ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنت این جوری می خواد رفیق 11

خلاصه  براش شرط گذاشتم که بره ملاقات شوهرش . من توی خونه اش منتظرش بودم وقتی بر گشت با هم رفتیم تو رختخواب .. -ببین خونه ای که با شوهرت درش زندگی می کردی به اسم عمه منه مادر شوهرت . من طوری باهاشون حرف می زنم که تو نیاز به آرامش و آسایش داری زیاد نیان اون دور و بر . قبلا هم کاری به کارت نداشتن . من اونجا راحت تر می تونم بهت سر بزنم . اجاره هم نمیدی . دست و بالمون باز تر میشه . می تونیم با هم باشیم . خیلی هم بیشتر .. یه آخوند سراغ داشتبم که ما رو به صیغه هم در آورد . ظاهرا هما یه شناسنامه دیگه هم داشت که اسم شوهره داخلش نبود و دراون سالها می شد همین جوری هم یه صیغه نامه ای ردیف کرد . حالا رو خبر ندارم که چه جوریه ولی همون نوشته رو فقط برای این پیش خودمون نگه داشته بودیم که اگه یه وقتی مثلا رفتیم هتلی جایی به دردمون بخوره زن شوهر دارو صیغه کرده بودم . .. هما همونی شد که من می خواستم . هانیه کوچولو ی اون همگام با هدیه من بزرگ شده و پنج سالشون شده بود . حامد از زندان آزاد شد و من و هما در عین ناباوری مجبور بودیم که واقعیتها رو قبول کنیم . حدس من درست بود . زندگی اقتصادی هما از این رو به اون رو شد . حامد پولهای باد آورده پنهون کرده رو نرم نرم و آروم آروم روشون می کرد . برام خیلی سخت بود دل کندن از هما .. واسه اونم خیلی سخت بود که فراموشم کنه .. حامد منو به عنوان بت خودش می دونست .بدون این که سرمایه ای بریزم منو شریک مغازه لوکس فروشی خودش کرد و گفت باشه بعدا حساب می کنیم . یه ده میلیونی جنس بود  که به حساب حالا صد میلیون هم میشه .. هما دیگه نمی خواست از شوهرش بچه دار شه .. من دیگه دنبال زنای دیگه نبودم . یه بارکه حامد رفته بود به یه سفر یک روزه از هما خواستم که با هم بریم یه مسافر خانه ای رو ساعتی با هم باشیم . هنوز صیغه نامه رو که مهلت داشته باشه در اختیار داشتم .. اون من و من کرد . می ترسید .. -چیه حالا هم فرض کن که شوهرت زندانه . اینه دوست داشتنی که ازش دم می زدی ؟.. بچه رو بذارش یه جایی و بریم حال کنیم .. سکوت کرد .. -چیه  حامد مال مردم رو ریخته تو حلقومت دیگه همه چی از یادت رفته .. باشه من دیگه اصرار نمی کنم برو گمشو .. -خیلی بد دهن شدی هوشنگ .. -خیلی زود همه چی رو فراموش کردی ؟ یادت رفت چیکار می کردی هما ؟ -من یادم نرفته .. فراموش نکن که تو خودت هم چیکارمی کردی .. -سرت رو بالا بگیر هما.. تو چشام نگاه کن بگو که دیگه میلی بهم نداری .. بگو که اسیر پول و پله ای شدی که حامد قایم کرده بود حالا که از زندان آزاد شده راحت خودت رو به اون و به پولاش فروختی .. دیگه از اشک و تاثر خبری نبود . سرشو بالا نگرفت تا نگام کنه . -این رسم روزگاره ؟ -رسم روز گار این هم نیست که آدم در حق دوستش نامردی کنه .. در حق پسر عمه اش .. -این حرفا رو تو داری می زنی ؟ -واسه این دارم میگم که تو منو این جوری محکوم نکنی . تو همه چی رو واسه خودت می خوای . اصلا نمی خوای درکم کنی . -هما ! من کی همه چی رو واسه خودم می خواستم . من نمی خوام منت رو تو بذارم . شاید الان حامد ده برابر من از نظر مالی یهت برسه .. با پول مردم ....ولی من اضافه کاری می کردم . با خونه در میون نمی ذاشتم مگه چقدر درآمد دارم اینا که برات ارزش نداره .. حامد خیلی بهم محبت کرده . ولی اگه من نبودم تو امروز رفته بودی ..-ولی حالا من همسر اونم . -همسر اون ؟ اون وقتا که من بهت یاد آوری می کردم تو ادعا می کردی  تفاهم نداری با هاش . می خواستی ازش جدا شی . چطور شد حالا که رنگ پول باد آورده رو دیدی ؟ اون فکر می کنه که تو چقدر بهش وفا دار بودی .. دیگه از اون در خواستی نکردم . ولش کردم به حال خودش ..اواخر مهر ماه بود .. خونواده ما و عمه اینا یعنی بزرگا و کوچیک ترا دسته جمعی یه روز جمعه ای رو رفتیم پیک نیک به اطراف مشهد . تر جیح دادیم بریم یه گوشه دنجی در شاندیز .. من و زینب و حامد و هما و بر و بچه های عمه و دو تا از خواهرام و شوهراشون هم بودند .. راستش دیگه اصلا اعتنایی به این هما نمی کردم . به عناوین مختلف می خواست با هام حرف بزنه محلش نمی ذاشتم . طوری که زنم زینب متوجه جریان شد و گفت ببینم با این هما دعوات شده ؟ -نه ما که با هم کاری نداریم .-ولی برخوردت با هاش سرده -فعلا حوصله هیشکی رو ندارم . .. ناهارو که خوردم گفتم یه دوری بزنم بد نیست .. حتی حوصله عرق خوری با شوهر عمه و حامد رو نداشتم .. اونا سخت مشغول بودند و من ازشون فاصله گرفتم .. از یه ار تفاع پایین رفتم به سمت جاده که در یه شیب بالاتری نسبت به جایی که ما نشسته بودیم قرار داشت . از اون بالا دیدم که هما داره به یه سمتی میره . از اونا فاصله گرفته بود ..... ادامه دارد .... نوبسنده .... ایرانی