه دیگه ای هم داریم ؟
نادر حس کرد صرف نظر از توجیهاتی که نازنین در مورد شرایط آینده زندگیش گفته این نکته رو هم باید بهش اضافه کنه نازنینو نباید اسیر خود خواهی هاش کنه .  نادر : هیچ اینو می دونی هستند اونایی که هر روز این طبیعت قشنگو می بینن و ساده از کنارش رد میشن ؟ شاید اگه تو هم این جا زندگی می کردی همین احساسو می داشتی ..
نازنین : من اینو قبول ندارم . اگه نازنین با همین افکار و احساسش می خواست این جا زندگی کنه مسلما هر روز با همون احساس و شاید احساسی تاره تر به این زیبایی ها نگاه می کرد .. جهان هر لحظه در حال تغییره .. امروز این جایی که داریم می بینیم همون جایی نیست که دیروز بوده .. ما اونا رو در یک وحدت به این صورت می بینیم . حتی من و تو هم نسبت به دیروز تغییر کردیم .
 نادر : فیلسوف هم شدی ها .. حالا نازنین ! یه وقتی نکنه نسبت به دیروز تغییر کرده باشی ؟ آخه من نمی خوام بازم شاهد لجبازی هات باشم ..
 نازنین : همین حرفت آدمو لجباز می کنه . عصبی ام می کنه . نازنین تو کی لجباز بود ؟ هااااااا بهم بگو . من لجباز بودم ؟
-نه شوخی کردم . خودم بی خود اشکم در اومده بود ..
نازنین : نی نی کوچولو ..
نادر : آدم از دست تو نی نی کوچولو هم میشه . فقط دوست ندارم نسبت به دیروز عوض شده باشی ..تغییر کرده باشی ...
نازنین : با این اخلاق و رفتاری که داری تغییر کردم ... نازنین دیگه اون نازنین دیروز نیست ....
نادر : باز چت شده .. فکر کنم باید یه چیزی بخوری تا این افکار پریشان از سرت بره ...
نازنین : بذار حرفمو بزنم . این که نمیشه همش تو حرف بزنی مهلت حرف زدنو از من بگیری ؟
نادر : می ترسم . می خوام یادت بره ..
نازنین : اتفاقا من می خوام یادم نره . من خیلی فرق کردم .. حالا حس می کنم بیشتر بهت وابسته شدم . منم نمی تونم تصور اون روزی رو داشته باشم که تو رو در کنار خودم نبینم . تحمل اون روز , خاطرات امروز , روز های تلخ و شیرین دیروز ...می دونی چقدر دوستت دارم نادر؟! بگم ؟
نازنین سعی کرد بر خودش مسلط شه ..کمی آروم بگیره .. در شرایطی قرار داشت که اگه می خواست فکرشو ببره جای دیگه اون حس بیان ازش گرفته می شد و اگرم می خواست در همین وضعیت بمونه بغض راه گلوشو  بسته بود .. -من وقتی فکرشو می کنم یه روزی بخوام بیام این جا ولی تو کنارم نباشی تمام وجودم آتیش می گیره .. اما این جا رو واسه خودم آتیش می زنم پامو به این جا نمی ذارم .. تا جایی رو که ماشینمونو پارک کردیم و شبو با هم سر کردیمو نبینمش .. تا این جایی رو که الان سرمو گذاشتم رو دلت نبینم .. تا این رود خونه ای رو که  همراه با سنگ و گل و گیاه و درخت و کوه .. از خواب بیدار شده نبینم .
 نادر : عزیزم ! عشق من ! فکر نمی کردم این قدر احساساتی باشی .
نازنین : اینو یادت باشه نادر .نازنین وقتی که از منطقش میگه اینو با تمام احساسش بیان می کنه . همون احساسی که تنمو کنار تن تو قرار داده و روحمو سپرده به روح تو .. دوست ندارم باور های زندگیم  خراب شه .... نازنین عادت داره با هر آدمی مثل خودش بر خورد کنه . فکر نکن که من آدم خشک و سردی هستم .
نادر : چرا الان گرمای تو رو حس می کنم . هم گرمای تن تو رو هم گرمای درون تو رو .. از جنس همون حرارتیه که در وجود منه ..
نازنین : می تونی بگی چیه ؟
 نادر : همونی که یه روزی  حس می کردی شاید هیچوقت در خونه ات رو نزنه .. همون عشق ..همونی که حالا هیشکدوممون نمی تونیم از خونه مشترک احساس قشنگمون بیرونش کنیم .
نادر و نازنین برای لحظاتی در سکوت به هم خیره شده بودند .. نادر با خود فکر می کرد اگه الان ببوسمش چه حسی پیدا می کنه ؟.. نمیگه من نادر عادت کردم ؟ دلم می خواد ببوسمش ...
نازنین با خود .. نادردیوونه ! من که فکرت رو می خونم .. تو تا حالا کی خواستی منو ببوسی که من نذاشته باشم . آخرش که تسلیم تو بودم ..
 نادر حس کرد که می تونه نگاه نازنینو بخونه . خیلی آروم لباشو به سمت لبای داغ و در انتظار نازنین کشوند .. نازنین می خواست وقتی لباشو تسلیم لبای نادر کرده آسمون قشنگو ببینه جنگلو ببینه ولی حس کرد که بی حس شده .اون و نادر
.....چشاشونو همزمان بستند . فشار لبها به روی هم بیشتر شده بود

ادامه دارد :ایرانی


0 نظرات: