ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنت این جوری می خواد رفیق 13 (قسمت آخر )

-می بینی هما ؟ طبیعت قشنگو می بینی ؟ -نمی دونم چی بگم . گاهی وقتا فکر می کنم که اگه من زنت بودم شاید اون جوری که حالا منو می خواستی نمی خواستی . -تو از کجا میگی .. -خب می دونم . حسش می کنم .. وقتی یه چیزی فراوون در اختیار شما مردا باشه قدرشو نمی دونین اما همین که با کمبود روبرو میشین تشنه تون میشه . - واسه همینه  که تو همش داری تشنه ام می کنی تا بیشتر عشقمو بهت نشون بدم و تو منو آزارم بدی؟ -اووووووخخخخخخخ کسسسسسسم .. هوشنگ چقدر حرف می زنی . بذار حالمو بکنم .. - هما !گازت بگیرم ؟ -اگه می دونستم گندش در نمیاد می گفتم حتما این کارو بکن .. من می خوامت هوشنگ می خوام با تو باشم . دیگه خسته شدم . می خوام رسوای تو باشم .. گاهی وقتا یه حسی به من میگه که بی خیال آبرو شم ولی فکر هانیه رو می کنم . تو هم باید به فکر هدیه و زینب باشی . به زینب حسودیم میشه .. .. لبای هما رو بستم . کیرم  عین آتشفشان داغ بود .. کس پر حرارت هما هم داغ ترش کرده بود .. فراموشمون شده بود که اونجا کجاست . انگاری ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم هوای ما رو داشتند . آسمون آبی و زیبا و خورشیدی که کمی اون ور تر از بالای سرمون در حال درخشیدن بود و سکوت و آرامش جنگل ما رو غرق در لذت و آرامشی کرده بود که  دل دل کندن از اون لحظاتو نداشتیم . لباس عشقمو پایین کشیدم تا کمر خوشگلش بیش از این زخمی نشه . شلوارشم کمی بالا تر کشیدم هر چند این جوری سکس با اون دشوار تر به نظر می رسید .. -چقدر آرومم کردی ..  برای لحظاتی ازش فاصله گرفته یه سر و گوشی آب دادم همه جا امن و امان بود . به جای امن تری رفتیم که بتونم به روبرو تسلط داشته باشم و از پشت هم تقریبا خطری متوجهمون نباشه .. -ارضام کن هوشنگ .. خیلی وقته لذت نبردم . خواهش می کنم . من می خوام .. -دیوونه .. دیوونه .. حالا این منم که باید تنبیهت کنم . باید واست ناز کنم . حتما باید به زور با هات رفتار می کردم تا بدونی چقدر نیاز داری ؟ -آتیش زیر  خاکسترو روشن کردی .. داغم کردی .. چقدر دلم می خواد لخت لخت توی بغلت باشم . این جوری تشنه تر میشم .. دلم .. تنم .. همه جام غرق آتیش و هوسه .. چقدر همه جا قشنگه .. بلند بلند .. محکم تر .. منو بکن .. دارم ارضا میشم .. ولم نکن .. دستمو گذاشتم جلو دهنش محکم فشارش دادم اونم دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد و طوری فشارم داد که دیگه تکون نخوردم و تا می تونستم آبمو توی کسش خالی کردم .. همین جور آبم می ریخت توی کسش و تمومی نداشت .. میومد و میومد .. .. دو تایی مون به نفس نفس زدن افتاده بودیم ..- -وااااایییییی هوشنگ می دونی چیکار کردی ؟ من دیگه قرص نمی خورم .. بچه هم نمی خواستم و نمی خوام .. به شوخی گفتم حالا اگه شد و جور شد نگهش داشته باش . حامد جان که به اندازه کافی شر منده مون کرده اینم روش .. نگام کرد و گفت باور کن آرزومه که از تو داشته باشم ولی فکر نکنم با این یه بار اونم پس از مدتها جلو گیری ردیف شه .. حالا بهم بگو هوشنگ چرا این روزا این قدر لجباز شدی ؟ -واسه این که تو دیگه بهمون نمی رسی . راستش من وقتی فکرشو می کنم که همای من خودشو در اختیار شوهرش گذاشته .. به خاطر ثروتش راحت داره باهاش زندگی می کنه و همه چی رو فراموش کرده حرص می خورم . من به حامد حسادت می کنم .. نه به خاطر پولش .. اون به اندازه کافی هوامو داشته . تقصیر منم نیست که زنش این جوری می خواد .. من به این دلیل حسادت می کنم که اون می تونه بغلت کنه و کنار تو بخوابه .. -همون حسادتی رو که من نسبت به زینب دارم .. ..چندی بعد هما ازم خواست که برم خونه شون .. حامد رفته بود تهران جنس بیاره .. هانیه هم بود خونه پدر بزرگش ..منم یه بهونه ای برای زینب ساده دل تراشیده و رفتم که شبو در آغوش عشقم سر کنم .. -خوشگل بودی و خوشگل تر شدی .. -برام چی کادو آوردی ؟ راستشو بگو .. چی آوردی .. منظورشو نفهمیدم . اون هیچوقت چیزی ازم نمی خواست . ولی واقعا تعجب کردم .. -چی شده این قدر خوشحالی .. -هوشنگ من دارم مامان میشم . بابای بچه ام تویی .. یه لحظه یکه خوردم ولی می دونستم که زن شیطونه می دونه شر و شتر رو به راحتی بخوابونه . پیشونی و صورت اونو بوسیدم .  اون شب تا صبح ولش نکردم .. حس کردم شیرین ترین شبی بود که با هم گذروندیم .. می دونستم که بابت هدیه شوخی کرده ولی براش دو تا النگو گرفتم .. هر دو تا مون دلمون پسر می خواست . با یه پسر می تونستیم دو تا خواهریابهتره بگم  دخترو  صاحب برادر کنیم .. همین طور هم شد .. هوتن کوچولوی  من و هما خیلی شبیه به من شده بود . احساس غرور می کردم . هما دیگه سر لوله شو بست که بچه دار نشه ..  من و اون بی گدار به آب نمی زدیم .. هنوزم که هنوزه هیشکی نمی دونه چی به چیه .. فقط ....چقدر دلم می خواست هما و هوتن هم واسه همیشه پیشم بودن .. کاش همه می دونستن من بابای هوتن کوچولوم . حالا یه دلیل دیگه برای حسادتم نسبت به هوتن پیدا شده ..شاید در رایطه با هما خیلی احتیاط کنم و مراقب باشم که لو نرم ولی نمی دونم چرا در مقابل هوتن کوچولوی خودم ضعف داشتم و دارم همش از این می ترسم که محبت کردنام طوری شه که بهم شک کنن . ولی همه اینو به این نسبت میدادن که من عاشق پسرم و چون پسر ندارم این جوریم . زینب بهم گفته بود این قدر دله بازی در نیارم یکی برام میاره .. اسمشم می ذاره هومن که با اسم بچه پسرعمه منم بخونه .. خنده ام گرفته بود فکر می کرد هوتن بچه حامده دیگه نمی دونست بچه شوهرو داداش دخترشه .... -زینب جون حالا از کجا می دونی بچه بعدیت پسره .. -هم مامانم که سیده خواب نما شده هم فال قهوه این طور میگه .. بهش می خندیدم ولی حرفاش درست در اومد .. زینب که هفت ماهه بار دار بود رفت سونو گرافی و دیگه معلوم شد که واسه هوتن جون هدیه جون  هم یک داداش درست شده . من خودم داشتم قاطی می کردم که کدوم با کدوم نسبت داره و کدوم با کدوم نداره .. هما از حسادت داشت می ترکید ولی دلم خنک شد به خاطر همین بیشتر بهم می چسبید ومی رسید و بیشتر هوامو داشت .. آها یه چیز دیگه اون صیغه نامه  قلابی و دکوری مونو پی در پی تمدید می کردیم فقط حواسمون بود به دست کسی نیفته .. آخ که بعضی از این ملاها چقدر با حالن !..معلوم نیست اگه نباشن کار ما چی میشه ؟! ... پایان ... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

sia گفت...

سلام. خسته نباشی.. میگم این داستان واقعن واقعی هستش؟؟؟؟؟؟ کی فرستادتش؟
ولی با این حال زیاد ازش خوشم نیومد، مخصوصن این آخراش که هوشنگه میرفت کوس لیسی هما رو میکرد که بهش پا بده.. اگه من بودم محل سگ هم بهش نمینداختم که خودش بیاد التماسم کنه.. خصلت منم همینه.
مرسی..

ایرانی گفت...

سلام داداش من داستانها رو خودم می نویسم و هسته این داستان واقعی هست و یکی از شخصیتهای داستان برای مدتی در کنارم بوده و اون کلیات ماجرا رو تعریف کرده و من امروز بعد از شونزده سال داستانش کردم و البته اون شخصیتو دیگه ندیدم و علاوه بر اون برای لحظاتی مادر و بچه رو هم دیدمکه در اصل اومده بودن به دیدنش در جایی که منم بودم . .. همون باعث شد که برام تعریف کنه .. ولی جزئیات سکس و بعضی از مسائلو پیاز داغشو زیاد کردم . با درود به سیا جان ..موفق باشی ..