ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هرجایی 104

یکی دوروز بعد حس کردم که نیلوفر خیلی ناراحته ..نمی دونستم چشه .. احتمالا باید مربوط به باباش یا داداشاش می شده -عزیزم چی شده مگه بازم سرا رث پدر با هات در گیر شدن -غلط می کنن . اولا که بابا هنوز زنده هست و در ثانی کی ارث خواست که اونا با من دعوا بیفتن . من که نه از بابام انتظار دارم و نه از برادرام . -پس چی شده چرا حرفی نمی زنی . -من خسته ام مامان . امروز جراحی زیاد داشتم . مریض بد حال زیاد داشتم .. نمی دونستم چیکار کنم .. دلم مثل سیر و سر که می جوشید . اون عاشق نوشتن خاطراتش بود و من باید صبر می کردم که کی دست به قلم میشه و می تونه بنویسه .. اون وقت من بتونم فضولی کنم . سه چهار روز گذشت تا تونستم یه چیز جدیدی بخونم . آخه اون حوصله نوشتن رو هم نداشت و من هم دیگه دست و دلم به کار نمی رفت .. حس کردم که مثل سابق به پدرش سر نمی زنه . .. منم به حسای عجیبی داشتم . مدتها بود که با کسی سکس نکرده بودم . احساس نیاز شدیدی می کردم .  از وقتی که اومده بودم اینجا  فقط یک بار اونم با یکی از قدیمی هاش که مدتها میومد سراغم سکس داشتم . دلم می خواست یه سری به سا را می زدم ولی  نمی دونم چرا وقتی  چهره رحیمو به خاطرم می آوردم و این که اون پدر دخترمه یه حسی بهم دست می داد . ...نیلوفر این طور نوشته بود ....... دوروز پیش رفته بودم یه سری به بابام بزنم . یواش یواش باید مرخص شه .. میشه با چند تا وسیله طبی وپزشکی اونو در فضایی خارج از بیمارستان تحت کنترل داشت . کاش اون و مامان زیر یه سقف زندگی می کردند . هر چند واسه مامان خیلی پیر شده ولی مادر نباید اینو فراموش کنه که بابا خیلی کمک حالش بوده با این که نا خواسته ولش کرده و بهتره بگم گمش کرده . وقتی اونو دیدم خیلی گرفته به نظر می رسید ..  حس کردم یه چیزی می خواد بهم بگه ولی هراس داره . یه چیزی که انگاری داره آزارش میده . من اونو خوب شناخته بودم . در همین مدت کم با روحیه اش به خوبی آشنا شده بودم . حدسم درست بود . -نیلوفر !.. چند بار اسممو آورد -چیه بابا حالت خوب نیست ؟ -می خوام یه چیزی بهت بگم . یه چیزی ازت بخوام ..  خیلی راحت دارم میگم . اگه من بخوام بر گردم اون ور آب ازت می خوام که تو هم با من بیای .. من و تو .. حالا برادراتو نمی دونم . اونا ممکنه بیان و برن .. ولی تو جا داره که اونجا خیلی بیشتر از اینجا پیشرفت کنی . تو ازخیلی از پزشکای اونجا که هم ردیف و در رشته تو باشن سر تری .. من فقط نگاش می کردم .. -ولی من دوست دارم به هم وطنای خودم  کمک کنم . به درد مردمی برسم که زبونشونو می فهمم . با این که زبون انسانها همون زبون دلشونه . اگه من نرم اون ور آب اونا به اندازه کافی امکانات دارند .. حالا گذشته از اینا ..من چند تا گله ازت دارم . اولا چه لزومی داره که پا شی بری اونجا . خود برادرامو می فرستی که حساب و کتاب سر مایه هاتو داشته باشن .. فک و فامیلات یا فامیلامون که این جا هستند .. در ثانی چرا اسمی از مادرم نمی بری ... گیریم دیگه برات ارزشی نداره .. ولی اونو اگه تنها بذاریم به حال خودش دق می کنه .. -عزیزم مادرت هم خوشحال میشه که پیشرفت تو رو ببینه .. لذت می بره .. می تونه هر چند ماه در میون بیاد بهت سر بزنه .. -پدر مگه قصد داری اونجا بمونی ؟ شاید یه سری از بستگانت اونجا باشن ولی خاطره ها و اون چیزی که تو رو با جوونی هات پیوند میده در وطنته . -نیلوفر من به خاطر تو میگم . با من بیا . من نمی تونم بدون تو باشم . من بدون تو خیلی زود می میرم . دق می کنم .. فکراتو بکن . نمی خوام زود تصمیم بگیری . برات خیلی کارا می کنم .. شاید ندونی که پدرت چقدر سر مایه داره و چقدر هم پار تی داره .. من به تو افتخار می کنم . لذت می برم  که بقیه بهم بگن این بابای خانوم دکتر نیلوفر پاکه .. می خواستم با خشم جوابشو بدم ولی نتونستم . می ترسیدم که حالش بد شه .. -عزیزم منتظر جوابتم . عجله نکن . می دونم که میای .. می دونم که مادرت هم شرایط تو رو درک می کنه و حتی اگه من با هاش حرف بزنم می تونه قانعت کنه .. یه خورده فکر کن .. اینجا  دیگه بیشتر از این ترقی نمی کنی . ...........نیلوفر دیگه ادامه نداده بود . همین منو  بیش از اندازه نگرانم می کرد . دلم می خواست برم و با مشت و لگد بیفتم به جون رحیم که داره دختر منو هوایی می کنه .. به خاطر نیاز جنسی و تسکین خودم حس کردم که بیش از هر وقت دیگه ای در این روز ها نیاز به سکس دارم ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی