ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

انتقام میسترس 51

-تو ووووووووو..نهههههههه باورم نمیشه .. ببینم این لباسا رو بهت قرض دادن ؟/؟ داری فیلم سینمایی بازی می کنی ؟/؟ -نه فیلم تلویزیونیه دختر .. -این همه مدت من واسه تو داشتم جوش می زدم ؟/؟ واسه کسی که پلیس بوده .. فر مانده بوده .. سردار بوده .. -ببینم حتما خیلی هم به ریش من می خندیدی .. -بس کن شیما خودت هم حقیقتو بهم نگفتی -ولی تو در مورد من همه چی رو می دونستی . می دونستی که با مامورا همکاری دارم .. -ببینم تو برای چی به من حقیقتو نگفتی .. شاید فکر می کردی این طوری بهتره .. -نه نه بهزاد وضع من با تو فرق می کرد . چند بار به خاطر تو داشتم دیوونگی می کردم .ممکن بود هر دو مونو به کشتن بدم . من هیچوقت نمی بخشمت .. حالا دیگه همه چی تموم شد .  نمی دونم دیگه کدوم حرفات دروغ بوده . شاید  اصلا خودت هم دروغ بوده باشی . عشقت هم دروغ بوده باشه .  گیرم که همه اینا راست .. تو با این همه دم ودستگاه و تشکیلات , دیگه کجا یی به فکر ما باشی .. گیرم که به فکر ما باشی .. این منم که باید پامو از زندگی تو بکشم بیرون .. فقط خیلی خوشحالم که اعدامت نمی کنن . سرمو انداختم پایین .. -نه نرو .. نرو .. صبر کن شیما .. مثل دیوونه ها از اتاقش خارج شدم . می ترسیدم پشت سرمو نگاه کنم . سربازا به طرز عجیبی نگام می کردند . .. -خانوم چه خبره .. چی شده .. به زور می خواستن جلومو بگیرن ولی نمی دونم چی شد که یهو همه شون ساکت شدن .. نمی دونستم دارم کجا میرم . مدتها بود که دیگه از خونه و زندگی و خواهر و دامادم خبر نداشتم . فقط چند بار تلفنی با اونا صحبت کرده بودم . اون یک سرداره .. مامور مبارزه با مواد مخدر بوده .. فر مانده اینجاست .. از اولش هم همین بوده .. اون به من حقیقتو نگفته .. همه کاراش فیلم بوده .. دروغ گفته که دوستم داره . ولی چشاش اینو نگفته .. حتما با چشاش فریبم داده .. اگرم دیگه کسی منو بخواد من کسی رو نمی خوام . من دیگه هیچ عشقی نمی خوام . اصلا نمی خوام عاشق شم .. مثل دیوونه ها از این سمت به اون سمت می دویدم . نمی دونستم دارم کجا میرم . همش خاکی بود و پادگانو دور خودم می گشتم . از یکی نشونی خروجی رو گرفتم . تشنه و گرسنه بودم ولی فقط می خواستم از اون محیط دور شم از فضایی که بوی اونو می داد . حس می کردم که سرنوشت من و بهزادو به هم پیوند داده ولی حالا بین خودم و اون فاصله ها  می دیدم . کاخ آرزوهامو ویران شده می دیدم . من دیگه امیدی نداشتم . ولی عیبی نداره . تونستم موفق شم یه گام مثبتی  در راه مبارزه با قاچاق بر دارم . می خواستن به من پا داش بدن ولی این پاداشو هم نمی خواستم . حتما باید قیافه نحس اونو می دیدم . و شایدم پاداشو از دستای اون می گرفتم . مگه من این کارا رو به خاطر پاداش انجام داده بودم ؟. اون به من حرف بدی نزده بود . هنوز نگفته بود که دوستم نداره . می دونستم که میگه . می دونستم که تمام کاراش حقه بازیه . خودموخیلی کوچیک شده می دونستم . به سمت جاده رفتم . جایی نبود که مینی بوس یا ماشین دیگه ای غیر از ماشین ار تشی رد شه ..  یه ماشین ارتشی اومد  تر مز زد . دو تا از سر بازا سوار شدن .. منم با اونا و اون پشت سوار شدم تا منو بر سونه به جاده اصلی .. دلم می خواست همونجا دراز می کشیدم . یادم اومد که اون با تن زخمی خودش رفته بود پشت میز کارش تا بهم چهره واقعی خودشو نشون بده .. حالا حتما به ریش من می خنده . تمام این مدت می دونسته که من تبهکار نیستم . چقدر هم فکر کرده که من آدم ریا کاری هستم . من که همش از صداقت باهاش حرف می زدم . شاید یکی از دلایل ناراحتی منم این بوده باشه . پشت ماشین سقف نداشت و منم چشامو به آسمون آبی دوخته بودم و بدون توجه به سر بازا اشک می ریختم .. حتی آسمون آبی هم رنگ خاک گرفته بود . داغون شده بودم . ماشین یه بار تر مز زد و ایستاد .. چشامو گذاشتم رو هم .. دو سه دقیقه ای پلکام رو هم بود . وقتی چشامو باز کردم حس کردم این مسیر برام آشناست .  از حاشیه سیم خار دار ها که رد می شدیم یه ساختمونایی رو می دیدم که انگار چند دقیقه قبل از کنارش رد شده بودیم . لعنت بر این شانس و من باید همونجایی که سر بازا پیاده شده بودند پیاده می شدم .. با دست زدم به شیشه ماشین -نگه دار .. آقا نگه دار .. من پیاده میشم . تو رو خدا نگه دار .. ماشین تر مز زد .. -چه خبرته خانوم . مگه  این مینی بوسه ؟/؟ .. صداش برام آشنا بود .. راننده رو ندیده بودم . اون بهزاد بود .. نهههههه .. حقه باز .. -دست از سرم بر دار سردار خان .. چرا این قدر مسخره بازی در میاری ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی