ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 11

به یاد حرفای فرزانه افتاده بودم که چرا این خانوما به ناگهان احساس آزادی و بی خیالی می کردند . بیشتر اونا تکیه کلامهایی داشتن که من یکی خوشم نمیومد . گویی مثل مردای چاقو کش و لاتهایی بودند که در خیلی از فیلمهای قدیمی نشون می دادن .یه جوری حرف می زدند که انگاری ازت طلبکار باشن و یا این که هرچی که خودشون میگن درسته . رفتم طرف اونا .. چهره هاشون بیشتر در هم و خسته نشون می داد . با این که همه شون کاملا لخت بودند ولی می شد حس کرد که می خوان به خودشون نشون بدن که دارن خوش می گذرونن .  می خوان خودشونو با این دنیا آشتی بدن . با فضایی که در آن بهترین سالهای جوونی  و میانسالی خودشونو سپری می کنن . من با ید با اونا کنار میومدم . شاید مهمون اونا بودم .. شایدم اگه معجزه ای می شد و یک درجه عفو بهم می خورد می تونستم تا ابد شاهد رفتن یکی یکی اونا از این جا باشم . اون وقت می تونستم آرزوی مرگ بکنم که جدایی از اونا رو نبینم .. -دختر چرا بیکار نشستی . الان میان اینجا مث سگ بیرونمون میندان . نمی دونم شاید امروز به افتخار ورود تو بوده که کاری به کارمون نداشتن . بچه میگن خیلی شجاعی .. بغل  دستیش که  لحن معتادا رو داشت و چهره اش هم به همونا می خورد گفت راسته که نبم کیلو شیشه داشتی ؟ دوست نداشتم باهام از این صحبتا شه و به یاد این بیفتم که هر لحظه ممکنه حکم اعدام منو صاد ر کنن . دلم  می خواست ملیحه  رو با خودم همراه کنم . سینه هاش آب افتاده بود . شل و ول شده دور نوکش خیلی کبود شده بود .. -چیه این جوری نگاش می کنی دختر .. یه روزی  آرزوی هر مردی بود که فقط یه نگاه  بهش بندازه .. گاهی وقتا فقط بابتش پول می گرفتم که اونو به یکی دیگه ندم . مردا حسود بودن . ولی دوست نداشتم هیشکی بهم تجاوز کنه .. کاش یه جایی روز گار و زندگی دیگه حرکتی نمی کرد . همه مون در اونجایی که دوست داشتیم ترمز می زدیم .. راستش واسم مهم نبود که ملیحه چیکار کرده و چرا داره این جوری حرف می زنه .. لبامو گذاشتم رو همون سینه های کبودش .. همونی که بار ها و بار ها درد کشیده و لذت برده بود اما دست بد روز گار و نامردمی ها اونو به اینجا کشونده بود .. نوک سینه و کبودی زیاد دور اونو میکش می زدم .. ملیحه خیلی آروم و ساکت شده بود .. پاهاشو رو زمین دراز کرد . خیلی شل شده بود. حس کردم  کسش هم یه حالت آب افتادگی پیدا کرده ,  پوست دورش حالت چروکیدگی داشت و گوشتش شل شده بود .نمی دونم شاید به خاطر یه سانت مویی بود که دور اون قسمتشو گرفته بود . یه حالت پشمکی پیدا کرده بود  راستش چنگی به دل نمی زد که آدم چنگش بزنه ولی اونو در چنگ خودم داشتم و طوری باهاش ور می رفتم که این حسو بهش بدم که دارم از این کارم لذت می برم  که هنوزم خواستنیه .. -دختر داری چیکار می کنی .. یه جوری باهام حال می کنی  فکر می کنم تو یه مردی و منم حوری بهشتی ... لبمو از رو سینه هاش برداشته گفتم بهشت آن جاست که آزاری نباشد کسی را با کسی کاری نباشد .. -چقدر مثل آدمای خوب حرف می زنی .. -تو هم یکی از همون خوبایی ملیحه .. چرا این قدر ناراحتی . آدما به دنیا میان که خوب باشن . هیشکی نمی خواد بد باشه . ولی بدیش اینه که نمی دونه خوبی چیه ..کجاست و چه جوری میشه پیداش کرد . بعضی ها می تونن اونو پیداش کنن . ملیحه رو غرق هوس کرده بودم . سرمو گذاشتم لاپاش .. تا به اون کس بد قیافه و مودارش حال بدم .. -ملی جون می ذاری من با ژیلت خودم موهاشو بگیرم و برات صافش کنم ؟.. یه جور عجیبی نگام می کرد که تازه داره آدم می بینه . -تو چه جوری بیشتر حال می کنی -اگه صافش کنم تمیز تر و خوشگل تر از این میشه .. حتی اگه یه مرد هم اونو ببینه از حال میره .. -از اون آشغالای کثافت حرف نزن ..فقط می خوان خودشونو روت خالی کنن و برن -ملی جون همه شون این طور نیستن .. وقتی ژیلت یا همون خود تراشو توی دستم گرفته کس و دور و بالای کس ملیحه میانسالو کف مالی کردم اون حسابی یی حال شده بود .. چشاشو بسته بود  . می دونستم که منتظر حرکت بعدی منه .. یکی که اسمشو نمی دونستم چیه دادزد آفرین پلنگو خوابش کردی فقط حواست باشه این یهو مث شیر می غره و پارس می کنه اصلا نمیشه به هیچی اون اعتماد کرد . ملیحه با همون صدای لرزون و نالان هوسیش گفت خفه شو سمیرا بذار کارشو بکنه .. -تو حتی اسمشو نمی دونی و اون وقت بهش اعتماد کردی که بهت حال بده ؟ -وقتی کس آدم می خاره هر کسی می تونه اونو بخارونه .. دستاش جادو می کنه . فقط لال شو نذار ماده پلنگ بیدار شه و جرت بده .. ..تیغو خیلی آروم روی کس ملیحه می کشیدم و بعد از هر بار ی که موهاشو می گرفتم خیلی به نرمی دور کسشو لمس کرده انگشتمو فرو می کردم اون داخل .. . خیلی چرب و خیس شده بود .. با روی کس هم همین کارو کردم .. ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی