ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 62

ببینم ناصر میگم اونو ببریم خونه تا حالش بهتر شه . آخه عمه اش اگه اونو در این شرایط ببینه خیلی وحشت می کنه  -اون که به این زودیها حالش جا نمیاد و کبودی صورتش محو نمیشه . -برای یه چند ساعتی تا این که اون بی حسی  رو نداشته باشه . -فعلا که تا چند ساعتی رو باید همین جا بمونه . نوشین با تعحب به ناصر نگاه می کرد . می دونست که به نادر حساسیت داره ولی نه تا به این حدو در هر شرایطی . راهی نداشت جز این که حرف شوهرشو قبول کنه . با این حال خشمی که از ناصر در وجودش ریشه دوانده بود هرروزوهنوز داشت محکم و محکم تر می شد . از اون طرف نلی تا می تونست سعی کرد که اون آپار تمان رو به شکلی در بیاره که در نگاه اول اداری به نظر برسه و کاری رو که میشه انجام داد با شرایط اداری و کار اون و ناصر بخونه .در ظرف کمتر از دو ساعت با نیروو کار گرایی زیاد خونه رو همچین کرد که انگار سالهاست به همین صورت بوده .  -چیه ناصر این پا و اون پا می کنی -هیچی یک کاری داشتم که با نلی باید دو تایی مون انجام می دادیم . بک پروژه تحقیقاتیه . البته محلش از محل اداری اصلی دوره . ولی یه سری پرونده ها  اونجاست و .. خود ناصر نمی فهمید که چی داره میگه و نوشین هم همین شرایط رو داشت . با این حال به دقت گوش می داد که ناصر چی میگه و چی می خواد بگه . -اگه دوست داری با هم بریم و اون محیطو بهت نشون بدم . ممکنه گاهی وقتا نتونم برم به نلی سر بزنم و شرایطو خوب بر رسی کنم شاید لازم شه تو جای من بری . -نادر اینجا تنهاست . -اون تا چند ساعت دیگه همین جا می مونه و پرستارا هم مراقبش هستند . می خوای مثلا چیکار کنی دستشو بگیری ببری دستشویی ؟/؟ -تو که می تونی این کارو بکنی .. -نمی دونم نوشین  تو داری چیکار می کنی و هدفت چیه ولی من که دارم میرم . خواستی بیا خواستی نیا . حوصله شو ندارم بعدا بگی این وقت روز  با نلی چیکار داشتی .. نوشین شگفت زده شده بود . از طرز حرفای ناصر . من که بهش چیزی نگفته بودم که اون حساسیت منو نسبت به نلی پیش کشید . اون از کجا می دونه من نسبت به  این م دختر حساسیت دارم .  کنجکاوی داشت اونو می خورد . به دنبال شوهرش به راه افتاد.. قبلش ناصر برای نلی زنگ زده بود که داریم میاییم و همون جا بمونه . نلی خیلی معمولی و بدون این که آرایش غلیظی داشته باشه منتظر اونا شد نلی با خودش می گفت باید به این دختره نشون بدم که یه من ماست چقدر روغن داره . فکر کرده هر غلطی که دلش می خواد می تونه انجام بده . اون نباید وارد زندگی من می شد . ناصر مال منه . متعلق به منه عشق منه . همه چیز منه . هیشکی نمی تونه و نباید که اونو ازم بگیره . چشاشو از کاسه در میارم . خودشو برای هر نقشی آماده کرده بود . لذت می برد از این که پیش عشقش تا اونجایی که بتونه شایستگی خودشو نشون بده . ناصر و نوشین به اون فضا رسیدن . فضایی که برای نوشین خیلی آشنا بود . به یاد عکسایی که نادر گرفته افتاده بود . خیلی آروم همه جا رو زیر نطر داشت . اینجا همون جاست . یعنی این دو نفر برای کاری اداری میان این جا ؟/؟ پس جریان شمال چی ؟/؟ یعنی من اشتباه کردم ؟/؟ نه .. واقعیت چی می تونه باشه . تازه چه فرقی می کنه . اونا اصلا چرا اومدن اینجا . چرا یه دفتر کار اینجا زدن . من باید تحقیق بیشتری بکنم . حتما پدر ناصر بیشتر در جریانه و یا از کانالی دیگه باید بفهمه که موضوع چیه . آیا همچین دفتر کاری در چنین نقطه ای دارن ؟/؟وقتی نلی رو دید به زور خشمشو کنترل کرد ولی سعی کرد بر خودش مسلط باشه و بخنده . -نوشین عزیزم اگه به خاطر درسات نبود که زحمت نلی جونو زیادش نمی کردم . می گفتم که تو که شریک زندگی من هستی بیای و کمکم کنی . نوشین : نمی دونم با چه زبونی از نلی جون تشکر کنم . بالاخره یه روزی این کارو می کنم . نلی با شم زنونه اش یه خشم و لجبازی خاصی رو در حالت نوشین دید . دونست که ناصر زیاد هم بی ربط نمی گفته . ولی دوست نداشت که در این مورد به ناصر چیزی بگه نمی خواست بی خود و بی جهت واسه خودش کار درست کنه و عشقشو نگران و ناراحت کنه . بذار نوشین تا دلش می خواد موش و گربه بازی در بیاره این جوری حال ناصر بیشتر گرفته میشه . در عوض اون بیشتر می تونه خودشو در دل عشقش جا کنه . نلی طوری فضا سازی کرده تغییر دکوراسیون داده بود که ناصر فکر می کرد وارد ساختمون دیگه ای شدن . باورش نمی شد این جا همون جایی باشه که اون و نلی بار ها و بار ها درش عشقبازی کردن . یه نگاهی به نلی انداخت که از دید نوشین پنهون نموند ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی .