ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 10

می خواستم جیغ بکشم دیدم لبامو زهره بسته و داره با هوس اونو میکش می زته . منم فشار لبهای اونو با فشار و مکش خودم زیادش کردم .. دسته جمعی افتاده بودن رو من . از همه شون جوون تر و تر و تازه تر بودم و همین باعث شده بود که دست از سرم بر ندارن و ول کنم نباشن . می دونستم که بعدش باید برم به همه شون حال بدم ولی خیلی حال می داد . دیگه دست جور شده بود و از این صمیمی تر نمی شد . دلم می خواست تمام زنان زندان اونجا می بودند تا با همه شون حال می کردم . دیگه اون احساس ترس و وحشت از اونا می رفت کنار . چه سخته زنی باشه زندان . اصلا آدم فکر می کنه زندان برای مرداست . همه شون هیجان زده بودند . چون با التهاب می خواستن نوبت بگیرن که بیان سر وقت من . تعجب افسانه هم برای من تعجب داشت . یه چیزی میشه دیگه . بذار به هیچی فکر نکنم . دیگه آدمو که دو بار اعدام نمی کنن . بدنم به لرزه افتاد و لذت منو تحت الشعاع خودش قرار داد وقتی به این فکر ی کردم که به زودی حکم اعدام من صادر میشه . چون راه فراری نداشتم و تمام شواهد و مدارک بر علیه من بود . سی گرم شیشه برای اعدام کافی بود و من هم  هم با دم شیر بازی کرده بودم . خیلی راحت با همه چی بر خورد می کردم . چون خودم آدمی بودم که نامردی در ذات من نبود و کسی رو لو بده نبودم فکر می کردم همه مثل من هستند ولی دنیای امروز دنیای نامردی ونا  مردمی ها شده .. به خودم فشار می آوردم که این افکار منفی رو از خودم دور کنم . نمی دونم چرا یهو ان افکار اومده بود سراغم . چشامو دوباره بستم . افسانه بیش از بقیه داشت تلاش می کرد تا منو  ارضا کنه و من هم از همون ناحیه بیشتر کیف می کردم . اون می دونست کجا رو بیشتر میک بزنه تا بیشتر تحریک شم . سینه هام دیگه حسابی داغ داغ شده بود . فقط کسمو به طرف بالا تکون می دادم تا این یک پیامی باشه برای افسانه که اون کسمو بیشتر میکش بزنه و متوجه باشه که من از این قسمت بیشتر دارم حال می کنم . افسانه داشت کارشو می کرد . دستامو هی این ور و اون ور می کردم . گاهی با موهای یکی بازی می کردم .. گاهی دور کمر یکی حلقه می زدم . پاهامو یکی نگه داشته و نمی ذاشت که حرکت کنم . دلم می خواست دهن باز می کردم و می گفتم زود باشین من دیگه  نمی تونم .. من کسم می خواد و می خاره و آب داره .. خالیش کنین .. اگه اونا موفق نمی شدن . اگه منو ارضام نمی کردن . دیگه  خوابم نمی برد . دلم می خواست بازم به اون حالت می رسیدم . حالا دیگه کسمو خیلی آروم و همزمان با مکیده شدن رو دهن افسانه حرکت می دادم . داشتم به آخراش می رسیدم .. مهین : بچه ها همین جوری خوبه ادامه بدین . بذارین این تازه وارد عزیزما بدونه بر و بچه های این جا چقذر با مرامن . دخترا دمتون گرم . امروز حسابی گل کاشتین .. حال دادین .. .. می خواستم بگم مهین جون ممنونم که از من حمایت می کنی و هوامو داری .. ولی بذار تمر کز خودمو داشته باشم . من حالا دوست داشتم همه جا در سکوت و آرامش باشه . این جوری بیشتر به من حال می داد . نوک هر یک از سینه هامو یک نفر در قیضه اش گرفته بود و اونو به آرومی میکش می زد .  همزمان باید به یه نقطه اصلی فکر می کردم .. رو کسم زوم کرده بودم . به لبای داغ افسانه .. دلم می خواست سینه هامو چنگ می زدم .. یا روی کسمو .. دستمو گذاشتم زیر کونم . دو طرفشو فشار می گرفتم . با هاش بازی می کردم . همین جور عالی بود .. فقط یکی دو دقیقه سکوت و ادامه عملیات کافی بود تا منو به اون چه که می خوام برسونه ...آخخخخخخخخ حرکتشو شروع کرده بود . همون لذت و مایعی که می تونست به من آرامش بده .  اینجا جهنمی بود که از اون واسه خودمون بهشت درست کرده بودیم .از همون جایی که افسان داشت با حرارت میکش می زد یه چیزی در حال ریزش بود .. یه آب گرمی که افسانه هم حسش رده بود . لباشو باز کرد با زبون اونو لیسید و با لباش میکش زد و تا اونجایی که می شد خیسی کس و هوسمو خورد . .. چقدر این کارش بهم انرژی داد .. سکوت و آرامش منو دید و گفت دخترا حالا پاشین . بذارین یه چند دقیقه ای چشاشو بذاره رو هم . اون نیاز به آرامش داره .. داشتم به این فکر می کردم که چرا بیرونمون نمی کنن ..ودیگه فکر کنم یه چند دقیقه ای خوابم برده باشه . وقتی که بیدار شدم زنا رو دیدم که سخت مشغولن . افسانه هم سر گرم حال دادن به یکی بود . نمی دونم چرا واسه یه لحظه حسودیم شد . ولی باید اینو هم به حساب می آوردم که منم به بقیه حال میدم و تنها در اختیار اون نیستم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی