ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 62

-وااااااایییییی از دست تو من دارم دق میام .. اصلا دق اومدم .. -ببینم تو اگه می خوای بری شوهر کنی من باید این جور بز بازی در بیارم ؟/؟ -اوووووفففففف اصلا نخواستیم . -ببینم چی می خواستی که حالا دیگه نمی خوای . دوست داری نازت کنم . بگم  خواهر ناز و خوشگلم همیشه به فکر توام که کی بزرگ میشی .. خانوم میشی .. -داداشششششش مگه من الان بچه ام چرا این جوری باهام حرف می زنی . -گشنه ام شده . برو یه چیزی درست کن بخوریم بخوابیم . این مامان هم که غصه شده غذاش .. -منو برای همین چیزا می خوای دیگه .. سینا دستشو گذاشت دور کمر ساناز و صورتشو بوسید . -قربون خواهر یکی یه دونه ام .. ساناز حس کرد که بازم اون لرزش خاص و همیشگی اومده سراغش ولی نمی دونست اسم اونو چی بذاره .از خودش و از این احساسش می ترسید . چرا باید این حس و حالو داشته باشه .  چرا باید از این که دخترای دیگه دور داداششو بگیرن ناراحته . چرا نمی تونه خودشو بی تفاوت نشون بده . نه ... نههههههه .. بهتره به این مسئله فکر نکنم . چرا من نمی تونم و نمی خوام واسه خودم یه دوست پسر بگیرم . چرا علاقه ای به این کار ندارم . سینا و ساناز پس از این که شامی خوردن رفتن برای استراحت . ساناز به سینا فکر می کرد و سینا به سارا .. ساناز چشاش سنگین شده بود . هر چند دوست داشت بیدار باشه و ببینه که سینا چیکار می کنه ولی در یه حالتی بین خواب و بیداری بود . از اون طرف سینا از جاش بلند شد و رفت  پشت در اتاق خواب مادرش . فکر نمی کرد بیدار باشه .. صدای  گریه آروم مادرشو می شنید و حرفایی رو که با خودش می زد و متوجه اون نمی شد .. در زد و رفت داخل .. مادر رو با لباسی خواب و تقریبا برهنه یا فته بود .. -مامان چته . شبو خوب بخواب و صبح با هم میریم دکتر اعصاب و روان که یه چیزی بهت بده آروم بگیری . ما خودمون نمی تونیم سر خود برای خودمون یه چیزی تجویز کنیم . -نه من نمیام . واسه خودت نبر و ندوز -اتفاقا برای تو دارم می برم و می دوزم . -مادر چته . من که خیلی دوستت دارم و اصلا توقع ندارم که تو رو این جوری ناراحت ببینم . سینا رفت سمت مادرش .. -نیا طرف من .. نیا .. -چرا مامان .. بدنم بوی عرق گرفته سختمه .. -چی داری میگی . مگه بابا پیش توست که خجالت بکشی .. یه اسپری بزن خوشبو شی . شروع کرد به نوازش مادر . -مامان اگه دوست داشته باشی امشب کنار تو می خوابم و نوازشت  می کنم . و نمی ذارم که بیدار شی .  با دستای جادوگرم خوابت می کنم .. -سینا تو خودت باید بری سر کار خسته ای .-نه مادر فر دا رو نمیرم آژانس . بالاخره ما هم آدمیم آهن که نیستیم .  ما هم نیاز به مرخصی داریم . تو که خوب خوابیدی و چند ساعت که گذشت منم می گیرم می خوابم .. مامان گشنه ات نیست .. -نه عزیزم غروبی یه چیزی خوردم . سارا بازم با شر مندگی عجیبی به سینا می نگریست . اون نمی دونه که من چه دسته گلی به آب دادم . چه طور هوس جوونی کردم و خودمو در اختیار پسری گذاشتم که تقریبا باید هم سن اون بوده باشه . اگه اون بدونه که من چیکار کردم .. هر گز منو نمی بخشه .. سینا که می دونست چی به چیه سر مادرشو گذاشت رو سینه اش .. شروع کرد به نوازش او ..  سارا بازم شبا هت عجیبی رو بین این نوازش ها  و تماس های بدن سینا با اون پسر احساس می کرد .  یه آرامش خاصی بهش دست داده بود که خوابو به چشاش آورده بود . سینا به این کارش ادامه داد . سارا به خوابی سنگین فرو رفته بود و سینا به فکری سنگین .  به اون صحنه هایی فکر می کرد که مادرشو در آغوش کشیده   مثل یک زن غریبه با هاش سکس می کرد و ازش لذت می برد . لباشو بر  نوک همین سینه هایی گذاشته بود که از پشت لباس خواب توری نازک و بدن نمای مادر مشخص بود . برای لحظانی سعی کرد به صورت مادرش نگاه نکنه و اونو زن دیگه ای تصور کنه . همون هیجان و همون حس درش زنده شد که بتونه بازم در آغوشش بکشه اگه نیاز اون همینی باشه که می تونه در مانش کنه . بهش آرامش ببخشه . چقدر در این حالت سا را رو هوس انگیز می دید ! می دونست مادرش خوابه .. با موهای سرش بازی می کرد و دستشو به پشتش می کشید . گاهی هم یه نا خنکی به سینه هاش می زد که اون ور  لباس خواب توری نازک اون به رنگ آبی آسمانی قرار داشتند . .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی