ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پریان در غربت 25

وااااااااااییییییییی من بمیرم . این کیوان لعنتی شورتشو انداخته بود اون زیر و یادش رفت موقع رفتن پاش کنه . منم حواسم نبود که اون قسمتو خوب بگردم . من چه می دونستم . بیچاره شدم . بدبخت شدم . آبروم رفت هر چند اونا لوم نمی دادند ولی دیگه نمی تونستم سرشون داد بکشم و نصیحتشون کنم . اونا دیگه حرفامو گوش نمی کردند و تازه هم می گفتند ببین خواهر دورو و متقلب و ریا کار ما رو ببین .. خودش یه حرفی می زنه و عکسش عمل می کنه .. پریناز : پریزاد جون بیا یه نگاهی به این شورت آبی بنداز. می خوام ببینم نوست یا دست دومه .. پریزاد : چی میگی خواهر این حالتش نشون میده نباید نو باشه . تازه این زیر چیکار می کنه . ظاهرا خم شدن و زیر تختو نگاه کردن وسیله دیگه ای نبود .. -پریزاد شورتو بده به من . ظاهرا اونو بوش کرد .. -نو که هست ولی یه بویی میده . به جون خودم و به جون تو این بوی کیررو میده . این باید مال کیوان باشه . میگم یه زنگ بهش بزنیم ازش بپرسیم -ول کن بابا حوصله داری . الان شهاب و دامون درب و داغونن . حسابی جل و پلاسشونو کشیدیم اگه بیدارشون کنی دیگه حالتو می گیرن . یعنی حالمونو می گیرن . ولی شب خیلی با حالی بود . شهاب با کیر کلفت تر و دامون با کیر دراز ترش .. پریناز : ببینم خوب کیر شناس شدی . اگه پریسا بفهمه پدر هر دومونو در میاره -که پدر خودشم باشه .. پریزاد : خیلی فضولیم گل کرده . من تا نفهمم کیوان با پریسا چیکار کرده  آروم نمی گیرم .. اونا داشتن با هم حرف می زدن  و من دل تو دلم نبود . حدسم درست بود . شهاب و دامون هر دو تا شونو گاییده بودند . معلوم بود واسه چی دارن میرن بیرون . ولی دیگه فکر کردن به خواهرام فایده ای نداشت من باید به فکر خودم می بودم که با چه بهونه ای خودمو از این مخمصه نجات بدم . گریه ام گرفته بود . نمی خواستم اونا بفهمن . از نظر خانوادگی مشکلی پیش نمیومد . ولی دوست داشتم همچنان منو به عنوان یک زن نجیب بشناسن که بازم بتونم سیاستمو حفظ کنم . تمام راهها رو یکی پس از دیگری بر رسی می کردم . می تونم خریدامو مثلا پخشش کنم رو تختم و به اونا نشون بدم . بگم یه شورت خوب هم واسه مهران خریدم و بگم ای بابا این که این جا نیست .. شما این گوشه کنارا چیزی ندیدین ؟ زوده حالا بیدار شم . خودمو بازم به خواب زدم .. دوست داشتم بخوابم ولی از ناراحتی نمی تونستم .. ولی بالاخره یه ساعتی رو خوابم برد .. بیدار که شدم اونا رو دور و برم ندیدم . در جا رفتم سراغ چمدون .. سر و کله شون پیدا شد ظاهرا رفته بودن یه دوشی بگیرن .. -سلام خواهرای گلم .. خوش گذشت دیشب ؟ پریزاد : به توچی خواهر بزرگ گلم  .. -واههههه همچین میگی بزرگ که چقدر از شما بزرگ تر باشم ؟ دو سال از تو و چهار سال از پریناز بزرگترم .. راستش من کلی خرید کردم . نگاه کن این سوتین های ناب و سیم دار .. اینم چند تا شورت زنونه و لباسای زیر و تی شرت .. هرکدوم دو هزار تومن هم مایه نداره ولی همینو تهرون دارن سی تومن می فروشن .. یه شورت مردونه هم واسه مهران خریدم خیلی خوش مدله . کاش بیشتر می گرفتم .. شما هم برای شوهرتون بگیرین بد نیست .  ای بابا حالا کجا غیبش زده .. یه خورده فیلم اومدم که در همین لحظه پریناز در حالی که شورت کیوانو توی دستش نگه داشته بود رو به بالا و جلو چشام گرفت و گفت به این میگی ؟-اوووووهههههه آره خواهرم دستت درد نکنه . پیش تو چیکار می کنه .. -ببینم مطمئنی که اینو فروشنده از پاش در نیاورد و به تو نداد ؟.. من که متلک اونو فهمیده بودم درجا جواب دادم نه فروشنده اش زن بود چطور مگه .. -هیچی این دست دومه .. بیا بوش کن .. مصرف شده هست .. -نهههههه من بمیرم . امکان نداره . مگه اینا چقدر قیمت داره که این جوری دارن حقه بازی می کنن . شورت کیوانو از دست پریزاد گرفته و اونو بوش کردم . چند بار این کارو انجام داده و خودمو به نمی دونم زدم .. -فکر کنم حق با شما باشه .. واسه این شورت نمی ارزه که برم فروشگاه .. ولی شما که حس بویایی قوی دارین و جنس شناسین یه نگاهی به بقیه خرید ام بندازین تا  مطمئن شم که اونا دیگه فابریک و نو هستن . خلاصه مخشونو حسابی کار گرفتم . ولی می دونستم که به این نون و ماستا حرفمو باور نمی کنن . تا هشتاد درصد مطمئن بودن که من یه کارایی صورت دادم . فقط منتظر بودن که بر و بچه های اتاق کیوان بیدار شن تا از دوست پسرم بپرسن که چیکار کرده . من به اون لعنتی گفته بودم که نگه .. ولی اون ساعتو با نقشه آورده بود .. فرقی هم نمی کنه ربطی به راز داری اون نداره ولی اگه منو لو بده امکان نداره دوباره با اون باشم . خیلی عادی رفتم پیش پریزاد .. -خواهر این ساعت مال توست . حواست کجاست . اینو کیوان همون موقع که تازه رفته بودین برای دیسکو آورد داد به من .. البته پس از این که گفتم مال پریزاده . بنده خدا رو هم با خودتون می بردین دیگه ..ببینم اونم با شما اومد؟ . سه تا پسرا و شما دو تا خانوما پنج تایی بودین دیسکو ؟ داشتم حسابی بهشون ضد حال می زدم . هر چند می دونستم همه چی بر ضرر منه ولی بذار منم با اونا بازی کنم . با خواهرای فضولم . دیوونه ها شما سرتون تو لاک خودتون باشه به بقیه چیکار دارین .. دلم می خواست یه زنگ برای کیوان می زدم ولی نمی دونستم با این دو تا مزاحم چیکار کنم . در همین لحظه مهدیس اومد به سوئیت ما .. -پریسا بیا کارت دارم . چند تا لباس و وسیله گرفتم می خواستم نظرت رو بدونم . می دونستم داره فیلم میاد . حتما بازم می خواد که با هم بریم سکس ماساژ من که حوصله شو نداشتم . به اندازه کافی کیوان بهم حال داده بود . ولی همراهش رفتم خونه شون . شوهرش مهیار هم بود . بازم با نگاهش داشت منو می خورد .. منو برد اتاق بغلی .. -چی شده -هیچی راستش دلم برات تنگ شده بود .. اصلا دلم می خواد بیشتر وقتا با تو باشم و با تو بگردم . اگه بدونی مهیار چقدر ازت خوشش اومده -منم داداش مهیارو دوست دارم . اون یک شوهر نمونه برای توست که تو رو خیلی آزاد میذاره و درکت می کنه .. -آره ولی با یه حس خاصی ازت حرف می زنه .. متوجه منظور مهدیس نمی شدم . مگه میشه یه زن شوهرشو واسه یه زن دیگه تبلیغ کنه ؟ مگر اونایی که یه مشکل روحی دارن یا این که می خوان خودشون با مرد دیگه ای حال کنن و یه جوری هم به شوهرشون حال میدن و براش جور می کنن .. -خب حتما می دونه که یک زن ایرانی نجابتشو در هر شرایطی حفظ می کنه پای بند به اصول و تعهدات خانوادگیه .. ولی گفتی که از بعضی کارات خبر داره .. -آره من اون کارایی رو که سبک تر و قابل توجیه تره بهش میگم . مثل رفتن دیروزم پیش شی میل هارو .. -تو چیکار کردی ؟  حتما گفتی منم باهات بودم . .یه نگاهی بهم انداخت و گفت ناراحت شدی ؟ مگه چه اشکالی داره ! -چرا آبرومو پیش اون بردی ؟ ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی