ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنت این جوری می خواد رفیق 2

پاهاش سفید و کشیده بود .. یه شورت لنگه دار که شبیه شلوارک بود پاش بود . ازکمروشکم ر هم لخت بود و یه سوتین مشکی هم رنگ شورت,  بدن سفیدشو خوشگل تر نشون می داد .. سرمو که بالا گرفته به صورتش نگاه کردم و چشامون تو چشای هم افتاد هر دو خشکمون زد .. دلم می خواست فرار کنم . به جای این که از این ناراحت باشم که چرا اونو این جا می بینم  از این غصه ام شده بود که چرا اون منو دیده .. سرمو انداختم پایین . حس کردم حالم داره بد میشه . اعصابم ریخته بود به هم . سلام آرومی کرد و رفت ... رفت و یه مانتوی نازک کوتاهی رو تنش انداخت و برگشت .. اصغر : مهین جون این رفیق ما تعزیراتی نیست که ازش رو بر می گردونی . اونم مثل خودمون مخالف حجابه . اهل حال و بر نامه و این حرفاست . خیلی هم آقاست . انگاری زبون هر دومونو گربه خورده بود . اون نمی دونست چی بگه و منم همین طور . فقط نباید کاری می کردیم که اصغر بویی ببره . آخه در مشهد به این بزرگی و اونم این ور شهر . کی می دونست که من و اون به پست هم می خوریم . تازه هیشکدوم از ما فکرشو نمی کرد که اون یکی این کاره باشه .. .. اون هما زن پسر عمه من بود . پسر عمه ای که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم .. حالا اون مدتی بود راهشو جدا کرده بود .. رفته بود تو کار خلاف .. یه خورده که رفت توی قاچاق و یکی دوبار دستگیر شد دیگه ادامه نداد .. اون وقت رفت تو کار کلاهبرداری و مال مردم خوری .. چک های بی محل می کشید و معلوم نبود داره چیکار می کنه . صد میلیون شایدم بیشتر پول مردمو خورده بود . این پول اون موقع خیلی زیاد بود . انداختنش زندون .. هما تقاضای طلاق کرده بود .  فکر نکنم طلاقشو گرفته بوده باشه .. مدتی بود که اونو ندیده بودم . هر دو هفته در میون یه سری به حامد در زندان زده و براش سیگار و کمپوت می بردم . .. سکوت عجیبی بین ما حکمفر ما شده بود .. اصغر پا شد و رفت طرف هما .. دستشو گذاشت رو سینه طرف.. -ببینم تو انگاری یه چیزیت میشه . ببینم پریود مریودی چیزی هستی ؟ -اصغر آقا جلو مهمون زشته .. نکن این کارو خوبیت نداره . دلم می خواست اونو بزنم داغونش کنم .. هما رو میگم . اون چطور تونسته این نامردی رو در حق حامد بکنه . اون که رفاه و آسایش زن و دخترشو می خواست .. اما نباید این جور کلاهبرداری می کرد . -راستی  اگه می خوای شبو بمونی من و این خانوم یه کاری داریم انجام بدیم و من رفع زحمت کنم .. یه نگاهی به هما انداختم و اونم از نگاهم خوند که چقدر از دستش عصبی هستم . دل تو دلم نبود . حس یه آدمی رو داشتم که انگاری متوجه شده که دوست دخترش با خیلی ها راه داشته و داره و تنشو تقدیم اونا می کنه . واسه این که نشون بدم هما چقدر حقیره با سر اشاره ای به اصغر زده و گفتم برو به کارت برس .. من منتظر می مونم . -اصغر آقا من امشب حس و حوصله دو نفر رو ندارم . شما هم هوشنگ خان صاحب اختیاری .. نفهمیدم که منظور اون از این صاحب اختیار بودن چیه .. اصغر رو هر جوری بود راضیش کردم که بره .. هما تا دم در باهاش رفت . فقط شنیدم که اصغر بهش میگه خوب امشب  ما رو سکه یه پولمون کردی -اصغر آقا باور کن این طور نیست .. از جام پا شدم وطوری که اونا مرو نبینن فاصله خودمو با اونا کم کردم .. -ببینم از کی تا حالا اصغر جون شد اصغر آقا ؟ -اصغر جون پیش مشتری تازه وارد که نمیشه پیش یکی دیگه ناز و عشوه اومد . این راز و رمز کار ماست -از امشب این طور شد ؟ .. خلاصه اصغر رفت و من و هما زن پسرعمه ام که سه سالی  رو ازم کوچیک تر بود تنها شدیم . فقط برای دقایقی در سکوت داشتیم لحظه ها رو می کشتیم . سر هر دومون پایین بود . من به یاد این سه چهار سالی رو که صد ها ساعتشو با هم گذرونده بودیم افتاده بودم . خاطراتو در ذهنم مرور می کردم . پیک نیک هایی که با هم می رفتیم . شاندیز ..طرقبه , شهر بازی و نیشابور ... باغهای گیلاس .. اون شوخی کردنامون .. همش از آقایی و چش پاکی من می گفت . شوهرش با همه مال مردم خوری اهل زن بازی و این حرفا نبود  من عکس شوهر اون بودم . ولی هردومون سر افکنده بودیم .. هما زود تر شروع کرد به حرف زدن . -راستش اصلا فکرشو نمی کردم که تو رو اینجا ببینم هوشنگ خان -منم اصلا فکر نمی کردم تو رو این جوری ببینم هما خانوم .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی