ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 2

چه کارپر در آمدی بود . به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که عامل بد بختی بسیاری از خانواده هام . خودمو قانع می کردم که اگه من این کارو نکنم یکی دیگه این کارو می کنه . هر چند که من خرده فروش بودم . بیشتر تو کار شیشه بودم . به عنوان یک واسطه کار می کردم . خیلی هم بی خیال و ریلکس بودم . البته احتیاط هم می کردم ولی اون بد بینی خاصی رو که باید نسبت به خیلی ها می داشتم نداشتم .. هر چند روز یه وسیله به وسایل زندگی و جهیزم اضافه می شد .. یخچال ساید بای ساید .. ال سی دی ..  قشنگ ترین قالی ها ..  می تونستم خودمو کنار بکشم ولی وسوسه شده بودم . حس می کردم که این بی درد سر ترین کاریه که می تونه وجود داشته باشه . همزمان با اون در کنار بنفشه آرایشگری هم می کردم . دوستان زیادی هم پیدا کرده بودم . و شاید بیشتر از سی چهل تا شون با من رابطه ای مبادلاتی داشتند . بعضی ها شون هم از من جنس می گرفتند و به قیمت گرونتری به خرده فروشهای دیگه ای می فروختند تا به دست مصرف کننده برسه . دیگه من با دم شیر بازی می کردم . آرزو های بزرگی در سر می پروندم . حس می کردم دیگه چرخ گردون بر وفق مراد من می گرده .. گاهی وقتا هم به این فکر می کردم که خود مسئولین هم در امر قاچاق دست دارن و حالا یه جورایی بشه دم اونا رو هم دید بد نیست .. خودمو یه کله گنده ای فرض کرده بودم . .. یک بار دیگه زیادی تقاضای شیشه کرده بودم . پونصد گرم برابر با نیم کیلو .. اون قدر غرق درخواسته های خودم بودم که نمی دونستم چه دستایی توی کاره و چه حسادتهایی که  بخواد یه آدمو به خاک سیاه بنشونه . حتی نمی دونستم پونصد گرم شیشه تقریبا هفده برابر میزان جنسیه که برای  اعدام یک قاچاقچی شیشه کفایت می کنه . دیگه چیزی به نام صرفه جویی واسم معنایی نداشت . راحت پول خرج می کردم . شیوه کاری بنفشه مث من نبود . اون خیلی محتاط بود . به هر کسی اعتماد نمی کرد . دور و بر خودش جنس نگه نمی داشت . اگرم می خواست به یه آشنا جنس بده سعی می کرد خودش به جنس دست نزنه .. اونو در جایی بذاره .. همراه طرف بره و نشونی بده .خیلی مراقب دور و برش بود .. اگه در یه جای سر بسته با کسی حرف می زد مراقب بود که صدا و تصویرش ضبط نشه .. به تنها چیزی که فکر نمی کردم دستگیر شدن بود . خیلی راحت تر و احمقانه تر از اون چه که می شد فکرشو کرد دستگیرم کردند .. پونصد گرم جنسو که تحویل گرفتم می تونستم حداقل سوار ماشین شم و برم . یه دقیقه ای دور و برمو نگاه کردم .. اونا دقیقه ای بعد با چند تا ماشین محاصره ام کردند . مامورا رو میگم . انگاری اومده بودند یه باندو دستگیر کنن . در میون اونا چند تا زن هم بودند .  دیگه همه چی رو تموم شده حس می کردم . در لحظات اول دستگیری به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که بهنام و خونواده اش می فهمن که من چیکار می کردم . اون وقت چه عقیده ای راجع به من پیدا می کنن . یعنی اون دیگه دوستم نداره ؟/؟ من که به اون چیزایی که می خواستم رسیده بودم . چرا قانع نبودم و ادامه دادم ؟/؟ چرا فکر می کردم همه چی به همین آسونی هاست . به این فکر می کردم که حتما باید تمام این جنسا رو بفروشم و پول آزادی خودمو بدم . حیفم میومد . سی میلیون خریدمو حتما باید به قیمت بیست میلیون رد کنم . خدایا بهنام راجع به من چی فکر می کنه .. دو تا زن با خشونت منو انداختن داخل ماشین . سوار لند رور شده بودیم . گریه ام گرفته بود . می دونستم التماس فایده ای نداره . شاید اگه  فقط اسیر یک نفر می شدم دلش به حال من می سوخت .. با این حال خیلی آروم گریه می کردم . -ببینم اون وقتا که اشک خونواده هارو در میاری جوونای مردمو بد بخت می کنی و به خاک سیاه می نشونی بازم این جوری گریه می کنی ؟/؟ تو از خدا و پیغمبر حیا نمی کنی ؟/؟ معتاد یه راه رو می گیره و میره . دور و بری هاش چه گناهی کردن . نگو که اگه تو این کارو نکنی بقیه می کنن . باز جویی پشت باز جویی .. مردا .. زنا .. مدل به مدل ازم باز جویی می کردن . حتی دو سه تا از زنا بد جوری مشت و مالم دادن که خدا رو شکر کردم که دست مردا بهم نرسیده .. خون از گوشه لبام جاری شده بود . اگه منو می کشتند امکان نداشت اسم کسی رو ببرم . اولی اونا می تونست بنفشه باشه و چند تا خرده ریز دیگه . -من چیزی نمی دونم .. -مثلا تو اونی رو که ازش جنس می گرفتی نمی شناختی که باور کردنی نیست .. پس این شیشه ها رو می ریختی به در یا ؟/؟ -اونا چهره شونو می پوشوندن؟ .. -و تو اون وقت خودتو خیلی راحت نشون همه می دادی .. ظاهرا اونی رو که آخرین جنسا رو ازش گرفته بودمو هم باز داشتش کرده بودند . اونم مث من اظهار بی اطلاعی می کرد . منو انداختن توی زندان انفرادی .. تمام تنم درد می کرد .. ... ادامه دارد ..... نویسنده .... ایرانی